اینکا به قلم شهره احیایی
پارت چهل و چهارم :
ساعتی بود خانه در آرامش فرو رفته بود. نهال مدام سرجایش غلت میخورد، هنوز هضم حرفهای پریسا برایش راحت نبود.
باورش نمیشد مردی تا آن حد بیمار باشد که حتی بچهی خودش شک کند به خصوص که چهرهی باربد درست شبیه پدرش بود یعنی متوجه آنهمه شباهت نبود؟
غلت دیگری زد، یادِ حرفهای پریسا افتاد؛ اردلان چه خانوادهی عجیبی داشت و بیچاره فریده خانمی که پریسا از مادرش بیشتر دوستش داشت.
*
لطفا صبر کنید...
