پارت دوم :

گرگ، یقۀ اصغر را به دندان گرفت و او را با زوری که فقط از گردن عضلانی حیوانِ عجیبی مثل خودش برمی‌آمد، از شیشۀ خردشدۀ جلو بیرون کشید و کف آسفالت پرت کرد. بعد بدون معطلی شاه‌صمدی فربه را که مثل دخترها جیغ‌های نازک می‌کشید به دندان کشید. وزن چربی‌های شکم شاه‌صمدی او را به تقلا انداخت. شاه‌صمدی را روی کاپوتِ فرورفته غلتاند و مانند آشغال، کف جادۀ خیس هل داد. مرد‌های بغل‌دست فرشته هرکدام فریادزنان در‌های ماشین را تا آخر باز کردند و پا به فرار گذاشتند. فرشته مثل برق از ماشین بیرون پرید و در جهت مخالف آنها شروع به دویدن کرد. چسب روی دهانش را کند و به عقب نگاه کرد.
گرگ سیاه، مانند شاهی که قلمرو دشمن را فتح کرده، روی سقف ماشین ایستاده بود و با چشمانی که برق نقره‌ای داشتند به فرشته زل زده بود. اما آرواره‌هایش روی هم بود و هیچ‌کدام از دندان‌های تیزی را که نشانِ دزدها داده بود برای فرشته رو نکرد. فرشته که گویی نمی‌توانست این حادثه را هضم کند سرعتش را کم کرد و نفس‌زنان، درحالی‌که عقب‌عقب راه می‌رفت، دو دستش را روی دهانش گذاشت و بریده بریده گفت: «یا خدا!... این... این دیگه چیه؟»
شاه‌صمدی که روی زمین تکان خورد، فرشته چرخید و بی‌آنکه مسیر درست را بداند فقط دوید. دانه‌های ریز باران محکم به صورتش می‌خوردند و سوزِ هوا چشمانش را به اشک نشانده بود. اما با همۀ اینها، حتی اگر گرگ او را می‌خورد، نباید دستان حریص و کثیف شاه‌صمدی به او می‌رسید. این‌قدر در فکر فرار بود که متوجه نشد به کجا می‌دود. یعنی اگر هم می‌خواست نمی‌توانست بفهمد، زیرا در میان کپه‌های مه هیچ‌چیزی را تشخیص نمی‌داد و آن دور و اطراف را هم بلد نبود.
کم‌کم با حس کردنِ گل‌و‌لای و سنگ و کلوخ زیر پاهایش متوجه شد اشتباهی سر از جنگل درآورده. وحشت‌زده ایستاد و خواست برگردد که نور ماشینی به چشمانش تابید. کف دست‌هایش را بالا برد و گفت: لعنتی! چرا ول‌کنِ من نیستی؟ چطور از دست گرگ خلاص شدن؟!
هرچه انرژی داشت به پاهای بلندش ریخت. در حین دویدن، شاخه‌های خشک و زبر درختان را که مثل انگشتانی مزاحم به تن و بدن و صورتش کشیده می‌شدند، با دست‌ها کنار می‌زد و خراشیده شدن گوشتش را زیر تیزیِ شاخه‌ها حس می‌کرد. کمی جلوتر مه پاره شد و باز هم جلوتر پل سنگی بزرگی را دید. آن‌سوی پل، خانۀ بزرگی بود که انگار دست‌هایش را برای او باز کرده و می‌گوید: «بدو بیا! عجله کن!»
با تمام قوا از روی پل سنگی دوید. رعدوبرق شدیدی ‌زد و از نور آن برای یک‌لحظه فرشته زیر پل را دید. دره‌ای عمیق و سیاه زیر پل نمایان شد که به‌طرف پایین می‌رفت، به‌گونه‌ای که انگار تا قلب زمین ادامه دارد. از پشت‌سر جیغ چرخیدن لاستیک ماشین شاه‌صمدی را روی گل‌و‌لای جنگل می‌شنید که دنبالش است. آن‌طرف پل به دروازۀ میله‌ای و سیاه خانه رسید. بدون اینکه حتی بداند قفل است یا نه، به آن حمله کرد. دروازه باز بود و فرشته به‌خاطر شتاب زیاد و وزن زیادِ میله‌های سیاه، زمانی که به آن برخورد کرد، ضربه‌ای به تنش وارد شد و چرخید و در حیاطِ پر از گِل پرتاب شد و با کمر روی زمین فرود آمد. ناله‌اش از پس رعدوبرق بالا رفت.
ـ آخ! الهی دربه‌‌در بشی شاه‌صمدی!
