دوست داشتی؟
رمان آرزو کردم عشق همسفرت باشد اثر نرگس رضایی

رمان آرزو کردم عشق همسفرت باشد

  • زبان فارسی
  • 61.4K 👁
  • 524 ❤️
  • 306 💬

خلاصه رمان عاشقانه آرزو کردم عشق همسفرت باشد

چطور میشه عاشق واقعی رو شناخت؟ وقتی که زیبایی آرامش ثروت و سلامتی هست عاشق بودن و عاشق موندنم کار زیاد سختی نیست. اما اگه یه روز تک تک اینا رو از عشقت بگیرن حتی برای یه مدت زمان محدود بازم میتونی عاشق بمونی؟ اونجاست که شاعر میگه گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ورنه ره خود گیر و یکی راهگذر باش... یه قصه ی عاشقانه پر از هیجان و احساس پر از شک و تردید موندن یا رفتن

قسمتی از متن رمان آرزو کردم عشق همسفرت باشد

« تا ابد عاشقم باش
بگذار در سالهای دور
وقتی بادها
خاکستر تن مرا
بر شهرهای دور می افکنند
شمیم مهر بر تن ساقه ها بنشیند
و دانه ها از عشق جوانه زنند
از تن پر ز شور و قلبِ من
که می تپد هنوز
در ذرّه ای خاک نرم
بگذار باد بِوَزَد
و همه جا پر از عشق شود
ببین گوش کن
صدای باد می آید
تا ابد عاشقم باش»
آنقدر محو شعر شده بودم که برای لحظه ای ارکیده را فراموش کردم.
ـ فوق العاده بود!
ـ متشکرم.
ـ الحق که زیبا بود استاد!
ـ خیلی ممنون.
برای لحظه ای به چشمان سیاه عمیق اش چشم دوختم. ابروان مشکی و بلند و پرپشت سایه بان چشمهای سیاه و در صورت مردانه اش بودند. در آن لحظه بی اختیار حس احترام و نزدیکی زیادی به آن استاد جوان کردم.
ـ خیلی عالی احساس تون رو بیان کردین جناب مفید. با لبخند به صورتم نگاه کرد.
ـ خیلی ممنونم جناب بهمنش.
ـ آشنایی با شما باعث افتخاره منِ استاد.
خندید، نگاهش دوستانه شد.
ـ بنده هم همینطور البته فکر می کنم در جمع امشب شما تنها کسی هستین که در رشته ی ما فعالیت نداره، امیدوارم صحبت ها و بحث های ما حوصله تون رو سر نبرده باشه.
ـ نه اصلاً اینطور نیست، من واقعاً از بودن در جمع دوستان هنرمند لذت می برم.
با لبخند سر تکان داد.
ـ خوب با اجازه همگی این هم هدیه ی کوچک من به آیناز عزیزم و همسر محترمشون!
نگاهها روی بسته ی بزرگ روی میز ثابت ماند. کاغذ کاهی قهوه ای و نخ های کنفی با زیبایی دور قاب کوچک را پوشانده بودند.
چشمهای آیناز از دیدن قاب و دو پرنده ی کوچکی که به صورت سفالی بالای قاب قرار داشتند درخشیدن گرفت.
این عالیه! بی نظیره عزیزه من!
قاب چوبی کنده کاری شده که برخلاف تمام قابهایی که تا آن روز دیده بودم رنگ آبی فیروزه ای داشت.
داخل قاب قطعه شعری به صورت نقش برجسته های پیچیده درهم به چشم می خورد که با کمی دقت می شد مضمون نوشته را خواند. اثر هنری فوق العاده زیبا و چشمگیری بود.
با عشق ممکن است تمام محال ها...
آرتین با خوشحالی روی نوشته های برجسته دست کشید.
ـ کار خودتونه غزل جان؟!
غزل لبخند زد. استاد گفت:
ـ یک درصد فکر کن غزل اینو خریده باشه؟!
ـ خیلی خوبه، خیلی خوبه غزلم! این عالیه!
آیناز بلند شد و با خوشحالی گونه های دخترک را بوسید. نفس عمیقی کشیدم. چه خوب بود که دیگر مهمانی به پایان رسیده بود. هر چند که در دقایق آخر و آشنایی بیشتر با استاد و دوستان آیناز و آرتین احساس بهتری را تجربه می کردم امّا هنوز همان حس دلتنگی و درد لعنتی را داشتم. خداحافظی چند دقیقه ای به طول انجامید.
آخرین دیدارم با جمع در پارکینگ کافه بود. راستش خودم هم انتظار دیدن استاد جوان را با آن ماشین خاص و گرانقیمت نداشتم. رنگ خاص ماشین اش حتی در آن ساعت شب با نور کم هم زیبا بود.
وارد اتوبان که شدم، باران بند آمده بود. پخش ماشین را روشن کردم. در حافظه اش تمام آهنگ ها و موسیقی های مورد علاقه ارکیده را ذخیره کرده بودم. هرچند که خودم چندان علاقه ای به آن سبک از موسیقی نداشتم امّا بخاطر خوشحالی ارکیده تحمل می کردم.
وارد پارکینگ برج محل سکونتمان که شدم، ساعت از یازده گذشته بود. سرم سنگین و گنگ شده بود. آنقدر تا رسیدن به خانه فکر کرده بودم که ذهنم انباشته از وهم شده بود. پیاده شدم. کیف دستی ام را برداشتم و خواستم ریموت را بزنم که صفحه مانیتور گوشی روشن شد و چند ثانیه بعد آهنگ زنگی که ناآشنا بود در سکوت پارکینگ پیچید.
به صفحه مانیتور که عکس صورت دختر جوان را در زمینه داشت چشم دوختم. چند ثانیه ای طول کشید که از گیجی بیرون بیایم. تصویر همان دختری بود که در کافه دیده بودم همان دوست آیناز، که بود؟! غزل!...
مات و مبهوت به تصویر و نام غزل که داشت زیر عکس نقش بسته بود خیره شدم. در آن ساعت از شب با آن حجم وسیع فکر و خستگی عجیب ترین چیز دیدن صورت آن دختر و ذخیره بودنش در لیست مخاطبین گوشی تلفنم بود. هر چقدر که فکر می کردم بخاطر نمی آوردم که بیشتر از چند جمله مختصر بین مان رد و بدل شده بود. حتی بین صندلی هایی که نشسته بودیم فاصله بود. پس چطور نام و عکس اش در تلفنم ذخیره شده بود!!
حیران و مات اتصال تماس را لمس کردم.
صدای خاص و رسای مردانه که در گوشی پیچید. حیرانی ام بیشتر شد.
ـ سلام جناب بهمنش!
با آنکه در تشخیص صداهای آشنایی که قبلاً شنیده بودم تبحر داشتم. امّا در آن لحظه و با خستگی و اتفاقاتِ روز سختی که داشتم صدایش را نشناختم.
ـ سلام؟! جمله ی بعدی اش شکم را به یقین مبدل ساخت.
ـ مفید هستم جناب بهمنش!
ـ بله جناب مفید، خواهش می کنم در خدمتتون هستم استاد!
صدای خندانش را از پشت گوشی می شد تشخیص بدهم.
ـ فکر می کنم امشب اشتباهی رخ داده.
در ماشین را بستم و همانجا ایستادم.
ـ اشتباه؟!
ـ بله! گوشی تلفن بنده و شما به علت شباهت جابه جا شدن و هیچکدون هم متوجه نشدیم تا این لحظه!
صدای خنده اش که در گوشی پیچید. تلفن را از گوشم جدا کردم و با حیرت به رنگ و مدل گوشی که کاملاً مشابه تلفن شخصی ام بود چشم دوختم.


