خلاصه رمان :
این داستان یک عاشقونه ی غلیظ و پرهیجان درباره ی زندگی پسری لات و کله خراب و شیطون به نام آرمین هست که اسیر یک دختر خطرناک و ترسناک به نام ناتاشا میشه. داستان از اونجایی شروع میشه که خونواده ی ثروتمند آرمین به خاطر خطای بزرگی که آرمین مرتکب میشه اونو از خونه بیرون میکنن. آرمین برای گذران زندگی به تهران خونه ی دوستهای خودش میره و اونها از شدت فقر تصمیم می گیرن به یکی از خونه های اعیانی نشین واقع در نیاوران دستبرد بزنن. اما غافل از اینکه خونه ای که آرمین و دوستاش برای دزدی میرن، خونه ی رئیس یکی از بزرگترین باندهای قاچاق تهرانه و صاحب خونه یک دختر وحشی و سادیست به نام ناتاشاست که مشهوره به شکنجه کردن مردها. ناتاشا آرمین رو توی کاخ خودش به اسارت میگیره و داستان از اونجایی جذاب میشه که آرمین عاشق زندانبان خودش ناتاشا میشه و ناتاشا هم دل به اسیر خودش یعنی آرمین می بنده ولی هردو از این علاقه هم بی خبرن و سعی میکنن انکارش کنن. اما مشکل اینجاست که بقیه ی مافیا میخوان ناتاشا و خونواده شو به خاطر خیانت بکشن...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان آتوسا - پارت 64
گریه و خندۀ بهروز باهم قاتی شده بود: -آرمین! چقدر دلم هوای صداتو کرده بود. الهی من قربونت برم که همیشه فکر مایی. دمت گرم. -تیکه میندازی؟ -نه بابا! تیکه چیه فدات بشم. من پاتم میبوسم. دختره امروز صبح همهمون رو آزاد کرد. گفت که تو رفتی رضایتشو گرفتی. بعدم گفت، در مورد همهمون تحقیق کرده و اوضاعمو...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 63
آرمین جلوی دروازۀ سفید ویلا بیامو را نگه داشت. ناتاشا از داشبورد، دستهکلیدی را بیرون آورد و گفت: -این کلید خونهته. آدرسو که دادم بهت. دوتا کوچه بالاتر از همینجاست. مجتمع ژالان، طبقۀ چهار. فراموش نکن که صبحها باید منو برسونی و بعد بری سر کار خودت، تا کسی شک نکنه که ما باهم زندگی نمیکنیم. م...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 62
آخر شب که عروسی پایان یافت، پس از رفتن همۀ مهمانها، ناتاشا روی ایوان ویلا چند دقیقهای با قیصر و پسرش مشغول صحبت بود. خدمه در حال تمیز کردن باغ و جمع کردن میز و صندلیها و محافظها نیز در حیاط در حال رژه بودند. آخر شب، هوا خنک شده بود. فرزین، عسل را که خوابیده بود روی دستهایش نگه داشت و به نوش...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان آتوسا - پارت 61
آرمین درحالیکه کتش را میپوشید، بازهم از آن لبخندهای مهربان به او زد. از نظر ناتاشا، آرمین جدای از زبان درازش، قلب مهربانی داشت. او بهجای اینکه از ناتاشا کینه به دل بگیرد کنارش لذت میبرد. تا یکساعت بعد که زمان شام فرا رسید، همه از دور و بر آنها متفرق شدند و پشتِ میزها قرار گرفتند. هنگام شام...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
مرضیه
در پارت 641عالی بودعزیزم خداقوت 😉😘
۱۹ ساعت پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😍😍
۱۲ ساعت پیشستایش
در پارت 600اما من طرز فکرم درمورد عشق و عاشقی کاملا برعکس ناتاشا است
۲۱ ساعت پیش...
در پارت 640بابا ایول قلمت بیست بیست
۲۲ ساعت پیشبورا
در پارت 640مرسی واسه همچنین پارت زیبایی بانو 🌹❤️
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💕❤️😍
۲۳ ساعت پیشرزا
در پارت 644یعنی هر حی از قشنگی قلمت بگم کم گفتم عالی عالی و بی نظیر ولی شغلی که به آرمین داد خدایش خیلی بهتر از بقیه س آخرش بادا بادا مبارک بادا ایشلا 👏👏
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
مبارکهههههههه
دیروزZeynab
در پارت 643آقایون داداشام چیزی نیست یه کوچولو زن گرفته البته مدتش بستگی به زنده موندنش داره😂😂
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😂😂😂
دیروزaram
در پارت 641🤣ای خدابچم باورش نمیشه زن گرفته
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤤🤤❤️❤️❤️
دیروزمیم
در پارت 642خیلی عالی بود،این کله پوکا هم شاغل شدن به لطف ناتاشا 😍🙏🏻
دیروزگلاره
در پارت 641من چقدر عاشق این اکیپم خداا😍😍
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اکیپ داغانا😂
۲ روز پیشگلاره
در پارت 642حالا میشه لطفا از این داغانا یه عکسی بزاری برامون خیلی دوست دارم قیافه نیما رو ببینم😁
دیروز
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بیشتر تو کا..نالم میذارم اینجا یه خرده سخته.
دیروزنسا
در پارت 641یعنی این که آقا بهروز ، آرمین هم قاطی مرغا شد😂😂
دیروزارغوان
در پارت 642والا، با چیزی که اینا شنیدن ما هم بودیم همین جوری میشدیم😁😁
دیروزآنا
در پارت 641آخ خبر ندارید دوستتون هم شکنجه شد هم عاشق
دیروزبهار
در پارت 643آخ ،که دوستات خبر ندارن، آرمین عاشق شد🤣
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حالا گردنم نمیگیره🤣🤣
۲ روز پیشزینب
در پارت 643پشماشون ریخت😂😂
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣
۲ روز پیش

سهیل۳۰
در پارت 600خییلی زیبا بودن هم آرمین و ناتاشا هم پارتها