هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت یک :
اثری که میخوانید، یک اثر سوررئال است، فراواقعیت. اما حقایقی را در آن پنهان کردهام. اینکه چه میزان از این داستان راست است، بر عهدۀ خوانندهام میگذارم. صددرصد حقایقی لابهلای داستان هست، اما اندازه و مقدارش را نمیگویم. شاید ده درصد، شاید سی درصد، شاید هم تمامش... نمیگویم.
وَ این رازی است که برای خودم باقی میماند.
«آنهایی که با شجاعت جانی را نجات میدهند و در آتش شجاعتشان میسوزند، مثل گلی میشکفند. من تو را صورتْشکفته مینامم.»
پلکهایم را میگشایم
رد خون را میربایم
نیشخندم تو را میترساند
زیرا من گرگ آلفایم
در سایهها میرقصم
بیقلاده و بیرئیسم
من از هیچچیز نمیترسم
شکستناپذیرم
این فوقالعاده است
شکار دزدی، ترس و لاشخوری ساده است
من بهخاطرت میجنگم
جنگ، خاصِ حلالزاده است
من کابوس زندۀ بیشهزارم
تو فرشتۀ ممنوعهای که او را ندارم
تسلیم نخواهم شد
توبۀ گرگ مرگ است
من که تا سحر با یک چشم باز بیدارم
طلسمم را بشکن
این اجازه را میدهم
با تو التیام مییابم
فرشتهای یا مرهم؟
من گرگ نیستم
اما شکارم تویی
مرا ببوس و رهایم کن
از این افسون درهم.
«آرزو مهاجر»
تقدیم به همۀ صورتْشِکُفتِگان عزیز
فصل اول
عرقریزان میدوید و موهای بلوند و بلندش از زیر و اطراف شال در هوا پرپر شده بود. اما حتی اگر یوسینبولت، سریعترین انسان جهان هم بود، باز هم نمیتوانست با سرعت یک ماشین برابری کند، آنهم ماشین شاهصمدی سیریش.
اتومبیل جلوی پایش ترمز کرد و مجبور شد بایستد. شاهصمدی و دو تا از آدمهایش پیاده شدند. شاهصمدی لبهایش را زیر سبیل سیاهش به هم مالید و گفت: بهبه! خانومخانوما! نصفشبی راه گم کردی خوشگله؟!
در آن شب سرد اگر چیزی ترسناکتر از گرگ وجود داشت، یقیناً همین مرد بود. سرتاپای فرشته رعشه گرفته بود وقتی جواب داد: چی میخوای از جون من؟ اینجا هم ولم نمیکنی کچلِ سیریش؟
شاهصمدی درِ ماشین را بست و گفت: ای بابا! چرا اینقدر عصبانی هستی تو؟ من ازت خواستگاری کردم. مگه خواستگاری جرمه؟
ـ مرتیکۀ پیر خرفت! برو فکر شعر روی سنگ قبرت باش. دست از سر من بردار.
ـ آخ میمیرم برای بانمک بودنت، جوجوی خوشگل من!
ـ خاک بر سرت کنم پیر سگ چندش! برو بمیر.
ـ الآن مشکل تو سنوسال منه؟
ـ تو چقدر پررویی. بابام رو انداختی گوشۀ هلفدونی، توقع داری بیام عروست بشم؟ برو گمشو. دست از سرم بردار حیوون!
شاهصمدی دستی به سر طاسش کشید و گفت: دخترجون! یواش. من خواستگارتم. آخه این رسمشه؟
از شدتِ نوسانی که سروصورتِ سرخشدۀ فرشته بهخاطر عصبانیت پیدا کرده بود، شال دوباره از سرش افتاد و زیباییِ موهای طلاییاش هوش از سر شاهصمدی ربود. فرشته، که فک پایینش جنگطلبانه جلو آمده بود، شالش را محکم پیش کشید و گفت: من نخوام توی ناکس خواستگار من باشی کی رو باید ببینم؟ مگه ازدواج زوریه؟ نمیخوام زن توی نامرد فرصتطلب بشم. از بچههات که همسنوسال منن شرم کن.
