دوست داشتی؟
رمان سجین اثر آرزو مهاجر، رمانی عاشقانه و کلکلی، کاور اصلی رمان

رمان سجین

  • زبان فارسی
  • 10.3K 👁
  • 57 ❤️
  • 305 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان سجین اثر آرزو مهاجر، یک رمان عاشقانه، طنز، کل‌کلی و هیجانی است که داستان دختری زال را روایت می‌کند که بدون هیچ خاطره‌ای در خانه‌ای تاریک و مرموز چشم باز می‌کند؛ جایی که مردی خشمگین اسلحه‌ای به سمت او گرفته و او را جاسوس می‌داند. دختری زال چشمانش را در خانه ای پنج طبقه و تاریک باز می کند و اولین چیزی که می بیند مردی خشمگین است که اسلحه اش را به سمت او گرفته. دختر هیچ چیزی را به یاد نمی آورد. نه اسمش را. نه گذشته اش را. نه این که چرا در خانه ی مردی ناشناس در این پنج طبقه ی تاریک و مرموز بیدار شده. تنها چیزی که به همراه دارد پلاکی شکسته است با یک کلمه: دل. مرد مطمئن است او جاسوس است. دختری که برای نابودی زندگی اش وارد خانه شده. پس تصمیم می گیرد تا زمانی که حقیقت را بفهمد او را در خانه زندانی کند. میان دعواهایشان کشش خطرناکی شکل می گیرد. کششی که هیچکدام حاضر نیستند اعترافش کنند. اما این تازه شروع ماجراست. چون در این خانه حقایقی پنهان است که اگر فاش شود ممکن است عشقشان را به بزرگ ترین فاجعه ی زندگیشان تبدیل کند. یک عاشقانه ی تاریک و معمایی و نفس گیر و پر از اتفاقات غیرمنتظره. جایی که عشق از دل نفرت شروع می شود و هیچکس نمی داند آخر این بازی چه کسی زنده می ماند. چون سجین در لغت یعنی : جهنم!

پارت اول

شروع: دوازدهم مرداد 1404
تقدیم به شهید مدافع حرم، سید محمد موسوی ناجی
تقدیم به نوشین عزیزم
«ذهن انسان می تواند یک جهنم واقعی باشد.»
آرزو مهاجر
فصل اول
در اتاق نیمه‌تاریکش، پشت میز نشسته بود و با خلقی تنگ روی کاغذهایش تند تند می‌نوشت. غیر از آن آباژور پِرپری که گویی از ترس او کم نور شده بود، هیچ روشنایی دیگری را در اتاق نخواسته بود. این روزها اخلاق نداشت. بوی گل نسترن روی میزش تنها چیزی بود که همیشه می‌توانست حضورش را تحمل کند. هر چند خطی که می‌نوشت، سر بلند می‌کرد و از پنجره نور ماه را تماشا می‌کرد؛ یا باد خنک شبانه را که روی پرده ی سورمه‌ای سوار است و گاهی پرده را به بیرون و گاهی به داخل اتاق تاب می‌دهد.
چند ضربه ی لرزان به در خورد که نشان می‌داد صاحبِ دست از آمدن می‌ترسد. «سِید» صدایش را در گلو انداخت و گفت: مگه نگفتم هیچ خرِ دوپایی مزاحمم نشه، الان سگم و حوصله ندارم؟
صدای ترسیده ی پشت در تته پته کنان گفت: سـ...سید! یه مورد فوری پیش اومده.
شانه‌های قطور سید تکانی خوردند. قلم روان نویس را روی میز پرت کرد و از پشت میز بلند شد. پیراهن تنگِ بادمجانی روی عضلاتش کشیده شد و یک دکمه از بالا ناخودآگاه باز شد. غرغرکنان طرف در رفت و کفش‌های نوی چرمی‌اش صدای نویِ باکلاسی روی پارکت دادند. دستگیره ی در را با حرص عقب کشید. یک دفعه پری خوشگلی کف اتاق، روی پاهای سید افتاد. بی‌اختیار یک قدم به عقب رفت. دختر زیبا با صورت و چشمان بسته جلوی پایش نقش زمین شد و موهای خیلی بلند و سفیدش روی سر و صورتش پخش شدند.
