دوست داشتی؟
رمان عاشقانه یک عمر تاوان از صدیقه سادات محمدی در دنیای رمان

رمان یک عمر تاوان

  • زبان فارسی
  • 549.5K 👁
  • 855 ❤️
  • 1.6K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه یک عمر تاوان

داستان فرهاد پژوهان مردی که در سن کم و اوایل دوران دانشجویی عاشق شده و ازدواج کرده است. همان سال‌‌های اول ازدواج صاحب فرزند شده‌اند و اما خیلی زود زندگی مشترک‌شان خاتمه یافته است. حالا فرهاد در سن چهل و پنج سالگی استاد دانشگاه هست، مجرد و صاحب دو دختر جوان با خلقیات کاملا متفاوت و مشکلاتی که با آن دست و پنجه نرم می‌کند.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
بیگانه ماندی و نشدی آشنا تو هم
بیچاره من! اگر نشناسی مرا تو هم
دیدی بهای عشق به جز خون دل نبود
آخر شدی شهید در این بلا تو هم
آیینه‌ای مکدرم از دست روزگار
آهی بکش به یاد من، ای بی‌وفا تو هم
چندی‌ست از تو غافلم ای زندگی ببخش.
چنگ نمی‌زنی به دل این روزها تو هم
ای زخم کهنه‌‌ای که دهان باز کرده‌ای
چون دیگران بخند به غم‌های ما تو هم
تاوان عشق را دل ما هر چه بود داد
چشم‌انتظار باش در این ماجرا تو هم
فاضل نظری
نور آفتاب از پنجره، اریب بر سطح میز می‌تابید و با هر وزش نسیم، بوی برگ‌های خشکیده و پاییز از لای پنجره‌ی نیمه‌باز به مشام می‌رسید. 
فرهاد با بستن کتاب و گفتن« خسته نباشید» پایان کلاس را اعلام کرد و مشغول جمع کردن وسایلش از روی میز شد. کیف سامسونتش را برداشت و با قدم‌های بلند، کلاس را ترک کرد.
صبا همانطور که روی صندلی نشسته بود سری با حسرت به طرفین تکان داد و آه از سینه بیرون داد:
- آخه این چه استادیه فرستادن سر کلاس؟ خداوکیلی فکر ما رو نمی‌کنن که مشروط بشیم؟ 
کمی به جلو خم شد و رو به ساحل گردن کشید:
- مگه نه ساحل؟! تو اصلا از درس چیزی فهمیدی؟
ساحل ابرو بالا پراند و لب زد:
- نه والا... هیچی حالیم نشد!
شیوا اخم ظریفی بین ابروهایش نشاند و گنگ پرسید:
- چش بود مگه؟ درس دادنش که خیلی خوب بود! 
صبا از جا برخاست و زیپ کوله‌اش را کشید و با لودگی و دهن کجی گفت:
- چش نبود... جیگر بود، جیگر! درس دادنش خوب بود، ولی مشکل این بود که اصلا نمی‌تونستیم به درس توجه کنیم! من که محو اون چشماش بودم. لامصب نه چشم آبی بود بگیم غرق دریای نگاهش شدم، نه سبز بود که در جنگل نگاهش گم شویم... 
ساحل بلند بلند می‌خندید و صبا همچنان ادامه می‌داد:
- خاک بر سر من که از چشم قهوه‌ای هم شانس نیاوردم. آخه چشماش رنگش معمولی ولی پدرسوخته عجب چشماش درشت بود، سگ داشت چشماش، سگ!
شیوا لب کج کرد و با تأسف گفت:
- خجالت بکشید ندید بدیدا... سن و سال باباتونه!
ساحل خنده‌اش را جمع کرد و چین به دماغش انداخت:
- بابا؟! بابای من وسط سرش کچله، دورش یکی در میون مو داره. وقتی میاد خونه اول شکمش وارد می‌شه دو دقیقه بعد خودش! 
صبا نخودی خندید و لب باز کرد: 
- نه دیگه خداییش بابای من اینقدر داغون نیست، ولی مثل این استاد دخترکُش هم نیست.
شیوا کوله‌اش را برداشت و حینی که سمت درب کلاس قدم برمی‌داشت گفت:
- خوبه حالا اینقدر گُنده‌اش نکنید. هیچم به این خوشگلی و جذابی نیست. 