شاهصمدی گردن کلفتش را کج کرد و با مهربانی گفت: لج نکن دختر! هم بدهی بابات رو میبخشم، هم تو خوشبخت میشی. خونه و زمین میزنم به نامت. سرتاپات رو طلا میگیرم. چی از این بهتر؟ دیگه چی میخوای؟
فرشته سراپای او را با نفرت از نظر گذراند و جواب داد: حاضرم سرتاپای منو گِل بگیرن و فقط یه قبر دومتری به نامم باشه، ولی توی پول و طلاهای تو نخوابم. برو به درک!
روستای لعنتی آن شب مثل کویر خلوت شده بود. محض رضای خدا یک موجود زنده آنطرف گز نمیکرد. با شرشر بارانی که داشت شدت میگرفت، احتمال دیدن آدمیزاد به صفر میرسید. شاهصمدی دستهایش را باز کرد و گفت: اینهمه خودخواهی درسته؟ بابای بدبختت توی زندون بین کلی آدم ناجور باید سالهای سال بپوسه. یه دختر بیستوسهساله، تکوتنها، میون این جامعۀ هفتخط؟
ـ تو هم یکی از همون هفتخطهای این جامعه که میگی هستی. بابامه، جونمم براش میدم و هر کاری لازم باشه میکنم تا از زندون بکشمش بیرون، ولی آدمی هم نیستم که فداکاری بیجهت و احمقانه انجام بدم. وقتی میتونم هم بابام رو بکشم بیرون و هم دیگه ریخت تو رو نبینم، چراکه نه؟ ببین شاهصمدی! اون گوشهای کَرت رو باز کن. اینجا روستای پدربزرگ مادریمه. پدربزرگم خان طایفۀ کردافشاره. جیغ بزنم یک روستا کُردِ غیرتی ریختن سرت. بدجایی اومدی.
شاهصمدی دور خودش چرخید و به همهطرف اشاره کرد.
ـ من که چیزی نمیبینم. این دوروبر که فقط باغ و دارودرخت هست. تا دادوبیدادت توی این بارون به گوش کسی برسه، ما دو تا شهر از اینجا دور شدیم. بچهها ببرینش توی ماشین.
فرشته فقط یک پیچ تا میدان اصلی و خانۀ پدربزرگش، آسو، فاصله داشت. همینکه چرخید تا فرار کند، پایش روی آسفالت خیس سر خورد و به روی زمین افتاد. مردهای شاهصمدی او را محکم گرفتند.
مرد اولی از پشت، دستهایش را دور شکم او حلقه کرد و از زمین بلندش کرد. مرد دومی فوری چسبی از جیبش درآورد و دور دهان فرشته را با بیرحمی چسبپیچ کرد. بعد دخترک را مثل خرگوش شکارشده روی دوشش انداخت و بهسمت ماشین شتافتند. غیر از این دو نفر که صندلی عقب نشسته بودند و فرشته را از دو طرف مهار میکردند، رانندهای نیز در ماشین انتظار میکشید. راننده بهمحض نشستن شاهصمدی روی صندلی شاگرد با گاز شدیدی ماشین را به حرکت درآورد و ازآنجا دور شد.
فرشته خودش را تکان میداد و جیغش از زیر لایۀ ضخیم چسب در سر خودش پژواک میشد و جمجمهاش از جیغهای خودش درد میگرفت، اما هرچه زور میزد فقط تن و بدنش بیشتر به دستوپای مردها کشیده میشد. یکی از مردها صبرش ته کشید و تیغۀ تیز چاقو را روی پوست نازک و لطیف گلویش گذاشت. فرشته با چشمان بیرونزده از اینکه گلویش شکاف بخورد و خون از آن جاری شود، بیصدا در خودش مچاله شد.
آنقدر دور شده بودند که یقین داشت به آن سر روستا رسیدهاند. چرخید و از شیشۀ عقب با حسرت نگاه کرد که چطور از خانۀ امن آسو دور میشود. اگر کمی تندتر دویده بود به میدان اصلی میرسید. شاهصمدی به راننده اخطار داد: اصغر! حواست باشه، این مه لعنتی دیدو تار کرده.