سید حیرت‌زده به این کبوتر سفید نگاه کرد و سر بلند کرد و به جلال با آن قد درازش نگریست که لب خودش را گاز می‌گرفت و پشت سرش هم کاظم قایم شده بود. گفت: این چیه؟ هان؟
جلال از بس لبش را گاز گاز کرده بود، رژلبش را کامل خورده بود. نمی‌دانست چه بگوید. از پشت سر کاظم سیخش می‌داد. جلال عصبی شد و صدایش زیغی گشت.
-اِوا نکن دیگه روانی! بذار زرمو بزنم. ایش.
قری به گردنش داد و گفت: اینو نگهبونا بیرون وسط باغچه پیداش کردن. عین یه کفتر تیر خورده پخش زمین شده بود. عینِهو... عینهو یه حوری می‌مونه که از آسمون افتاده. مگه نه؟
سید نگاهی به دختر نگاه کرد که زیر حجم زیاد موهایش صورتش مشخص نبود. تن دختر فقط یک شلوارک خیلی کوتاه نخی سفید بود و بالاتنه‌اش هم از بس موهایش پرپشت بودند معلوم نبود چی تنش است. سید گفت: یعنی یه دفعه‌ای رفتین توی حیاط و دیدین نازل شده وسط باغ من؟ مگه جبرئیله؟
کاظم خِرخِر خندید و جلال با آرنج محکم به شکم او سیخونک زد. کاظم گفت: آخ! حیوون دراز!
جلال درحال تنظیم کردن لچکی که دور موهای بلندش بسته بود، گفت: بله سید. داشتم می‌رفتم برات گل نسترن بچینم و روی میز شام بذارم. یه هویی دیدم این ذلیل شده همین شکلی که الان روی پاهای شما ولو شده، افتاده وسط باغچه. یه جیغ بنفش زدم. این کاظم بی‌عرضه هم به هیچ درد من نمی‌خوره که.
کاظم زیرلب غرغر کرد.
-به من چه؟
جلال ریز گفت: خفه شو! بی‌خاصیت! سید جونم برم نگهبونا رو صدا کنم بیان شهادت بدن؟
سید بی‌توجه به وراجی‌های جلال و خنده‌های قایمکی کاظم، خم شد. با تردید دستش را دراز کرد. خواست دستش را عقب بکشد و زنگ بزند محافظ‌ها بیایند. اما باز دستش را پیش برد. با سر انگشتانش موهای سفید دختر را مثل پرده از روی نیم رخ بیهوشش کنار زد. چشمش به لب‌های سرخ و مژه‌ها و ابروهای سفیدش افتاد. یک دختر زال! اینجا وسط باغ او چه می‌کرد؟
مردد بین خواستن و نخواستن لب می‌جوید و لب و لوچه‌اش تکان می‌خوردند. اخمش مثل سگ پاچه گرفته، درهم بود. جلال و کاظم زیر گوش هم پچ پچ می‌کردند. صدای سید هردو را از جا پراند.
-جلال!
ـ جونم سید؟
ـ برو ملافه ی نازک بیار. کولر اتاق مهمان روشن کن.
ـ رو چِشام سید.
وقتی جلال با ملافه برگشت، سید ملافه را روی دختر انداخت و دورش پیچید و او را از زمین بلند کرد. او را از داخل راهروی نیمه‌تاریک به اتاق مهمان برد. جلال در را باز کرد و عقب رفت. سید داخل اتاق شد و به جلال تشر زد.
-توی دستور من روشن کردن لامپ هم بود؟
جلال به گونه ی خودش چنگ زد و النگوهای بدلی‌اش جیلینگ و جیلینگ صدا دادند.
ـ گه خوردم سید.