ساحل به دنبالش قدم برداشت و لب زد:
- صبا این شیوا که حالیش نیست... بیا من و تو بریم آمار بگیریم اگه مجرده بریم خواستگاریش. 
شیوا بی‌تفاوت گفت:
- بسه دیگه این چرندیات... پایه‌ هستین بریم دور دور؟
صبا تای ابرو بالا انداخت و مشتاقانه لب از هم باز کرد:
- چرا که نه؟ بیاین بریم کافه.
ساحل ابرو در هم تنید اعتراض کرد:
- نخیر... بریم بازار. 
مشغول بحث شدند و هر کدام جایی را پیشنهاد می‌دادند.
شرح: خیابان‌های شهر، شلوغ و پر تردد بود. فرهاد، خسته از یک روز کاری و پرمشغله‌ی دیگر به خانه برمی‌گشت و ترافیک خیابان کلافه‌اش کرده بود. چند شاخه رز آبی که مورد علاقه‌ی فرنگیس بود را خریده و همراه جعبه‌ی کادویی روی صندلی کنارش گذاشته بود. عطر گل‌ها در فضای ماشین پیچیده و موزیک ملایمی پخش می‌شد. به خانه رسید و درب بزرگ و سفیدرنگ را با ریموت باز کرد. ماشین را داخل پارکینگ سمت راست حیاط برد و با برداشتن گل‌ها و هدیه از ماشین پیاده شد. همین که به درب ورودی رسید، شیدا پر سر و صدا و شاد به استقبالش آمد:
- به به ببین کی اومده؟! سلام علیکم آقافرهاد. خسته نباشی، خوش‌اومدی...
بی‌درنگ شاخه گل‌ها را از فرهاد ستاند و ادامه داد:
- به به چه گل‌های قشنگی... راضی به زحمت نبودم فرهاد جونم.
فرهاد همانطور که کفش از پا درمی‌آورد، تشر زد:
- درد فرهاد... نه بابایی، نه بابا فرهادی، فرهاد خالی... انگار بچه همسایه رو صدا می‌زنه! صد دفعه بهت نگفتم توو خونه مثل آدم لباس بپوش! همه جات ریخته بیرون، برو لباست رو عوض کن!
دخترک دست‌هایش را دور گردن پدر حلقه کرد و با اخمی تصنعی لب‌هایش را جمع کرد و گفت:
- اوه... اوه... چه بداخلاق! به پسر همسایه می‌گم فرهادجون آخه؟ نه... خدایی جرأت دارم بگم؟ بعدشم لباسم چشه؟ شب عیده، تاپ دامن پوشیدم خوشگل بشم. 
فرهاد سر انگشتانش را روی شانه‌ی برهنه‌ی دخترک گذاشت و آهسته به عقب هُلش داد:
- جدی می‌گم شیدا، لباست اصلا مناسب نیست. الان فرزاد میاد، هیچ خوشم نمیاد جلوش این‌جوری بگردی. اون شاخه گل‌ها رو هم واسه مامان جون خودم خریدم؛ کش نرو بده بهم!
شیدا گل‌ها را بویید و نوچ نوچ کرد:
- اصلا در شأن یه استاد دانشگاه نیست که بگه کش نرو‌آ! ‌
با لب و لوچه‌ای آویزان و لحن کودکانه ادامه داد:
- حالا یه دونه‌اش واسه من!
فرهاد با تک خنده‌ای گفت:
- همه‌اش مال تو، یه دونه‌اش واسه مامانم. خوبه؟ فقط برو لباست رو عوض کن.
شیدا گونه‌اش را محکم بوسید و لب زد:
- مرسی بابای گلم. چشم، الان می‌رم. عقب گرد کرد و دوان دوان سمت راه پله‌ رفت. فرهاد سری به دو طرف تکان داد و نفسش را پر صدا بیرون فرستاد. وارد سالن که شد، نگاهش به فرنگیس افتاد. اخم‌آلود، جدی، آراسته و مرتب روی کاناپه نشسته و پا روی پا انداخته بود. 
- سلام مامان.
فرنگیس تای ابروی باریک و بلندش را بالا انداخت و نگاهش را سمت دیگری چرخاند. با اکراه جواب داد:
- علیک سلام. 
فرهاد ریز خندید و جلو رفت.
- باز چی شده مادرِ من؟ قربونت برم الهی... شیوا بدخلقی کرده یا شیدا آتیش سوزونده؟! 
فرنگیس با عصبانیت چند بار پلک زد و لب به تندی باز کرد:
