رمان مجرم عاشق
- به قلم آمنه آبدار (الهه)
- ⏱️۶ ساعت و ۱۲ دقیقه
- 77.6K 👁
- 185 ❤️
- 108 💬
تانیا راستاد، دختر بیست و پنج ساله ای که بعد کشته شدن پدر و مادرش، در بیست سالگی قید زندگی را می زند؛ بعد پنج سال به خود می آید و آتش انتقام در دلش شعله ور می شود و تصمیم به گرفتن انتقام می گیرد. او برای گرفتن انتقام نیازمند یک باند قوی است؛ پس طی یک نقشه وارد زندگی سامان موحد، سرگرد دایره مواد مخدر می شود تا بدون اینکه پلیس کوچکترین شکی به او بکند و با اطلاعاتی که از او می گیرد، باندش را قوی کند.
_چیه چرا جیغ می زنی؟!
با لکنت گفتم:
- م... مو...ش!
با خونسردی جواب داد:
- نترس، تو اون رو نخوری، اون نمی خورتت!
نفسام به شماره افتاده بود و قلبم تو دهنم می زد. به حدی ترسیده بودم که قدرت حرف زدن و پریدن به این نگهبان رو نداشتم. دستم رو به قلبم گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم. یکم که حالم جا اومد بلند داد زدم:
- می فهمی چی میگی؟! این جا موش هست، اگه یکم به سواد نداشته ات رجوع کنی می فهمی که عامل اصلی طاعونه! اون وقت تو میگی تا نخوریش نمی خورتت؟
برو بابایی گفت و دریچه رو بست. با بسته شدن دریچه، باریکه نور از بین رفت و بازم توی تاریکی گم شدم. حتی یه سانت اون ور تر از خودمم نمی دیدم، حالا می فهمم چرا همه از انفرادی وحشت دارن. سعی کردم مثل همیشه خودم رو با شرایط وفق بدم، هر چند که هر لحظه ترس این رو داشتم که موش ها بیان بالای تخت و رو سر و بدنم راه برن.
دستامو تو سینه ام جمع کردم و به دیوار تکیه دادم؛ سرمو رو زانوهام گذاشتم و به این که چجوری قراره دو روز رو اینجا دووم بیارم فکر کردم. نه خبری از فرهاده، نه از سامان موحد! باید به محض این که از این اتاق کوفتی تاریک و سرد بیرون اومدم، یه زنگی بهشون بزنم. حالا که اینا من رو تو اینجا گذاشتن، بد نیست منم یکم حرصشون بدم. صدام رو جیغ مانند کردم و شروع به خوندن آهنگ انفرادی کردم. صدام بد نبود، ولی وقتی جیغ مانند می شد، عجیب روی اعصاب خط می انداخت.
_گر با دگران سحر کنی، وای بر من
با شنیدن اکوی صدام که توی انفرادی پیچید، صدامو بلند تر کردم و ادامه دادم:
- از کوی دگر گذر کنی، وای بر من
چه آشوبی شوم هر دم
که دل می بری از هر کس
چه جنجالی به پا کردی
تو در این قلب دلواپس
چه جنجالی به پا کردی
تو در این قلب دلواپس...
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانیست
انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانیست
انفرادی همه شب، من به خیابون می زنم
خسته از حال و هوایی که به این ویرانیست
با شنیدن صدای جیغام که مثلا داشتم آهنگ می خوندم، باز همون دریچه باز شد و نگهبان داد زد:
- چته تو، مثل خر عر می زنی؟
بی توجه بهش بازم ادامه دادم:
- از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت، آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران، وای به حال دگران
_دختر جون ساکت باش، مجبورم نکن کاری بکنم که دوست ندارم!
هه، مثلا می خواد چی کار کنه این؟ بزنتم؟! برو بابا، دیگه حتی پدر دست رو بچه اش بلند نمی کنه، اون وقت این می خواد این کارو بکنه؟ در جواب حرفش با صدای بلند ادامش رو خوندم:
- انفرادی شده سلول به سلول تنم
خود من در خود من، در خود من زندانی...
با شنیدن صدای دیگه ای خفه شدم.
_چخبره اینجا؟!
صدای کوبیده شدن پایی روی زمین اومد، که به گمونم احترام نظامی گذاشتن. گوشام رو تیز کردم تا بهتر صداشون رو بشنوم. نگهبان زن با لحنی محکم که رگه هایی از ناله توش بود، گفت:
- سرگرد یه ساعته صداش رو انداخته پس سرشو داره آهنگ می خونه!
با لودگی داد زدم:
- مجاز بود که!
نگهبان من رو خطاب قرار داد و غرید:
- کسی با تو حرف نزد!
_در مورد من که حرف زدین!
بازم صدای همون مرد اومد:
- درو باز کن ببینم.
بلند داد زدم:
- نهههه! باز نکنین، منو تو پیله تنهایی خودم تنها بزارید، بزارید تو تنهایی خودم بمیرم!
کلید رو توی در چرخوندن و در با صدای بلندی باز شد و حجم زیادی نور به داخل اتاق وارد شد. چشمام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم. یکم که گذشت چشمام رو باز کردم و بعد از چند ثانیه، چشمام به نور عادت کردن. اولین چیزی که دیدم یه پسر با قد نردبونی بود، ولی چون پشتش به نور بود، صورتش رو نمی دیدم. با صدای جدی گفت:
_چته، چی می خوای؟!
شونه ای بالا انداختم و ریلکس جواب دادم:
- هیچی، چهار دیواری اختیاری! دوست دارم بشینم آهنگ بخونم. تا دو روز اینجا محدوده شخصی محسوب میشه، لطفا خلوت من رو به هم نزنید.
