دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رس اثر آرزو مهاجر

رمان رس

  • زبان فارسی
  • 146.6K 👁
  • 605 ❤️
  • 2.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رس

داستانی فوق عاشقانه و سراسر رمز و معمایی روح را از تن بلند میکند! دختری به نام «رامونا» که خودکشی می‌کنه و در دنیای پس از مرگ، در یک برزخ عجیب و مه آلود از خواب بیدار می‌شه و خودش رو در قلعه ای مرموز و دلهره آلود که پر از عروسک های عجیب و مشکوکه می بینه. رامونا هرگز یادش نمیاد چرا خودکشی کرده. فرشته ی مرگ به رامونا میگه که فقط در یک صورته که می تونه دوباره به زندگی برگرده. اونم این که سه معمای بزرگ و سخت قلعه ی «رَس» رو حل کنه و اگر نتونه به موقع رازهای قلعه رو حل کنه، برای همیشه به جهنم خواهد رفت. اما داستان اونجایی دلهره آلود میشه که معماها اصلا معنی ندارن! اون باید یک عروسک مُرده رو بکشه، تکه های پازل گذشته ی مرموز خودش رو که چرا خودکشی کرد در قلعه پیدا کنه، و جنازه ی مخفی شده رو بیرون بکشه...

پارت اول

تمامی اسم ها در این رمان فرضی هستند و هر گونه تشابه اسمی اتفاقی ست.
مشو نومید از ظلمی که کردی
که دریای کرم توبه پذیرست
گناهت را کند تسبیح و طاعات
که در توبه‌پذیری بی‌نظیرست
مولانا
خودکشی یک شبه اتفاق نمیفتد. از مدت‌ها قبل کلنگش زده می‌شود. هشیار باشیم!
سرآغاز:
ـ یاحسین! یاابولفضل! یه نفر زنگ بزنه اورژانس.
ـ یواش بذارینش زمین. دست و پاش نشکسته باشه.
ـ چرا تکونش دادین؟ اگه گردنش شکسته باشه قطع نخاع می‌شه.
ـ صورتش پُرِ خونه. نبضشو بگیر ببین مُرده؟
ـ نه. نبضش کُند می‌زنه.
ـ وای چه قدر خوشگله! چه چشم‌های غمگین قشنگی داره!
ـ چه قدرم جوونه دختره. خدا کنه زنده بمونه. زنگ زدی اورژانس؟
ـ الو سلام. یه آمبولانس می‌خواستم. یه دختر این‌جا خودکشی کرده!
***********
فصل اول: مُمیت ( به معنی میراننده؛ از نام‌های خداوند)
پلک‌هایش مثل پرده‌های یک نمایش رازآلود از هم فاصله گرفتند؛ تاریکی محو شد و آن دنیا را دید. آن‌قدر ذهنش خالی بود که پنداری به قدر یک سال خواب بوده و هاردِ مغزش خالیِ خالیست. خم و راست شدنِ ده ها لیلیوم و گلایل در وزش نسیم بالای سرش اولین منظره‌ای بود که از دنیای پس از مرگ می‌دید. تکان نخورد. انگشتانش را بالا آورد و آن‌ها را خم و راست کرد و کف دست خم کرد. نشست.
کنار یک جاده ی خلوت دراز کشیده بود. تا دوردست‌ها لیلیوم و گلایل در گردش نسیم خنک رکوع می‌رفتند و دوباره کمر راست می‌کردند. آیا هنوز زنده بود؟ بعید می‌دانست. دست‌کم گردهمایی این همه گل‌های مخصوص ختم نمی‌توانست علامت زنده بودن باشد. بالا را نگاه کرد. آسمان کاملاً روشن بود. اما هرچه نگاه چرخاند، هیچ خورشیدی را ندید. به سر و ته جاده نگاه کرد. اصلاً ابتدا و انتهایش دیده نمی‌شد. به خودش نگاه کرد. درست با آخرین لباس‌هایی محشور شده بود که آن دنیا تنش بود.
درست قبل از خودکشی.
پاهایش هنوز در همان شلوار لی دمپا گشاد موردعلاقه ی سیاهش بود کمربندِ سگک ستاره‌ای که دوستش داشت هم دور کمرش مانده بود. ولی نه شال بر سرش بود و نه مانتویی بر تنش. فقط تی‌شرت خرسی محبوبِ همیشگی‌اش که درخانه می‌پوشید، تنش مانده بود. از بین گل‌هایی که علامتِ پایانِ بازی زندگی بودند، گذر کرد و روی آسفالت جاده ایستاد. ماشینی از دور ظاهر شد. درست شبیه به یک تاکسی بود با این تفاوت که رنگش سیاه بود. تاکسی شبیه یکی از آن اتومبیل‌های بسیار گران‌قیمت خارجی بود ولی هیچ چراغ جلویی نداشت و تمام شیشه‌هایش مثل قبر سیاه بود. بیشتر شبیه به حیوانی بَلعَنده و بی‌رحم بود. بازوهای خودش را بغل کرد.
تاکسی وحشی جلوی پای او ترمز زد. شیشه آن‌قدر سیاه و براق بود که به راحتی بهم ریختگی موهای بلند و سیاه لختش را می‌دید که در باد پریشان می‌شود؛ مثل حال و احوالش. شیشه پایین رفت. مرد راننده با صورتی سرد و لحنی دستوری گفت: سوارشو.
