خلاصه رمان :
رمان سجین اثر آرزو مهاجر، یک رمان عاشقانه، طنز، کلکلی و هیجانی است که داستان دختری زال را روایت میکند که بدون هیچ خاطرهای در خانهای تاریک و مرموز چشم باز میکند؛ جایی که مردی خشمگین اسلحهای به سمت او گرفته و او را جاسوس میداند. دختری زال چشمانش را در خانه ای پنج طبقه و تاریک باز می کند و اولین چیزی که می بیند مردی خشمگین است که اسلحه اش را به سمت او گرفته. دختر هیچ چیزی را به یاد نمی آورد. نه اسمش را. نه گذشته اش را. نه این که چرا در خانه ی مردی ناشناس در این پنج طبقه ی تاریک و مرموز بیدار شده. تنها چیزی که به همراه دارد پلاکی شکسته است با یک کلمه: دل. مرد مطمئن است او جاسوس است. دختری که برای نابودی زندگی اش وارد خانه شده. پس تصمیم می گیرد تا زمانی که حقیقت را بفهمد او را در خانه زندانی کند. میان دعواهایشان کشش خطرناکی شکل می گیرد. کششی که هیچکدام حاضر نیستند اعترافش کنند. اما این تازه شروع ماجراست. چون در این خانه حقایقی پنهان است که اگر فاش شود ممکن است عشقشان را به بزرگ ترین فاجعه ی زندگیشان تبدیل کند. یک عاشقانه ی تاریک و معمایی و نفس گیر و پر از اتفاقات غیرمنتظره. جایی که عشق از دل نفرت شروع می شود و هیچکس نمی داند آخر این بازی چه کسی زنده می ماند. چون سجین در لغت یعنی : جهنم!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سجین - پارت 23
فصل هشتم از خواب بیدار شد. وقتی گردنش را بلند کرد و به ساعتش نگاه کرد، فهمید دو ساعتی را روی مبل با همان موقعیت خوابیده بوده. گردنش حسابی رگ به رگ شده و درد میکرد. باید آن شهاب لعنتی را که روی او اسلحه کشیده بود، راهیِ درک میکرد. جایی که همیشه ورد کلام خودش بود! دستی روی ملافه سفیدی که نیم ت...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سجین - پارت 22
دل دستش را پس کشید و گلگون و با نگاهی توبیخوار او را نگریست. ـ سوءاستفاده نداشتیم. سید کج خندی زد و گفت: بخور خودتم. بعد برای این که خودش را توجیه کند، گفت: دستام کثیفه. وگرنه خودم میخوردم. دل لبخندی کجی زد یعنی «آره که تو راست میگی». خوشحال از این که این به قول خودش سنگ سخت را تسلیم کرده، ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 21
دل دستمالهای مچاله را در سطل زباله ریخت. سوالش را شنید. ـ چرا؟ ـ چی چرا؟ ـ چرا کمکم کردی؟ ـ چون که من انسانم. از عواطف انسانی بهرهمندم. مثل تو ظالم و بیرحم نیستم. با احتیاط از بغل شیشه خردههای گلدانی که سید به زمین کوبیده بود، گذشت. سید گردنش را کمی بلند کرد. ـ توی پات شیشه نره. کفش پات نیست...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 20
پنس را برداشت و محکم و ناشیانه داخل زخم تیر کرد. کمر سید از مبل جدا شد و چنان عربدهای کشید که جلال توی آشپزخانه بهوش آمد و بیاختیار یک چک زیر گوش کاظم خواباند. صورتش از درد سیاه شده بود. چشمان خونیاش را جوری به دل دوخت که دل حس کرد اگر دختر نبود یا قصد و نیت کمک نداشت، این مرد با دست خالی پا...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
زهرا
در پارت 220اوخیی🥺نانا ایول عاشق بشوو 🥲 نه دل نباید جاسوس باشه 😢
۲ روز پیشزهرا
در پارت 210آخیی🥺داره عاشق میشه😑😅😂
۳ روز پیشهانیه
در پارت 180واای من عاشق این دونفر شدم😭💗
۶ روز پیشPrivate
0سلام خانم مهاجر..چندماه هست خارج ازدنیای رمان هستم ومتاسفانه اینجامزاحم شدم.لطفابفرمایید هلگوردبه اتمام رسید؟ کاغذی یا اینترنتی آن قابل خریداست؟ قلم بسیار زیبایی دارید.درپناه خداوندمتعال باشید..ارادت:فواد.ک
۷ روز پیشبرفین
0عالی هستی دختر
۷ روز پیشزهرا
در پارت 190خدایی دمت گرم نویسنده ❤️ای که چقدر خندیدم😂وای فقط دعوای جلال وکوظی خوبه🤣دل قشنگ انتقامش رو بگیره عالی میشهه😑🤣
۱ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اونا تا اخرین صفحه دعوا دارن🤣
۱ هفته پیشترانه
در پارت 181خیلی شیک و اروم داشتم میخوندم تا رسیدم به اخرش و دلم ریخت
۱ هفته پیشهدیه
در پارت 181وای دل رو زدن😰😰
۱ هفته پیشحنانه
در پارت 181مشکل جلال با کوظی بدبخت چیه🤣
۱ هفته پیشسی سی
در پارت 180چیزی که خوشم میاد و برام عجیبه اینه سید هیچ عکس العملی به حرف جلال نشون نمیده ولی به دل چرا
۱ هفته پیشزهرا
در پارت 180چیشدد😱 وایی
۱ هفته پیشزهرا
در پارت 170حاجی سید چقدر هزینه😱😂
۱ هفته پیشزهرا
در پارت 160عامم مازیار یا ماهان
۱ هفته پیشسپیده
در پارت 170خدایی فکر کن اسمش موسی باشه یا مظفر🤣
۱ هفته پیش

زهرا
در پارت 230هوراا دمت گرم نویسنده ❤️🌹