با همون لحن جدی گفت:
- پاشو بیا بیرون!
با ناز جواب دادم:
- نمیام!
_من جدی ام!
_منم ترانه ام، خوشبختم آقای جدی!
Nary
0رمان قشنگی بود و بعضی از کلمه هاش واقعا احساسی بود از نویسنده بابت رمان ممنونم 😘
۵ ماه پیشسلام
0باید بین رمانهای تخیلی میذاشتند آخرش واقعا چرت بود شاید اگه مثل اون فیلمه که بعد از دارزدنش تو سردخونه زنده میشد و شامل عفو میشد با عقل بیشتر سازگار بود تا فرار اونم اینطوری
۵ ماه پیشآنیتا
1افتضاح بود اصلا رمان هیجانی نبود ولی بنظر من اگه خوب جلوه میداد بهتر بود
۲ سال پیشدریا
1ما خواه ناخواه عاشق پدرومادرمون هستیم حالا فک کنین یه اتفاقی براشون بیفته اونوقت چی میشه عشق همینه دیگه حاضری براش حتی بمیری چه برسه به این که شغلتو ول کنی عاشق نشدی که😅😉
۶ ماه پیشسارا
20واقعا نمیدونم چجوری یگم که داغون بود.... آخه مگه میشه...... آبروی هر چی پلیسه برده...... پلیسا تعهد کاری دارن... مگه الکی به خاطر عشقش از کارش بگذره.... به نظرم یک رمان چرت بود.....
۴ سال پیشمجرم عاشق
23عشق ک باشه خیلی چیزا از بین میره عاشق نشدید ..در ضمن این یک رمانه واقعی واقعی هم نیست
۴ سال پیشدریا
2اره درسته که از شغلش زد بخاطر عشقش منم بودم همین کارو میکردم اون میتونه دوباره پلیس بشه ولی نمیتونستم دوباره تانیا رو داشته باشه شاید اگه تانیا می مرد باز ازدواج می کرد ولی هیچوقت اون حسی را که کناز تانیا داشت کنار کسی دیگه نداره تا حالا عاشق نشدی ولی پدر و مادر که داری به اونا فک کن
۶ ماه پیشعالی تشکر
0عالی تشکر شخصیت هر دو عالی بود.. در کل خوب بود
۸ ماه پیشصبا
1بنظر من غیر حرفه ای بود در حدی که نویسنده توجه به اینکه افراد همون لحظه که به کلانتری میرن به زندان فرستاده نمیشن و مدتی تو بازداشتگاه میمونن نداشت و توجه به جامعه که هیچ نویسنده انگار حتی فیلمم ندیده
۲ سال پیشنادیا
1رمان ضعیف بود
۲ سال پیشOmoli
1رمان ضعیفی بود بااینکه خودم تابه حال عاشق نشدم ولی میدونم عاشقی کشک نیست که زود عاشق بشی دومن سرگردموحدیعنی انقدرخنگ تشریف داشتن که شک هم نکردن..خدایی وقتی رمانومیخوندم احساس اسکل شدن بهم دست میداد🤦
۲ سال پیشسید مسعود سیف زاده
0واقعا قشنگ بود
۲ سال پیشHamta
1زیاد خوب نبود مثل رمان های قبلی نویسنده نیست
۲ سال پیش
1خانوم آبدار ازتون انتظار ببشتری داشتم😅
۲ سال پیشلایرا
0مگه کشکه اگه من جای سامان بودم صد در صد شغل مو انتخاب میکردم آخه از اونجایی که شغل مورد علاقه منه بخاطر همین اکثر از رمان های پلیسی خوشم میاد رمانو دوست نداشتم ولی اگه حکمش اعدام نبود بهتر میشد
۲ سال پیشتوکا
2مزخرف دختره میگه شبیه من اصلا وجود نداره آنقدر از خود متشکره 🤐
۲ سال پیشNafas
5این رمان خیلی ضعیف و ساده بود و کاملا مشخص بود غیر واقعیه و اصلا مخاطب همراه نمیشد در صورتی ک میشد خیلییی بهتر باشه و در صورت کلی داستان قشنگی بود ولی خیلی ساده بیان شد و اصلا نمیشد باهاش ارطبات گرف
۳ سال پیش
-
آدرس وبسایت شخصی ثبت نشده است -
صفحه اینستاگرام نویسنده @elahe.novelist -
آیدی تلگرامی نویسنده @ameneh_novel -
ارتباط از طریق واتس اپ ثبت نشده است.
-
نفس های تابوت ژانر : #عاشقانه #تخیلی #هیجانی #معمایی
-
شروانو (شَروانو) ژانر : #عاشقانه #درام
-
سیاهی لشگر ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی
-
عشق آمازونی (جلد دوم) - آفلاین ژانر : #عاشقانه #طنز
-
عشق آمازونی (جلد دوم) ژانر : #عاشقانه #طنز
-
رکوئیم زندگی ژانر : #عاشقانه #معمایی
-
ویانا نیوز ژانر : #طنز #اجتماعی
-
زرنیخ (زَرنیخ - رِلگا) ژانر : #پلیسی #عاشقانه #معمایی #جنایی #روانشناختی
-
جلد دوم عشق آمازونی ژانر : #عاشقانه #طنز
-
سنسار (سَنسار) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #معمایی
-
ویانا نیوز ژانر : #طنز #اجتماعی
-
عشق آمازونی ژانر : #طنز
-
نیاز عاشقی ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #درام #انجمن
-
دختر نقاب دار ژانر : #پلیسی #عاشقانه #هیجانی #جنایی #انجمن
-
مجرم عاشق ژانر : #پلیسی #عاشقانه #هیجانی #انجمن
زهرا
0من که دوسش داشتم خوشم اومد