خلاصه رمان :
این داستان یک عاشقونه ی غلیظ و پرهیجان درباره ی زندگی پسری لات و کله خراب و شیطون به نام آرمین هست که اسیر یک دختر خطرناک و ترسناک به نام ناتاشا میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که خونواده ی ثروتمند آرمین به خاطر خطای بزرگی که آرمین مرتکب میشه اونو از خونه بیرون میکنن. آرمین برای گذران زندگی به تهران خونه ی دوستهای خودش میره و اونها از شدت فقر تصمیم می گیرن به یکی از خونه های اعیانی نشین واقع در نیاوران دستبرد بزنن. اما غافل از اینکه خونه ای که آرمین و دوستاش برای دزدی میرن، خونه ی رئیس یکی از بزرگترین باندهای قاچاق تهرانه و صاحب خونه یک دختر وحشی و سادیست به نام ناتاشاست که مشهوره به شکنجه کردن مردها. ناتاشا آرمین رو توی کاخ خودش به اسارت میگیره و داستان از اونجایی جذاب میشه که آرمین عاشق زندانبان خودش ناتاشا میشه و ناتاشا هم دل به اسیر خودش یعنی آرمین می بنده ولی هردو از این علاقه هم بی خبرن و سعی میکنن انکارش کنن. اما مشکل اینجاست که بقیه ی مافیا میخوان ناتاشا و خونواده شو به خاطر خیانت بکشن...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آتوسا - پارت 36
اولین ایمیل دریافتی ناتاشا ازطرف کوفه: «جشن ازدواج رو به مجللترین صورت ممکن برگذار کن تا افراد بیشتری حضور داشته باشن و همه از متأهل شدنت باخبر بشن». دومین ایمیل دریافتی ناتاشا ازطرف کوفه: «ابلیس بزرگ قراره با اونوریها معاملۀ هنگفتی برای ورود اسلحه به اینطرف بکنه. زمان و مکان معامله رو کشف کن...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
-
رمان آتوسا - پارت 35
بین راه دیگر حرفی بین آنها رد و بدل نشد تا اینکه ناتاشا دم در خانه ماشین را نگه داشت و رو به آرمین گفت: -ممنون بهخاطر کمک امشبت و... اینکه... ناتاشا ساکت شد و کلامش را ناتمام گذاشت. چند بار دهان باز کرد تا حرفش را بزند، اما مردد بود. بالاخره هم بعد از مکثی کوتاه تردید را کنار گذاشت و در ادامه گف...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 34
سپس رو به رانندۀ ماشین که دیگر خیلی از آنها دور شده بود و قطعاً صدای او را نمیشنید، با عصبانیت گفت: -بابا! چه خبرته مرتیکه؟! سَر میبری؟ ناتاشا ساعد پُرموی آرمین را چسبید و به پیادهرو که رسیدند، دستِ او را رها کرد. در دست ناتاشا حسی جریان یافته بود شبیه به لمسِ مس گداخته و انگشتهایش میسوختن...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 33
آرمین ماسک را از روی صورتش برداشت و چشمهایش را ماساژ داد. قلبش هنوز هم آرام نشده بود و تندتند میزد. وقتیکه دید ناتاشا همچنان با نقاب مشغول رانندگی است، خودش دست بُرد به پشت موهای او و گفت: -من باز میکنم. تو حواست به جاده باشه. اینجوری بریم توی شهر میگیرنمون. نقاب را با احتیاط از لای موها...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
ترلان
در پارت 110من جای آرمین از درد جیغ زدم
۱۸ دقیقه پیشمهستی
در پارت 110بنده خدا آرمین به گه خوردن افتادن😂😂
۲۳ دقیقه پیشهاله
در پارت 110یا علی یا حسین یا محمدد
۲۹ دقیقه پیشهستی
در پارت 110واای دختره چه وحشیهه خوشم اومدد
۳۵ دقیقه پیشBiti
در پارت 360واوو آرمین بچم وارد میشهه وایی ببین کلا بچم همون کسیه که بعد از مدت ها لبخند رو لب ناتاشا آورد د🎀😂🍫
۴۶ دقیقه پیشستاره
در پارت 250پس فرزین با دوست ناتاشا ازدواج کرده
۱ ساعت پیشاهورا
در پارت 250یه دقیقه دهنتهه ببند فرزین🤣🤣
۱ ساعت پیشمریم
در پارت 360چرا هیچوقت ارمینو به اسمش صدا نمیزنه
۲ ساعت پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
آدم حسابش نمیکنه😂
۱ ساعت پیشصدرا
در پارت 360چه رمان قشنگی من تازه با شما آشنا شدم
۲ ساعت پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم
۱ ساعت پیشنیلوفر
در پارت 360خوشم میاد آرمین با کله می پره برای نجات ناتاشا😋
۲ ساعت پیشسلاله
در پارت 361تا پارت بعدی از فضولی میمیرم😭
۲ ساعت پیشرزا
در پارت 360واای آرمین قراره طوفان به پا کنه😈
۲ ساعت پیشتارا
در پارت 360از اینکه پسر داستان حامیه و بداخلاق نیست خیلی خوشحالم
۲ ساعت پیشمهتاب
در پارت 361فقط جوری که خونه رو توصیف کرد😂💔
۲ ساعت پیش

ماتیلدا
در پارت 110خدایا شکرت بالاخره یه جا دختره قوی تر از پسره بوود