ـ حواسم هست آقا! خیالت جمع.
ماشین تکان محکمیخورد و شاهصمدی داشبورد را چسبید.
ـ یواشتر برو حیوون! مگه کوری همهجا رو مه گرفته؟
اصغر، درحالیکه با حالتی هیستریک فرمان را هدایت میکرد، داد زد: مه لعنتی نمیذاره هیچی ببینم. یا ابوالفضل!
با ترمزی ناگهانی هر پنج نفر به جلو پرتاب شدند. فرشته و دو مردی که کنارش نشسته بودند محکم به صندلیهای جلو کوبیده شدند. مردها شروع کردند به فحش دادن. شاهصمدی شانۀ اصغر را هل داد و گفت: چته وحشی؟! چه خبرته؟
اصغر با دست به آسفالتی که با اندک نورِ چراغ ماشین روشن شده بود اشاره کرد.
ـ این دیگه چه کوفتیه راه رو بسته؟ گرگه؟
همه سرشان را جلو بردند. از میان ابرهای مه، که مانند ارواحی سرگردان میخزیدند، هیولای سیاهی روی آسفالت جاده ظاهر شده بود. اصغر چند بار بوق زد، اما حیوان حتی گوشهایش را هم تکان نداد، چه برسد به اینکه کنار برود. چشمهایش مثل نورافکن برق میزد. اصغر گفت: آقا! ببینش. خیلی گندهست. مثل اینکه گاوه.
شاهصمدی محکم به پس کلۀ مرد کوبید و با خشم گفت: گاو تویی که نمیفهمی همچین حیوون اهلی و گندهای این وقت شب نمیآد وسط آسفالت. اون هم توی این مه و بارون. چشمهای کورت رو واکن و به گوشها و دُمش نگاه کن.
اصغر که با جابهجا کردن سرش تلاش میکرد ماهیت حیوان را در بازیِ محو و ماتِ مه تشخیص دهد، گفت: آخه مگه گرگ به این بزرگی هم داریم؟
قلب فرشته داشت از جا کنده میشد. حیوان از دور شباهت زیادی به گرگ داشت، ولی از گرگ خیلی بزرگتر بود. یکی از مردهایی که عقب نشسته بود گفت: بزن بهش میره کنار.
شاهصمدی گرگ را دودستی نشانش داد.
ـ تو هم کور شدی؟ نمیبینی قدوقواره و هیکلِ خرس رو داره؟ بزنه بهش هم ماشین میپوکه و هم خودمون سقط میشیم.
همینطور که مردها درحال بحث کردن بودند، هیولای سیاه با دورخیزی قدرتمندانه به ماشین حمله کرد و با پرشی بلند و سنگین روی کاپوت فرود آمد و ماشین زیر وزن سنگینش چنان تکانی خورد که تخم چشمهای فرشته درد گرفت. از شدت ضربه، کاپوت مثل دَرِ قوطی رُب له شد و فرورفت و شیشۀ جلو را پودر کرد. مردها همه با هم فریاد کشیدند.