چیزی در لحن مرد بود، مثل سنگ‌ریزه‌ای که وسط لقمه ی غذا پیدا می‌شود و دهان آدم را قفل می‌کند؛ که باعث شد سوالی نپرسد و فقط بخواهد سوار شود. در ماشین به آرامی و خودکار باز شد. مثل دست میزبان که جلوی در، مهمان را به داخل دعوت می‌کند. کنار راننده نشست و در اتومبیل به شکل خودکار بسته شد. درست شبیه آرواره ی ماری بزرگ که طعمه را بلعیده و منتظر هضمش نشسته. درخودش توی صندلی فرو رفت و بازوهای لختش را محکم‌تر از قبل بغل کرد. مثل اینکه بازوهایش زرهی بودند که از او حفاظت می‌کردند.
ماشین راه افتاد. جاده آن‌قدر صاف بود و آن‌قدر بی‌انتها که چشم پس از مدتی خیره شدن به آن، دچار هیپنوتیزم می‌گشت. جاده بدون هیچ راه خاکی یا هیچ ساختمانی یا هیچ تابلویی اطرافش پیش می‌رفت. مسیری ابدی که بین دو کوه تا دوردستِ بی‌نهایت بالا می‌رفت. یکمی جلوتر یک تابلو پدیدار شد. روی تابلوی سبز نوشته شده بود: زمین. و روی آن ضربدر قرمز خورده بود. تابلو را که رد کردند چرخید و به عقب نگاه کرد. در دل گفت: دیگه تموم شد. زمین تموم شد. دیگه راحت شدم.
راننده هیچ حرفی نمی‌زد. جوان بود. با ریشی مشکی و مرتب و لباس‌هایی تیره‌تر از ریشش و سیاه‌تر از ماشین عجیب و وهمناکش. شاید هم این یک ماشین نبود. چشم‌های رامونا آن را ماشین می‌دید... احساس می‌کرد آدمیزاد نیست. چیز دیگری است. پرسید: کجا می‌ریم؟
مرد بدون نگاه کردن به او جواب داد: دایره ی بررسی.
آن اندازه که او سیخ و صاف نشسته بود در پندار آدم مثل ربات به نظر می‌آمد.
مجبور شد ساکت بنشیند. ظاهراً مرد نمی‌خواست صحبت کند. کمی جلوتر پیش پای برجی متوقف شدند. راننده کوتاه گفت: رسیدیم.
در اتومبیل به شکل خودکار باز شد. پیاده شد و چند قدم که پیش رفت برگشت، ولی هیچ اثری از تاکسی نبود. انگار سرابی بوده که درهوا درهم حل شده. به سردر برج نگاه کرد. نوشته شده بود: دایره ی بررسی.
برج آن‌قدر بلند بود که حتی وقتی سرش را تا آخرین درجه عقب برد نوک آن را ندید. انگار تا لایتناهی ادامه داشت. برجی سفید که آجرهایش از جنس شیشه‌های همان ماشین بودند و انعکاس محوی از تصویر شخصی که به آن خیره می‌شد می‌نمایاندند. دری بلند بالا مثل لبه‌های کتاب از هم گشوده شد. انگار که کتاب زندگی‌اش تمام شده باشد و حالا به کتاب جدیدی نقل مکان کند.
کتابی در دنیای دیگر.
داخل یک سالن خیلی خیلی بزرگ شد و روی سرامیک‌های سفید و براق توقف کرد. همه چیز آنجا طیفی از تناژ سفید بود. میزها، آسانسورها، پرده‌های آویخته از پنجره‌های قدی و شفاف و حتی پیراهن و شلوار مردانی که پشت میزها نشسته بودند؛ یا در سالن پرونده به بغل رفت و آمد می‌کردند. چون تنها وجودی بود که در سالن رنگی بود، حس می‌کرد شبیه گلوله ی رنگی رنگی از کامواست که درون دیگِ پر از شیر افتاده. مردان همگی مثل راننده ی آن تاکسی جوان بودند و چهره‌های مردانه‌ای با ریش و سبیل داشتند که نگاه به آن‌ها باعث می‌شد قلبت با قداست و نورانیت عجیبی روشن شود.
ـ بفرمایین جلو.
صدایی از یکی از مردان پشت میز، او را که وسط سالن سرش مثل پنکه ی زمینی می‌چرخید، به جلو فراخواند. به سوی میزقدم برداشت. مردی که روی میز چند ورقه دستش بود، پرسید: اسم؟
گفت: رامونا پاشا.
مرد تند تند باخودکار سفیدش می‌نوشت: سن؟
ـ 26
ـ علت مرگ؟
ـ خودکشی.
تا این کلمه را به زبان آورد، مرد به سرعت برق سرش را بالا آورد و متعجب نگاهش کرد. آنی همه ی سفیدی‌های داخل سالن سیاه شدند. میز، لباس‌ها، پرده‌ها و رامونا دید که حتی هوای آفتابی بیرون هم به تیرگی شب گرایید. همه ی مردهای حاضر در اتاق هرجایی بودند، متوقف شدند و به او نگریستند. آنی که درحال راه رفتن بود، اویی که پشت میز پرونده‌ای بررسی می‌کرد و تمام کسانی که دور تا دور سالن بودند. همه بین همدیگر نگاه‌ رد و بدل کردند. احساس محاصره رگ‌های بدن رامونا را تنگ کرد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