بیشتر بخوانید

سلام به تمام خوانندگان عزیز
این کتاب چاپ شده و دارای مجوز ارشاد و حق نشر هست.
نویسنده عزیز این کتاب رو به صورت رایگان برای شما قرار دادند.

نظرات رمان آرزو کردم عشق همسفرت باشد
  • .T.S

    1

    رمان زیبایی بود ، قلم نویسنده قوی و داستانش هم جذاب بود

    ۱ ماه پیش
  • زینب

    1

    چقد زیبا وجذاب بود سپاس فراوان

    ۱ ماه پیش
  • سعیده

    1

    رمان قشنگی بود ،،دوستش داشتم،،فقط اینکه از زبون دوتاشون تعریف میشد اوایل یکم تکراری میشد ولی بعد که جلو میرفتی دیگه تکرار نمی کرد از زبون دوتاشون😊 خانم نویسنده قلم عالی داری 👏🏻👏🏻👏🏻♥️

    ۱ ماه پیش
  • پرستو

    3

    واقعا عالی بود ممنون از نویسنده خوب رمان🍀

    ۲ ماه پیش
  • مهرو

    1

    خیلی قشنگ بود پیشنهاد میکنم حتما بخونید 😊😊

    ۲ ماه پیش
  • گمنام

    1

    عالی عالی بود بی نظیره❤❤❤

    ۲ ماه پیش
  • سین

    2

    خیلی قشنگ بود، داستانش با رمان هایی که خوندم متفاوت بود

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    عالی بود ولی میتونست عاشقانه های بیشتری داشته باشه

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی قشنگ بود هرچند گاهی غمگین

    ۳ ماه پیش
  • نیلی

    3

    رمان خوبی بود داستانش متفاوت بود

    ۳ ماه پیش
  • سمیه

    3

    رمان فوق العاده جذاب بود قلم نویسنده قوی بود مخصوصا که یسری چیزارو بیخود کشش نمیداد اما حقیقتا من دوست داشتم آخر داستان اینقدر زود تموم نمیشد❤️ عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • Shabnam

    3

    خیلی قشنگ بود واقعا عاشق شخصیت نیکان و غزل شدم واقعا دلت نمیخواست خوندن رو بزاری کنار. انشالله کتابای دیگتون

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    1

    از نویسنده عزیز ممنونم

    ۳ ماه پیش
  • Razi

    3

    خیلی خوب بود قلم عالی و متفاوت به دور از کلیشه .

    ۳ ماه پیش
  • ناشناس

    2

    میتونم به جرعت بگم فوق العاده بود :))) دست مریزاد به این قلم...

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!