دوست داشتی؟
رمان مجرم عاشق اثر آمنه آبدار (الهه)

رمان مجرم عاشق

  • زبان فارسی
  • 81K 👁
  • 193 ❤️
  • 126 💬

خلاصه رمان عاشقانه مجرم عاشق

تانیا راستاد، دختر بیست و پنج ساله ای که بعد کشته شدن پدر و مادرش، در بیست سالگی قید زندگی را می زند؛ بعد پنج سال به خود می آید و آتش انتقام در دلش شعله ور می شود و تصمیم به گرفتن انتقام می گیرد. او برای گرفتن انتقام نیازمند یک باند قوی است؛ پس طی یک نقشه وارد زندگی سامان موحد، سرگرد دایره مواد مخدر می شود تا بدون اینکه پلیس کوچکترین شکی به او بکند و با اطلاعاتی که از او می گیرد، باندش را قوی کند.

قسمتی از متن رمان مجرم عاشق

با حس قلقک پام، خم شدم تا بخارونمش. اما همین که دستم رو پایین بردم، یه چیز پشمی شکل رو زیر انگشتام حس کردم. یه لحظه مغزم فرمان فریاد داد و با تموم توانم جیغ زدم. با صدای جیغم دریچه روی در انفرادی باز شد و باریکه نوری به داخل اتاق راه پیدا کرد.
_چیه چرا جیغ می زنی؟!
با لکنت گفتم:
- م... مو...ش!
با خونسردی جواب داد:
- نترس، تو اون رو نخوری، اون نمی خورتت!
نفسام به شماره افتاده بود و قلبم تو دهنم می زد. به حدی ترسیده بودم که قدرت حرف زدن و پریدن به این نگهبان رو نداشتم. دستم رو به قلبم گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم. یکم که حالم جا اومد بلند داد زدم:
- می فهمی چی میگی؟! این جا موش هست، اگه یکم به سواد نداشته ات رجوع کنی می فهمی که عامل اصلی طاعونه! اون وقت تو میگی تا نخوریش نمی خورتت؟
برو بابایی گفت و دریچه رو بست. با بسته شدن دریچه، باریکه نور از بین رفت و بازم توی تاریکی گم شدم. حتی یه سانت اون ور تر از خودمم نمی دیدم، حالا می فهمم چرا همه از انفرادی وحشت دارن. سعی کردم مثل همیشه خودم رو با شرایط وفق بدم، هر چند که هر لحظه ترس این رو داشتم که موش ها بیان بالای تخت و رو سر و بدنم راه برن.
دستامو تو سینه ام جمع کردم و به دیوار تکیه دادم؛ سرمو رو زانوهام گذاشتم و به این که چجوری قراره دو روز رو اینجا دووم بیارم فکر کردم. نه خبری از فرهاده، نه از سامان موحد! باید به محض این که از این اتاق کوفتی تاریک و سرد بیرون اومدم، یه زنگی بهشون بزنم. حالا که اینا من رو تو اینجا گذاشتن، بد نیست منم یکم حرصشون بدم. صدام رو جیغ مانند کردم و شروع به خوندن آهنگ انفرادی کردم. صدام بد نبود، ولی وقتی جیغ مانند می شد، عجیب روی اعصاب خط می انداخت.
_گر با دگران سحر کنی، وای بر من
با شنیدن اکوی صدام که توی انفرادی پیچید، صدامو بلند تر کردم و ادامه دادم:
- از کوی دگر گذر کنی، وای بر من
چه آشوبی شوم هر دم
که دل می بری از هر کس
چه جنجالی به پا کردی
تو در این قلب دلواپس
چه جنجالی به پا کردی
تو در این قلب دلواپس...
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانیست
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانیست
انفرادی همه شب، من به خیابون می زنم
خسته از حال و هوایی که به این ویرانیست
با شنیدن صدای جیغام که مثلا داشتم آهنگ می خوندم، باز همون دریچه باز شد و نگهبان داد زد:
- چته تو، مثل خر عر می زنی؟
بی توجه بهش بازم ادامه دادم:
- از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت، آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران
_دختر جون ساکت باش، مجبورم نکن کاری بکنم که دوست ندارم!
هه، مثلا می خواد چی کار کنه این؟ بزنتم؟! برو بابا، دیگه حتی پدر دست رو بچه اش بلند نمی کنه، اون وقت این می خواد این کارو بکنه؟ در جواب حرفش با صدای بلند ادامش رو خوندم:
- انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانی...
با شنیدن صدای دیگه ای خفه شدم.
_چخبره اینجا؟!
صدای کوبیده شدن پایی روی زمین اومد، که به گمونم احترام نظامی گذاشتن. گوشام رو تیز کردم تا بهتر صداشون رو بشنوم. نگهبان زن با لحنی محکم که رگه هایی از ناله توش بود، گفت:
- سرگرد یه ساعته صداش رو انداخته پس سرشو داره آهنگ می خونه!
با لودگی داد زدم:
- مجاز بود که!
نگهبان من رو خطاب قرار داد و غرید:
- کسی با تو حرف نزد!
_در مورد من که حرف زدین!
بازم صدای همون مرد اومد:
- درو باز کن ببینم.
بلند داد زدم:
- نهههه! باز نکنین، منو تو پیله تنهایی خودم تنها بزارید، بزارید تو تنهایی خودم بمیرم!
کلید رو توی در چرخوندن و در با صدای بلندی باز شد و حجم زیادی نور به داخل اتاق وارد شد. چشمام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. یکم که گذشت چشمام رو باز کردم و بعد از چند ثانیه، چشمام به نور عادت کردن. اولین چیزی که دیدم یه پسر با قد نردبونی بود، ولی چون پشتش به نور بود، صورتش رو نمی دیدم. با صدای جدی گفت:
_چته، چی می خوای؟!
شونه ای بالا انداختم و ریلکس جواب دادم:
- هیچی، چهار دیواری اختیاری! دوست دارم بشینم آهنگ بخونم. تا دو روز اینجا محدوده شخصی محسوب میشه، لطفا خلوت من رو به هم نزنید.
با همون لحن جدی گفت:
- پاشو بیا بیرون!
با ناز جواب دادم:
- نمیام!
_من جدی ام!
_منم ترانه ام، خوشبختم آقای جدی!