درد کمر امان نمی‌داد که بلند شود. دروازۀ سنگین را با دو پا به‌زور هل داد تا بسته شود. شاه‌صمدی و آدم‌هایش پشت دروازه ترمز کردند و از ماشین بیرون ریختند و دروازه را وحشیانه هل دادند. فرشته خیس از گِل، درحالی‌که جای زخم‌های روی دست‌ها و ساق پایش می‌سوخت، خودش را روی گِل و سنگ‌ها عقب می‌کشید. شاه‌صمدی خودش فقط کنار ماشین ایستاده بود و با لبخندی که نشان می‌داد از پیروزی خودش مطمئن است نفس‌نفس می‌زد. لابد این خانۀ لعنتیِ وسطِ جنگل متروکه بود که هیچ احمقی از قیل‌و‌قال آنها بیدار نشده بود.
یک‌‌دفعه با رعدوبرق بعدی معجزه شد و بُکسُواتِ ماشینی از پشت‌سر روی گِل‌ها همه را سر جایشان نگه داشت.
زیر نور لامپ حبابی‌های زردِ بی‌جان حیاط، دید که مردی با عجله از ماشین پیاده شد و تفنگِ بلند در دستش را رو به آسمان گرفت و شلیک کرد. آدم‌های شاه‌صمدی با شنیدن صدای تیر ماستشان را کیسه کردند و اولی شانۀ دومی را هل داد و گفت: اصغر بپر تو ماشین، تفنگ داره.
پیش‌از اینکه مرد مسلح جلو بیاید، شاه‌صمدی خودش پشت فرمان نشست و آدم‌هایش، مثل موش‌هایی که گربه دیدند و در سوراخ می‌چپند، داخل ماشین لولیدند و ماشینشان با تیک‌آفی که موجی از گِل و آبِ باران به‌سمت دروازه می‌پاشید میدان را ترک کردند و از روی پل پا به فرار گذاشتند.
فرشته از شدتِ فشار استرس سرش را روی زمین گل‌آلود رها کرد و گذاشت سینه‌اش از حجم نفس‌های نکشیده، مثل بادکنک پر و خالی بشود. مثل اینکه تا آن زمان نفس نکشیده بود. انگشتانش را روی خراش‌های پوسته‌پوسته‌شدۀ دست‌هایش کشید. جای زخم‌ها بدجور می‌سوختند. قطرات بارانی که درون چشم‌هایش می‌ریخت، اینک کم‌جان شده بود. تازه متوجه شد که اگر این خانه متروکه می‌بود، نباید چراغ‌های حبابی حیاط روشن باشد. همان‌طور که سرش ر‌وی گِل‌های لزج بود، چانه‌اش را به‌طرف بالا داد و منظرۀ پشت‌سرش را برعکس دید.
دو طرف خانه دو عدد پیکر سنگی غول‌پیکر را دید که حکم‌ ستون‌های خانه را داشتند و به‌شکل دیو تراشیده شده بودند. دست‌های دیو‌ها به سقف چسبیده بود، به‌طوری‌که گویی دیو‌ها سقف را نگه داشته‌اند. رعدوبرقی زد و حیاط روشن شد. فرشته صورت دیو‌ها و دندان‌های بیرون‌زده‌شان را دید و از وحشت قلبش در پاچۀ شلوارش افتاد. زیرلب گفت: «اینجا کجاست؟»
چند عدد کلاغ با چشمان براق، با غارغارِ تهدیدآمیزی روی سقف بلند خانه نشستند. صدای شِلپ‌شِلپ راه رفتن مردی را که نجاتش داده بود روی گِل و سنگ‌های حیاط می‌شنید. چانه‌اش را پایین کشید و به نزدیک شدن سایه نگاه کرد. از سنگین بودنِ کفش‌هایش که به او نزدیک می‌شدند معلوم بود پوتین به پا دارد. فرشته آب دهانش را قورت داد و فکر کرد: «وای! بدبخت شدم.»
***
خودکارم را روی کاغذ به حرکت درآوردم و نوشتم: این‌طرف‌ها افسانۀ عاشقانۀ خیلی قشنگی ا‌ست. افسانه‌ای به ‌نام «هِلگُورد». افسانه‌ها می‌گویند که هنوز هم وقتی ماه کامل می‌شود، دور دریاچه آواز هِلگُورد شنیده می‌شود که آهنگ موردعلاقۀ عشقش را می‌خواند.
زیرلب برای خودم آن آهنگ را زمزمه می‌کردم که صدای پرستار حواسم را جمع کرد: دختر خوبیه. طی این مدت که اینجا بوده هیچ‌کدوم از پرنسل رفتار بد یا تندی ازش ندیدن. واسۀ همین تا حالا نه بهش کمربند بستیم نه داروی خاصی دادیم. برای بقیۀ بیمارها قصه تعریف می‌کنه و بیشتر بیمارهای اینجا هم دوستش دارن. نقاشیشم حرف نداره.