معرفی جامع و خلاصه رمان رس

رمان رس، اثری فوق عاشقانه، سراسر رمز و راز و دلهره‌آور به قلم آرزو مهاجر است. این داستان که در ژانر عاشقانه جای می‌گیرد، با درهم‌آمیختن زیرژانرهای رازآلود، هیجانی، دلهره‌آور، معمایی، بزرگسال و دارک رومنس، اثری خلق کرده است که به معنای واقعی کلمه، روح را از تن مخاطب جدا می‌کند.

داستان حول محور دختری به نام «رامونا» می‌چرخد که دست به خودکشی زده است. او در دنیای پس از مرگ، در یک برزخ عجیب و مه‌آلود بیدار می‌شود و خود را در قلعه‌ای مرموز و دلهره‌آور می‌یابد که پر از عروسک‌های عجیب و مشکوک است. رامونا هیچ خاطره‌ای از دلیل خودکشی‌اش ندارد. فرشته‌ی مرگ به او اعلام می‌کند که تنها راه بازگشتش به زندگی، حل کردن سه معمای بزرگ و سخت قلعه‌ی «رَس» است؛ در غیر این صورت، برای همیشه به جهنم فرستاده خواهد شد. اوج دلهره و تعلیق داستان زمانی است که معماها به طرز وحشتناکی بی‌معنی به نظر می‌رسند: او باید یک عروسک مُرده را بکشد، تکه‌های پازل گذشته‌ی تاریک خود را در قلعه پیدا کند و جنازه‌ای مخفی شده را بیرون بکشد...

اطلاعات تکمیلی: نگارش این اثر عمیق در تاریخ ۹ آبان ۱۴۰۲ به پایان رسیده است. با توجه به فضای تاریک، پرداختن به موضوعاتی چون مرگ، برزخ و روح، و همچنین معماهای دلهره‌آور، مطالعه‌ی این رمان برای رده سنی +۱۸ سال مناسب است. برچسب‌های اصلی این اثر شامل عروسک، برزخ، افشای راز، مرگ و روح می‌باشد.

تحلیل و بررسی درونمایه و هدف داستان

درونمایه‌ی اصلی رمان «رس»، شکل‌گیری عشقی رازآلود در برزخ و تقابل انسان با تاریک‌ترین تصمیمات گذشته‌اش است. هدف والای نویسنده از نگارش این اثر دلهره‌آور، جلوگیری از خودکشی است. داستان با به تصویر کشیدن دنیایی استعاری و پر از رنجِ پس از مرگ، به مخاطب نشان می‌دهد که فرار از مشکلات از طریق پایان دادن به زندگی، نه تنها راه نجات نیست، بلکه ورود به هزارتویی از معماهای حل‌نشده و عذاب‌های روحی است.