- بدخلقی شیوا و آتیش سوزوندن شیدا چیز تازه‌ای نیست که! حکایت هر روز منه بدبخته.
فرهاد لبخندش را جمع کرد و دلجویانه گفت:
- ‌پس چی شده تاج سرم؟ از چی ناراحتی؟
فرنگیس پیاپی پلک زد و نفسش را با حرص از بینی بیرون می‌داد. دندان فشرد و لب باز کرد:
- درد من تویی فرهاد! تو که هیچوقت... هیچوقت نشد به حرفم گوش بدی. تازه دانشگاه قبول شده بودی که توو اولین سفر، عاشق شدی! پاتو توو یه کفش کردی که الا و بلا من دلارام رو می‌خوام. رفتم واست عقدش کردم تا دلت آروم بگیره و بشینی سر درس! 
دستش را مقابل فرهاد تکان داد و با غیظ ادامه داد:
- چقدر گفتم فرهاد تا درست تموم نشده، تا زندگی‌تون رو به راه نشده بچه مچه نیارید. ولی کو گوش شنوا؟! یکی که نه... دو تا پشت سر هم آوردین. آخرش هم زنت...
فرهاد با یادآوری گذشته‌ی زهرآگین و تلخش، ابرو در هم کشید و به تندی کلام مادرش را قطع کرد:
- مادرِ من... الان بعد از این همه سال با نبش قبر گذشته می‌خوای چی‌و درست کنی؟ آره، همه‌ی زندگی من، همه‌ی گذشته‌ی من از بیخ و بن اشتباه بوده، اما حالا که چی؟ الان بگو چکار کنم؟ الان چرا ناراحتی؟
فرنگیس صاف نشست و نهیب زد:
- الان؟ الان بگم گوش می‌گیری؟ یا مثل همون سال‌ها من واسه خودم نطق می‌کنم و باز تو هر کار دلت بخواد می‌کنی؟
فرهاد لب روی هم می‌فشرد و سعی داشت خشمش را ببلعد. فرنگیس نفسی بیرون داد و به تندی لب باز کرد:
- الان برو زن بگیر فرهاد. ازدواج کن! من تو و فرزاد رو تر و خشک کردم، بزرگ کردم بسه. دیگه نمی‌تونم، دیگه نمی‌کشم. می‌فهمی؟! دخترات بزرگ شدن، مراقبت ازشون صد برابر سخت‌تر از بچگی‌شونه. چرا...؟ چون باید حواست باشه، با کی می‌ره، کجا می‌ره، کِی می‌ره و کِی میاد؟! خودت صبح تا شب سر کاری و دانشگاه و آموزشگاه و این طرف اون طرف. از دخترات چه خبر داری؟!
فرهاد با کلافگی هوفی کشید و سر جنباند:
- الان فکر می‌کنید توو این سن، گوش به حرف زن‌بابا می‌دن؟! ازدواج الانِ من فقط تربیت‌شون رو خراب می‌کنه.
فرنگیس با انزجار رو ترش کرد و چین به دماغش انداخت. 
- تربیت؟ از کدوم تربیت حرف می‌زنی؟ شیوا ساعت سه کلاسش تموم شده، هفت شب برگشته خونه! ازش می‌پرسم کجا بودی؟ جواب سر بالا می‌ده بهم...
همان لحظه، شیدا روی نرده‌ی راه پله سُر خورد و پایین آمد. صدایش را بالا برد:
- یوهو... مامان فری من گشنمه! 
نگاه تند و غضبناک فرنگیس سمت شیدا چرخید و با اشاره‌ی دست گفت:
- اینم از شیدا! منو مامان فری صدا می‌زنه آدم یاد نونوایی فری میفته. بعد آقا نگران تربیت نداشته‌ی دختراشه!
حرص‌آلود از جا برخاست و سمت آشپزخانه قدم تند کرد. شیدا لب برچید و گفت:
- وا... مگه من چی گفتم؟ چرا مامان فری قهر کرد؟
فرهاد اخم‌آلود عتاب کرد:
- ای درد و مامان فری! نمی‌دونی حساسه بدش میاد؟! درست صدا بزن دیگه. اه...
از جا بلند شد و سمت راه پله رفت. شیدا نگاه گنگش را به قدم‌های پدرش دوخت و وقتی فرهاد پله‌ها را بالا رفت؛ دخترک با بی‌خیالی شانه بالا انداخت و سمت آشپزخانه رفت.
- باشه مامان فری قهر نکن. عه ببخشید مامان فرنگیس... شب عیدی اخمو نباش دیگه!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