در اتاقش را باز کرد. دختر پشتش به ما بود و از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد. به دیوار‌های اتاقش اشاره کرد که روی آنها با زغال طرح‌هایی حرفه‌ای و بی‌نظیر کشیده بود. تمام دیوار گچی از پایین تا نزدیک سقف با نقاشی پر شده بود. حیرت‌زده دیوارها و طرح‌های ماهرانه را نگاه کردم و به پرستار گفتم: جداً این آدم واسه چی اینجا بستریه؟
خانم پرستار در اتاق را بست و دست‌هایش را داخل جیب روپوش سفیدش فروبرد و جواب داد: به‌خاطر توهماتی که داشت. دکترها تشخیص اسکزیوفرنی دادن.
ـ این اسکیزوفرنی دقیقاً چی هست؟
ـ افراد مبتلا به این بیماری ارتباط خودشون‌ رو با واقعیت از دست می‌دن. باورهای خودشون‌ رو صد‌در‌صد درست می‌دونن. ناتوانی در فکر کردن و ضعف در بروز عاطفه، یه‌سری توهمات شنیداری، خواب‌گردی و کابوس‌های زیاد، احساس بی‌انگیزگی و حس خودکشی از نشونه‌های اسکیزوفرنی هست. البته من توی رفتارش تمایل به خودکشی رو ندیدم. بیشترین دلیلی که باعث شد بیارنش اینجا، داستان‌های عجیب و وحشتناکی بوده که تعریف می‌کرده. مثلاً ارتباط با اجنه، حرف زدن با گرگ‌ها و دعا و طلسم.
ـ چی؟ چی گفتین؟ یه‌بار دیگه بگین. اجنه؟!
پرستار که به‌نظر خودش هم ترسیده بود، یک قدم عقب‌تر برگشت و جواب داد: آره. خونواده‌ش می‌گفتن که براشون داستان عجیبی تعریف کرده در مورد اینکه اجنه دور‌و‌برش هستن و باهاش حرف می‌زنن. می‌گفتن رفته به یه دره‌ای خارج از روستا. ساکنین روستا می‌گن اون دره محل تجمع اجنه‌ست. حالا اینکه اغراق‌آمیزه، ولی اینکه یک نفر بخواد تنهایی وارد یه دره بشه که همه می‌گن جن‌زده‌ست و اونجا بلندبلند با افرادی که دیده نمی‌شن صحبت کنه، خب خیلی غیرطبیعیه. گفتین شما از کجا این خانومو می‌شناسین؟
نمی‌خواستم راستش را بگویم، برای همین لبۀ چادر عبایی‌ام را بیشتر روی روسری کشیدم و گفتم: من رمان می‌نویسم. به‌نظرم داستانی که از ایشون به گوشم خورده یه سوژۀ خوبه و ارزش نوشتن ر‌و داره.
پرستار خندید.
ـ باشه، ولی رمان ترسناکی می‌شه‌‌ها.
ـ ترسناک که آره، اما تاجایی‌که من شنیدم بیشتر رمانتیک بوده تا ترسناک.
آن لحظه که در اتاق را دوباره برایم باز کرد، توقع داشتم یک صورت گودرفته با چشم‌های وحشت‌زده و موهای درهم ببینم. تصور من از بیمار روانی همچین چیزی بود، اما تا او را دیدم زبانم بند آمد.
«خدایا! مگر انسان به این زیبایی هم داریم؟» بااینکه خودم دختر بودم، اما چنان ازخودبی‌خود شدم که گویا مغزم توانایی هضم این‌همه زیبایی را نداشت. اگر از نظر ظاهر لقب «اشرف مخلوقات» برازندۀ یک نفر باشد، مطمئنم آن یک نفر این دختر بود.
تکان که خورد تا بیاید پشت میز بنشیند، درخشش نور خورشید از پنجره روی موهایِ طلایی‌اش چنان برق قشنگی داشت که انگار خورشید به شمش طلا تابیده. چتری‌های خیلی بلندش از فرق وسط سرش دو طرفِ صورتش نرم و تُرد پایین ریخته بود. هنوز از شوک موهای بهشتی‌اش درنیامده بودم که چشمان افسونگرش قلبم را بی‌حال کرد. چشمان خلیجیِ کشیده و مژه‌های بورِ برگشته داشت و چشمانش دریایی بود. نه‌فقط رنگش که ازلحاظ گیرایی مثل دریا آدم را به‌طرف خودش می‌کشید. با یک پلک ‌زدن آدمی را به مرز غش کردن می‌انداخت.
چنان مثل ندید‌بدیدها به او زل زده بودم که گوشۀ لب‌هایش نیم سانتی از هر طرف بالا رفت و لبخندش را هم دیدم. از لب‌هایش گفته بودم؟ لب پایینش قایقی بود و درشت و لب بالایش کمی‌نازک‌تر. پرستار رفت و در را بست. تازه با کوبش در به خود آمدم و دیدم شاید یک دقیقۀ کامل است که به این دختر زل زده‌ام و او هم پشت صندلی به قیافۀ تارومار من می‌خندد. بالاخره آب دهانم را قورت دادم و پشت صندلی جا گرفتم.
