خلاصه رمان عاشقانه آتوسا
این داستان یک عاشقونه ی غلیظ و پرهیجان درباره ی زندگی پسری لات و کله خراب و شیطون به نام آرمین هست که اسیر یک دختر خطرناک و ترسناک به نام ناتاشا میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که خونواده ی ثروتمند آرمین به خاطر خطای بزرگی که آرمین مرتکب میشه اونو از خونه بیرون میکنن. آرمین برای گذران زندگی به تهران خونه ی دوستهای خودش میره و اونها از شدت فقر تصمیم می گیرن به یکی از خونه های اعیانی نشین واقع در نیاوران دستبرد بزنن. اما غافل از اینکه خونه ای که آرمین و دوستاش برای دزدی میرن، خونه ی رئیس یکی از بزرگترین باندهای قاچاق تهرانه و صاحب خونه یک دختر وحشی و سادیست به نام ناتاشاست که مشهوره به شکنجه کردن مردها. ناتاشا آرمین رو توی کاخ خودش به اسارت میگیره و داستان از اونجایی جذاب میشه که آرمین عاشق زندانبان خودش ناتاشا میشه و ناتاشا هم دل به اسیر خودش یعنی آرمین می بنده ولی هردو از این علاقه هم بی خبرن و سعی میکنن انکارش کنن. اما مشکل اینجاست که بقیه ی مافیا میخوان ناتاشا و خونواده شو به خاطر خیانت بکشن...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آتوسا - پارت 5
پری سرش را پایین انداخت و نجوا کرد: -یا ابوالفضل! گیلدا در جوابِ سؤالِ همایونی گفت: -خا...خانوم!... چند نفر دزد اومدن اینجا... اینجا رو به هم ریختن و رفتن. الناز، با آبوتاب بیشتر در ادامۀ حرف گیلدا گفت: -دزد کجا بود؟ لاتولوت بودن. قمه دستشون بود. اگه دزد بودن، چرا هیچی رو نبردن؟ همایونی جلوتر ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان آتوسا - پارت 4
مامانالهام روی مبل غش کرد. مبین به آشپزخانه دوید تا آب قند بیاورد. خانمبزرگ لبخند پیروزمندانهای زد و چادرش را روی سرش انداخت. احساس میکرد نقشههایش به ثمر نشسته و نانهایش پخته شده است. محمد جلو آمد و گفت: -ولی حاجی... حاجفتاح دستش را بلند کرد و صدای محمد در نطفه خفه شد. دوباره رو به آرمین ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان آتوسا - پارت 3
جلوتر پیچیدند داخل کوچۀ خودشان. آرمین ماشین را گوشهای پارک کرد. ظاهراً همهچیز آرام بود و بهنظر میرسید که هنوز جنگی راه نیفتاده است. محمد گفت: -کنار سطل آشغال پارک کردی تا کسی زودتر از تو رزروش نکنه واسه امشب؟ آرمین درِ ماشین را بست و جواب داد: -مادر نزاییده، کسی منو مجبور کنه که توی سطل آش...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان آتوسا - پارت 2
به زور خودش را از چنگال ناخنهای بلند پلنگها و وجودِ پلاس پارمیدا نجات داد. جمعیت را آرام کنار زد. بین پسرها هم قدش از بقیه رشیدتر هم جثهاش درشتتر بود. حالا فکر کن چه هیکلی خلق میشود، وقتی که ژنتیکی قد بلند باشی، باشگاه هم بروی و عضله هم بسازی. نه فقط این، بلکه در خوش چهره بودن هم ژنِ قدرتمند...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
افسون
در پارت 40عزیزم چقدر شکست رامین ولی خوب حقم داره حاجی بلاخره آبروی چندین ساله ش و بابت بچه ناخلف که از خونش و هم نیست بخواد ببره زور داره دیگه اما امیدوارم صلاح پیدا کنه نه از چاله در بیاد بیفته چاه 🤔🤫
۱۵ دقیقه پیشافسون
در پارت 30الهی خدایا چه جور نمازخونی که آتیش بیار معرکه شدی هیزم جهنم واسه خودت آماده میکنی بیچاره حاجی چیکار کنه لین وسط هر طرف صورتش و بگیره یک ورش درد میگیره 🤔🤨
۲۱ دقیقه پیشافسون
در پارت 21خانمی دست مریزاد چه متن با حالی نوشتی از یه بچه بسیجی و یه لات ایول خوشم اومد ممنونم 🥲🥰
۳۰ دقیقه پیشسارا
در پارت 50وای بالاخره آتوسا رو هم گذاشتی😭😭🛐
۱ ساعت پیشعاطفهمیرزائی
در پارت 10سلام شروع عالی بود.. کلی از توضیح حرکات آرمین و محمد خندیدم.. موفق باشین آرزوجان.. .
۲ ساعت پیش

افسون
در پارت 50ایول دم ت گرم زبان لاتی رو خوب نوشتی خیلی مشتاقم عاقبت این سخ تا لات بیچارهدی مفلس و خوب و بخونم😭👏