آنجا بود که پوزۀ کفآلود گرگ، مثل شخصی که با حالتی تهدیدآمیز سرش را کج کرده و به شکار مینگرد، از شیشۀ شکستۀ جلو داخل آمد و با چشمان نقرهای وحشیاش مردها را بررسی کرد. مثل اینکه دنبال شخص خاصی میگشت. چشمش که به چشمهای فرشته افتاد، آروارههای کفآلودش را باز کرد و چنان نعرۀ طولانی و سنگینی از اعماق وجودش کشید که هر چهار مرد مثل زنهای جندیده جیغ کشیدند و از ترس به صندلی چسبیدند. آروارههای گرگ اینقدر بزرگ و نعرهاش اینقدر محکم بود که به هیولا میمانست تا گرگ. مغز فرشته در جمجمه جابهجا شد و انگار این فکر از چشمانش بیرون زد: «مگه گرگها هم نعره میکشن؟»
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم. همه کتاب های من پایانش خوشه
۴ ماه پیشjinx
0ببخشید خانم آرزو من نه کارت دارم نه سکه میشه پارت های این داستان رو رایگان بفرستید؟
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام دوست کتابخوان. این رمان سه روز در هفته رایگانه. اگر کسی هرروزه پارت میخواد میتونه عضویت بخره اگر نه، با سه روز رایگان در هفته میتونه مطالعه کنه🌹
۲ ماه پیشنگار
0واو اول کاری این همه اضافه کاری خیلی باحال بود داداش یعنی عشق کردم چه باحال ولی به جون خودم این فرشته هم چه دل خجسته ای داره آخه خواهر من تو این موقعیت به فکر نعره کشیدن گرگی تو🤣بابا دمت گرم آرزو شعری که گفتی هم خیلی خوشگل بود😊💙💙
۳ ماه پیشنگار
1اولش که گفتی شاید ده یا سی درصدش واقعی باشه بعد گفتی شاید هم همش واقعی باشه چه باحال مرموز بود یجوری که حس می کنی تو این فیلم ترسناکایی بعد راوی داستان با لحن ترسناک شروع می کنه حرف زدن و یخورده از راز ها رو بر ملا کردن عالی بود آرزو جانم☺️💙💙
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍😍🌹🌹🌹
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حالا ما بودیم از ترس سکته میکردیم😂😂
۳ ماه پیشپرنیا
0از پارت اول معلومه چقدر خفنه🤍🪄
۳ ماه پیشطوفان
0بابا تو دهن گرگ هست میگع مگه گرگ نعره میکشه اخه یعنی چیی مثل ارکیده که تو جهنم به رامونا میگع موهات کراتینه بابا دارین میمیرین یعنی ارزو تو باید همه جا عجیب بودن ما دخترا رو نشون بدی نه آخه به هم نوع خودت رحم کن میگه مگه گرگ نعره میکشه ای وای سرمو بکوبم به دیوار خودااداادد😐🗿🗿😐🗿😐🗿😐🤬🤬
۳ ماه پیشطوفان
0ای شاهکار ارزو احسنت ✨❤️🙃
۳ ماه پیشغریبه اشنا
0آرزوی خیلی عزیزم با برزخ رمان رو استارت زدی تو که تخصص در قرآن و دین داری منظورت از برزخ برزخ قرآن وبخصوص وادی پر پیچ وخم عرفان نظری وحتی سخت تر عملی ..سیر و سلوک.. داره یافقط ساخته ذهن تو؟❤️
۳ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دوست خوبم اگر منظورت به رمان هلگورد هست توی هلگورد ما درمورد عالم برزخ صحبت نمیکنیم. عالم برزخ مربوط به رمان رَس هست و بر اساس آموزه های دینی و اسناد و مدارک❤️
۳ ماه پیشافسانه
0توی هر پارت یه چیزی بود که غافلگیرم کنه 😅
۳ ماه پیشسمیرا
0وای چه صبری داره فرشته😳
۳ ماه پیشParinoosh
0چه جالب تا حالا کتابی با ژانر سورئال نخونده بودم.
۳ ماه پیشمیم
3خیلی خوبه که تسلیم شاه صمدی نشده،فداکاری کنه،خودشو بدبخت کنه،خیلی تکراری و مسخره می شد،پدرشم باید خودش تاوان کار خودشو بده نه دخترش
۳ ماه پیشمیم
2گرگ فکر نکنم نعره بکشه ولی این با این هیکل بزرگ باید گرگینه باشه نه گرگ 😮
۳ ماه پیشسمانه
1شعرش رو خودتون گفتین؟ چقدر قشنگ افزین
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم خودم سرودم
۴ ماه پیشلونا
1نویسنده اولش اینجوری گفتی ادم فضول میشه خووووب😁😁😁
۴ ماه پیشنیهان
1همین حرف نویسنده رو اول رمان خوندم گفتم خدایا خودشه
۴ ماه پیشکاترینا
0کاش میتونیتم کتابم داشته باشم خیلی قشنگه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

2395738
0پایانش خوشه ؟ من رمان پایان خوش دوست دارم