آن‌طور که معلوم بود به کیش‌و‌مات شدن قیافۀ کسانی که نخستین بار او را می‌دیدند عادت داشت، برای همین بود که اجازه داد خوب چشم‌چرانی بکنم. تلفن همراهم را روی میز گذاشتم و گفتم: من مطمئنم خودِ خدا هم هر روز چند دقیقه بهت زل می‌زنه.
خندۀ نَرمَش را شنیدم. چشم‌های کاملاً هوشیار و آبی‌رنگش سریع و محکم پلک می‌زد. برخلاف بقیۀ بیماران که به‌خاطر مصرف دارو خسته و خواب‌آلود هستند یا در چشم‌هایشان حالت تدافع و ترس فریاد می‌کشد، هوشیار به من چشم دوخته و هیچ‌کدام از این علائم را ندارد. فقط زیر چشم‌هایش کمی تیره بود که نشان می‌داد شب‌های بسیاری را با بی‌خوابی به صبح رسانده است. دلم می‌خواست خودم را کتک بزنم که چرا همچین آفرینش قشنگی باید در تیمارستان باشد؟ گفتم: خوشحالم که قبول کردی منو ببینی فرشته!
الحق که اسمی بهتر از این نمی‌توانستند روی این دختر بگذارند. نگاهی دوباره به دیوارهای اتاق انداختم و گفتم: هنرت بی‌نظیره. به‌نظرم پشت هرکدوم از این تصاویر یک داستانی وجود داره. درست گفتم؟
این بار ابروهای نازک بورش بالا رفت و خودش هم به تمام آثار زغالی تحسین‌برانگیزش نگاه کرد و بالاخره زبانش باز شد.
ـ درسته. هرکدوم از این تصاویر یک سکانس از داستان زندگی منه.
«ای خدا!‌ ای پروردگار! چه صدای نازی هم داشت این بشر». وقتی گفت: «داستان»، چشم‌هایم مثل موشی که بوی پنیر را حس کرده درشت شد. هرجا سوژه‌ای برای نوشتن می‌دیدم همین شکلی می‌شدم. چرخیدم و با علاقه تصاویر زغالی را دنبال کردم. یک جا خانه‌ای بزرگ با کلاغ‌هایی روی سقفش کشیده بود. در جای دیگر موجوداتی دراز و سیاه با دهان‌های گشاد، شبیه ارواح خبیث و همان اجنه‌هایی که خانم پرستار می‌گفت، به چشم می‌خورد. یک جا یک آینۀ شکسته، جای دیگر گرگ، آن‌طرف‌تر دختری که پشت یک بوم نشسته و نقاشی می‌کشید... .
اما شکل گرگ در خیلی از جاها تکرار شده بود. یک جا زوزه می‌کشید، یک جا با دندان‌هایش تهدید می‌کرد. تمام دیوار پوشیده از نقاشی بود و دیگر جایی نبود که بتواند، حتی یک درخت ناقابل بکشد. حتی سقف هم پر شده بود. پرسیدم: دیگه روی سقف چطوری کشیدی؟ اون هم با این مهارت؟
از پشت میز بلند شد و تازه قد بلندش را دیدم و او هم قیافۀ فضول مرا بی‌جواب نگذاشت.
ـ یک‌وهفتاد‌وسه، ولی دروغه اگه بگم از میز و صندلی کمک نگرفتم.
خندیدم. واقعاً تبارک‌الله. اندام نسبتاً لاغر و قد بلند او مرا به این فکر انداخت که خدا وقتِ خلق کردن این دختر، خیلی سر صبر و حوصله بود. فقط خدا می‌دانست با این حوری بهشتی چه کرده‌اند که بین این میله‌ها گیر افتاده. گفتم: ماشاالله. خب، حالا این داستان جذابت‌ رو برام تعریف می‌کنی؟
پشت میز نشست و دست‌هایش را روی میز کشید. به‌ نظر می‌رسید دنبال نقطۀ شروع می‌گردد. گفتم: اجازه می‌دی حرف‌هات‌ رو ضبط کنم؟
ـ حتماً.
تلفن همراهم را روی ضبط‌صوت گذاشتم و روی میز رها کردم. فرشته از جا بلند شد و به‌سمت دیوار کنار تختش رفت. به جایی نزدیک بالشش اشاره کرد که یک دختر تخته‌شاسی دستش داشت. مشخص بود که این اولین نقاشی‌اش روی دیوار بود، چون از کنار بالشش شروع شده بود. گفت: اولین بار اونجا دیدمش.
ـ کی رو؟
ـ آلفا رو.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کیمیا