مقدمه رمان

خودکشی یک شبه اتفاق نمیفتد. از مدت‌ها قبل کلنگش زده می‌شود. هشیار باشیم!

خودکشی یعنی جا زدن وسط بازی.
خودکشی خاموش کردن دستگاه بازی، درست در اوجش.
خودکشی یعنی رها کردن نامردانه ی هم بازی ها.
زندگی فقط یک بازیه، که خیلیا جدیش گرفتن.
بعضیا ترسیدن و زودتر بازی رو ترک کردن.
خودکشی یعنی پاره کردن یک زنجیره
خودکشی شاید بهترین راه باشه برای خلاص شدن از زندگی در این دنیای به نظر مزخرف، ولی یه سوال! وقتی که مردیم، اون دنیا چه خبره؟!

معرفی شخصیت‌های داستان

رامونا

باهوش و درونگرا

🧠 دختری که با وجود هوش سرشار و شخصیت درونگرایش، دست به انتخابی تلخ زده است. او اکنون در برزخی دلهره‌آور باید برای بقای روحش با عجیب‌ترین معماها و فراموشیِ گذشته‌اش دست و پنجه نرم کند.

برشی دلهره‌آور از متن داستان

رامونا نگاهش را که بالا آورد، سدنا رو به رویش نبود. صدایش را از پشت صندلی خودش شنید: هر تکه از گذشته‌ات، یک جایی در اون دنیای ساختگی، ( دستانش را روی چشمان رامونا گذاشت) از چشمان تو پنهانه.
ارکیده از جا پرید و دست هایش را بهم کوبید: پس اگه بتونیم حل کنیم برمی‌گردیم دنیای خودمون. دیگه به اینجا برنمی‌گردیم.
سدنا دستش را بالا برد: تند نرو شکلات کاکائوییِ من! هنوز قسمت جالبش رو نشنیدی.
و بعد با زهرخندی جهنمی ادامه داد: هرکدوم از شماها اگر به هر دلیلی، توی این دنیای موقت کشته بشه، هرگز به دنیای واقعی و حتی به برزخ هم دیگه بر نمی‌گرده. می‌میره و سند شش دونگ یکی از اون اتاق‌های خوشگل جهنمی به نامش می‌خوره.
همگی از ترس آب دهانشان را قورت دادند. ارکیده دوباره روی صندلی وا رفت. ساسان با خنده ی ترسیده‌ای گفت: چرا باید کشته بشیم آخه؟ مگه جنگه؟
سدنا بدون این که سرش بچرخد، او را نگاه کرد: اون مقتولی که گفتم باید پیداش کنین، قاتلش دنبال شماست تا بکشدتون. و نکته ی مهم‌تر اینه که وقتتون محدوده.
سدنا لبخند مرموزی زد. رامونا این برداشت را از لبخندش کرد که شما اگر بدانید با چه چیزی سر و کار دارید که از ترس همین‌جا تمام می‌کنید. مهرشاد پرسید: چه قدر وقت داریم؟
سدنا بشکنی زد و پوست سر رامونا گزگز کرد. کف سرش را خاراند. سدنا گفت: موهای رامونا زمان‌سنج شماست. هرزمان که کاملاً سفید بشه، وقت شما تموم می‌شه.
ساسان گفت: تا سفیدی موهاش یعنی تا وقتی پیر بشه؟
سدنا نیشخندی زد. مهرشاد با صدای ضعیفی گفت: نه ساسان. کمتر از اون مهلت داریم. خیلی خیلی کمتر.

از متن رمان رس - قلم آرزو مهاجر

پرسش‌های متداول (FAQ)

داستان درباره دختری به نام رامونا است که پس از خودکشی، در یک قلعه برزخی پر از عروسک‌های مرموز بیدار می‌شود. او برای فرار از جهنم ابدی و بازگشت به زندگی، باید سه معمای هولناک و ظاهراً بی‌معنی را حل کند.

این رمان در ژانر عاشقانه و با زیرژانرهای رازآلود، هیجانی، معمایی، دلهره‌آور و دارک رومنس نوشته شده است. به دلیل وجود مفاهیمی چون مرگ، برزخ و فضاسازی‌های تاریک، رده سنی آن +18 (بزرگسال) تعیین شده است.

