اینکا به قلم شهره احیایی
پارت پنجاه و نهم :
یک دستش را درون جیبِ شلوارکش فرو برد.
همزمان ذهنش درگیر نقشهی اردلان بود، یعنی میتوانستند به هدفشان برسند.
باید قرارداد صوری جور میکردند.
بیقرار دستی لای مویش کشید.
گیرافتاده بود، اصلا چنین کاری از عهدهشان برمیآمد؟!
اگر گندش در میآمد چه؟ اصلا میتوانستد درمقابل یک عده آدمی که اسمو رسم داشتند بایستند؟!
کلافه پنجه میان موهایش کشید، بهتر بود تا Ø
لطفا صبر کنید...