خوانندگان عزیز : فصل دوم مشترک این رمان و رمان التیام با نام گرداب سرنوشت به اتمام رسیده است. شما میتوانید فصل دوم را به پرداخت حق عضویت یا دریافت سکه از طریق نمایش تبلیغ به صورت رایگان مطالعه کنید :

خواندن فصل دوم : گرداب سرنوشت

نظرات رمان یک عمر تاوان
  • سعیده

    در پارت 880

    خیلی رمان خوبی بود من که خوشم اومد

    ۳ ماه پیش
  • بیتا

    در پارت 881

    دست مریزاد به نویسنده این رمان، واقعا زیبا و بدون هیچ جای نقدی...همه چی عالی

    ۳ ماه پیش
  • Fatima

    0

    یکی از بهترین رمان هایی که خوندم بی نظیر بود قلم نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • ماری

    در پارت 881

    سلام خدمت استاد بزگوار رمان بی نهایت جالب بود سپاسگزارم قلمتون توانا

    ۶ ماه پیش
  • ماری

    0

    سلام خانم محمدی عزیز مثل همیشه ایت داستان هم خیلی جالب هست سپاسگزارم

    ۶ ماه پیش
  • منصوره

    در پارت 330

    خیلی عالیه دستت طلا قلمت مانا 😘😘

    ۶ ماه پیش
  • ترنم

    0

    حتما عزیزم سعی میکنم همه رماناتو بخونم

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    🙏💚

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    نگار جون بهترین رمانی بود ک خوندم،قلمت مانا❤️

    ۱ سال پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. خوشحال میشم با رمان جدید و آنلاین سوت پایان هم همراهم باشی❤

    ۱ سال پیش
  • سحر

    در پارت 880

    خیلی قشنگ بود واقعا دوستش داشتم دوشبه تمومش کردم میرم واسه فصل دوم خسته نباشی نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 531

    بله تاوحدودی با بقیه رمان هایی که خوندم متفاوت هست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 100

    داره جالب میشه

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 81

    رمانی با محتوای متفاوت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 32

    خوبه تا حدودی با بقیه رمانها فرق داره

    ۱ سال پیش
  • زهرا محمدی

    0

    خیلی رمان جذاب و قشنگی بود ، دستت درد نکنه نگار خانم.

    ۱ سال پیش
  • شیوا محمدی

    0

    سلام عیدتون مبارک چند قسمت خواندم ولی واقعا زیبا بود ممنون خسته نباشید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