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مجرم عاشق
  • بیتا

    1

    خیلی جالب بود و واقعا نظرم جلب کرد در کل عالی بود مرسی از نوسنده✨🎀💕

    ۲ هفته پیش
  • ملینا

    0

    سلام رمان خیلی قشنگی بود

    ۱ ماه پیش
  • Fateme

    0

    رمان قشنگ بود سرگرم کننده بود ولی کاش جمله های تکراری مثل بهوش اومدم تموم اتفاقا مثل فیلم از جلو چشمام رد شد تکرار نمیکردین در کل ممنون خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    موقع نوشتنش فقط ۱۵ سالم بود🫠😂

    ۱ ماه پیش
  • سارا

    24

    واقعا نمیدونم چجوری یگم که داغون بود.... آخه مگه میشه...... آبروی هر چی پلیسه برده...... پلیسا تعهد کاری دارن... مگه الکی به خاطر عشقش از کارش بگذره.... به نظرم یک رمان چرت بود.....

    ۴ سال پیش
  • مجرم عاشق

    29

    عشق ک باشه خیلی چیزا از بین میره عاشق نشدید ..در ضمن این یک رمانه واقعی واقعی هم نیست

    ۴ سال پیش
  • ایدا

    0

    دقیقا از اول رمانم نویسنده گفت ک تخیلی هستش و شاید اصلا هیچ وقت واقعیش اتفاق نیوفته . ب عشق اعتقاد ندارم ولی دیدم ک بخاطره عشق کارای بزرگتر از کاری ک سامان برای تانیاکرد کردن .

    ۱ ماه پیش
  • دریا

    2

    اره درسته که از شغلش زد بخاطر عشقش منم بودم همین کارو میکردم اون میتونه دوباره پلیس بشه ولی نمیتونستم دوباره تانیا رو داشته باشه شاید اگه تانیا می مرد باز ازدواج می کرد ولی هیچوقت اون حسی را که کناز تانیا داشت کنار کسی دیگه نداره تا حالا عاشق نشدی ولی پدر و مادر که داری به اونا فک کن

    ۱۲ ماه پیش
  • یه شیطان

    5

    اون ماجرا تافته جدا بافته است با رمان پلیسی ها قاطی نکن

    ۴ سال پیش
  • Ferii

    2

    دقیقا

    ۳ سال پیش
  • فرشته

    0

    عالی و زیبا لذت بردم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    عالییییی بود یعنی هرچی تعریف کنم کم گفتم. لطفا رمان های بیشتری بنویسسسسس مرسیییی

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسیی عزیزم🤍

    ۳ ماه پیش
  • Elara

    0

    حرف نداشت؛ موفق باشی 💘

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسیی عزیزم

    ۳ ماه پیش
  • مهناز

    0

    عالی بود عشقم قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    مرسی عزیزمم❤️

    ۳ ماه پیش
  • مهرانا

    0

    وای خیلیییی خوب بودددد دست نویسنده درد نکنه واقعا عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • آمنه آبدار (الهه) | نویسنده رمان

    🤗🤍

    ۴ ماه پیش
  • sori

    0

    خیلی قشنگ بود کاش بچه هاشونم میبود ولی در کل با بقیه رمانایی که خوندم متفاوت بود بعدشم اینایی که میگن چرا شغلش رو نکردو پلیسا اینجوری نیستن و فلان بابا رمانه حتما که نباید مثل واقعیت باشه

    ۴ ماه پیش
  • انا

    0

    من این رمان همین الان تمام کردم، داستان جالبی داشت و طرز نوشتنش هم خوب بود اما پایان خوشی که داشت زیاد مورد پسند من نبود، اما درکل قشنگ بود من در هر لحظه ای که در اخر توی زندان بود گریه کردم و اشک ریختم و الان دماغم گرفته، چشمام پف کرده و صدامم گرفته، اما در کل، رمان زیبایی بود،

    ۵ ماه پیش
  • Nishi

    0

    از موضوعش خوشم اومد می تونست از این ایده برای اتفاق های دیگه استفاده کنه رمان خوبی بود و خود نویسنده گفت که همه این ها توی ذهن منه و در واقعیت اتفاق نیوفتاده پس الکی نگین نمیشه و اینا درکل رمان سرگرم کننده ای بود ولی سمان خیلیی زود عاشق شد و اینکه ما نفهمیدم از کی می خواست انتقام بگیره

    ۵ ماه پیش
  • yasna

    0

    عالی بود واقعا دوستش داشتم

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    0

    من که دوسش داشتم خوشم اومد

    ۸ ماه پیش
  • Nary

    0

    رمان قشنگی بود و بعضی از کلمه هاش واقعا احساسی بود از نویسنده بابت رمان ممنونم 😘

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!