هدف اصلی نویسنده از خلق این داستان پرتعلیق، آگاهی‌بخشی و «جلوگیری از خودکشی» است. داستان با نشان دادن پیامدهای تلخ و ناشناخته‌ی پس از مرگ، تلنگری محکم به خواننده می‌زند.

نظرات رمان رس
  • اسرا

    در پارت 480

    توکارت چی نوشته سیب حلقه و...چی بود🤔🙏

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سومی هنوز مشخص نشده

    ۶ ساعت پیش
  • سهیل۲۹

    در پارت 481

    متوجه یه موضوعی شدین؟؟؟ اخرین چیزی که رامونا تو گذشته ش میبینه ربط به معماهای برزخ داره..مثلا سیبی که به زهرا داد یا حلقه ای که علیرام تقدیمش کرد!!!!

    دیروز
  • tina

    در پارت 480

    مرگ بچه هایی که الان اونور کنارش هم هستن دیده مثلا ارکیده.

    ۱۴ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    باریک الله دقیقا همینه

    ۶ ساعت پیش
  • Z.k

    در پارت 480

    اخی عزیزم چقدر هردو با وقار و شیک رفتار می کنند. خیلی عالی بود بانو جان مثل همیشه روان وزیبا .🥰🥰🥰🥰

    ۲۰ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی میان بهم مگه نه

    ۶ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خیلی میان بهم مگه نه

    ۶ ساعت پیش
  • ریحانه زهرا

    در پارت 480

    عالی بود، مثل همیشه💖فقط این دیالوگ آخر رو قربون🥰💖

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۶ ساعت پیش
  • نیلوفر آبی

    در پارت 480

    وای خدای من ای جونم 😍😍😍😍😍😍😍😍😍ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت

    ۹ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥺🥺❤️❤️

    ۶ ساعت پیش
  • Yegane

    در پارت 481

    وقتی بحث حلقه اومد وسط حدس میزدم که ازش خاستگاری کرده یا ازدواج کردن ولی یچیزی که هنوزم روش دو به شکم ولی احتمال میدم باشه اینه که خودکشی رامونا بعد مرگ علیرامه شاید خودکشی کرده باشه شاید یه اتفاقی افتاده و مرده ولی خب بعدشم تجسم علیرام زیادی برام گناه حس میکنم تجسم نیست نمیدونم چرا واقعا ولی خب

    ۲۰ ساعت پیش
  • Yegane

    در پارت 480

    منظورم گناه نبود میخواستم بگم گنگ

    ۲۰ ساعت پیش
  • اسرا

    در پارت 482

    واینجاشراره عکس یافیلم می گیره لابد🙏

    دیروز
  • Jolia

    در پارت 481

    دقیقا. و فیلم رو به برادرای رامونا نشون میده💔🥲

    دیروز
  • فاطی

    در پارت 480

    چقد عاشقانه 😭😭😭😭دلم آب شد

    دیروز
  • Fatemeh

    در پارت 480

    ولی اگه علیرام هم بخواد بمیره زیاد بد جور میشه خب همه بمیرن که نمیشه! پدرش، زهرا ،علیرام هم بمیره؟! نمیشه که😐

    دیروز
  • سهیل۲۹

    در پارت 481

    چقد جذاب و غیر منتظره 🥺🥺🥺 رامونا حق داشت حتی به تجسم علیرام تو برزخ دل ببنده

    دیروز
  • Fatemeh

    در پارت 480

    یه بلا سر حلقه میاد مثل سیب خونی! شاید واسه عشق قبلی علیرامه، شاید علیرام میمیره، خیانت می کنه نمیدونم فقط چیز بدیه

    دیروز
  • میم

    در پارت 482

    اوه،پس داستان حلقه اینه،چرا اصلا فکرشو نکرده بودم که علیرام بهش حلقه داده،باید دید قبول می کنه،بعدش چه اتفاقی میفته که به آخر خط می رسه ؟🤔🙏🏻

    دیروز
  • Mehila

    در پارت 482

    وای خیلی قشنگ بوددد❤️❤️

    دیروز
  • اکرم بانو

    در پارت 482

    خب داستان حلقه هم که مشخص شد... هنوز معلوم نیست واسه چی خودکشی کرده...من که میگم شراره زهرخودشو میریزه

    دیروز
  • Soraya

    در پارت 482

    عالییییی بووودد خستە نباشی 🤗🌼

    دیروز
  • Mahi

    در پارت 482

    اوووه چه جذاب شد 🤭😉 ولی هنوز برام گنگه با این اتفاقات چرا خودکشی کرد

    دیروز
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