    0

    هزینه وی آی پی چقدره

    ۵ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    درخواست عضویت بده اونجا نوشته عزیزم❤️

    ۵ روز پیش
  • کیمیا

    0

    سلام عزیزم اگه درخواست عضویت کنم و عضو رمان باشم بازم باید بابت هر پارت سکه پرداخت کنم؟

    ۶ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم بله

    ۶ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ولی اگر وی ای پی رو بخرین فقط یکبار هزینه ست.

    ۶ روز پیش
  • فرزانه

    0

    من روی گرگ اول رمان کراش زدم 😉

    ۲ هفته پیش
  • Minooo

    0

    به خودم اومدم و دیدم عاشق این رمان شدم 😵 💫

    ۲ هفته پیش
  • تابان

    0

    وای جای فرشته بودم همشون رو تیکه *** میکردم 😒

    ۲ هفته پیش
  • Parinoosh

    0

    با اینکه میترسم ولی خلاصش خیلی جذاب بود میخونم 🫠

    ۲ هفته پیش
  • میم

    2

    خب معلومه پای یه گرگینه الفا وسطه،مردی که نجاتش داد همون گرگه بود🤔

    ۲ هفته پیش
  • بی نام

    3

    یع حسی بهم میگه این گرگه همین ادم هلگورد هست

    ۳ هفته پیش
  • بی نام

    2

    اخیش دلم خنک شد گرگه اومد دهن اینارو سرویس کرد

    ۳ هفته پیش
  • دلان

    0

    یه عالمه معماست توی این رمان آدم درگیر میشه

    ۳ هفته پیش
  • شین

    0

    دیدم خونه متروکه داره وای عاشق این چیزام

    ۳ هفته پیش
  • آرام

    0

    همین که گفت الفا من پرام ریخت گفتم یا خدا چع داستانیه

    ۳ هفته پیش
  • آیلاری

    0

    بسم الله الرحمن رحیم ساعت سه شبه و من هنوز بیدارم و وقتی فهمیدم داستان واقعی هست دارم به معنای واقعی پشکل گذاری میکنم با تشکر از آرزو جان و این قلم زیبا و خیلی مشتاقم که یکبار فرشته را از نزدیک ببینم

    ۴ هفته پیش
  • فریبا

    1

    کی عاشق یک گرگ میشه؟ آفرین من🤣

    ۴ هفته پیش
  • دوست

    3

    الان این نویسنده ای که رفت فرشته رو ببینه شمایید یعنی الان فرشته یه شخصیت حقیقیه؟

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤫حقایقی در این داستان پنهان است... اما کدامش؟

    ۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!