نور را خاموش کرد؛ خنده‌های ریز کاظم را که شنید بی‌صدا او را کتک زد ولی سید دیگر توجهی نکرد. دختر زال را روی تخت دونفره ی سایز بزرگی که سقف پارچه‌ای داشت، خواباند و ملافه را از رویش برداشت. نیم‌تنه‌ی صورتی تنگی به تن داشت. پوست تنش مثل ماه سفید بود. روی گونه‌ها و پیشانی‌اش دست گذاشت. تب نداشت. پوست گلگون شفافی داشت و چشمان کشیده و سربالا و لب‌هایی به رنگ ذغال اخته. انگشتش را روی بینی کوچکش کشید. این دختر چطور وارد ملک خصوصی او شده بود که نگهبان‌های چغر گنده‌اش او را ندیده بودند؟ چرا بیهوش شده بود؟
دور گردن دختر گردن‌بندی بود که پلاکش شکسته بود. انگشتش را زیر نیمه ی باقی مانده پلاک گرفت و روی آن را خواند: دِلـ...
حتماً اسم دخترک بوده. اما نیمه ی دیگرش شکسته بود و نمی‌توانست بفهمه اسم کاملش چه بوده. خب حتماً بهوش که بیاید هم اسمش را می‌گوید هم شرش کنده خواهد شد. شاید جاسوس آن عوضی‌ها بوده؟ پوزخند زد. کی می‌خواستند بفهمند که سید با دختربازی فریب نمی‌خورد؟
چرخید و دید که جلال دارد سبیل کاظم را می‌کشد و کاظم هم گیس بلند و سیاه جلال را. با چشم غره ی سید هردو همدیگر را ول کردند و سریع در پی رفع سر و ظاهر برآمدند. سید با همان اخم تلخ گفت: کاظم! برو دفتر دستکمو از اتاقم بیار. جلال، تو هم برو یه پارچ و لیوان آب سرد بیار.
هردو رفتند. نیم ساعت بعد سید بالای سر دختر زال نشسته بود و روی تخته شاسی کارهایش را می‌نوشت و به مسائل کاری‌اش می‌رسید. ولی تمرکز نداشت. هر دو دقیقه نگاهش بالا می‌آمد و به صورت حوری گونه ی دختر زیر نور ماه نگاه می‌کرد. به نظرش می‌آمد ماه کمی در آسمان پایین آمده. شاید که او هم از آسمان مرخصی گرفته و دو دستش را زیر چانه زده تا از پنجره دختر را تماشا کند. از این که این قدر حواسش پرت بود لجش گرفت. دُز اخم‌هایش را زیاد کرد و با حرص بیشتری نوک روان نویس را روی ورق فشار داد. یک دفعه صدای مختصری از پشت لب‌های بسته ی دختر آمد.
ناخودآگاه این پا را که روی آن پا انداخته بود، پایین آورد. پلک‌های دختر می‌لرزید. ابروهایش هی بهم نزدیک و هی از هم دور می‌شدند. بالاخره چشم باز کرد. چند بار پلک زد و بعد بی آن که تکان بخورد، اولین جایی که نگاه کرد به چشمان سید بود. سید جا خورد. بعد تازه یادش آمد اخم نکرده. سفت و محکم اخم کرد و طلبکارانه دست به سینه شد.
ـ پس بالاخره بیدار شدین سرکار خانم.
دختر تکانی خورد و نور ماه در چشمانش درخشید. چشمانش بنفش بود. سید تعجب نکرد. خیلی از زال‌ها چشمانشان بنفش بود. یک بنفش ملایم روشن. چشم‌های سوررئالی داشت. صورتش شبیه موجودات افسانه‌ای بود که روی جلد کتاب پری‌های قصه می‌کشند.
دختر خیلی عادی دست‌هایش را که روی شکم بهم گره خورده بود از هم جدا کرد و خمیازه‌ای کشید و کش و قوس آمد. بعد روی تخت نشست و مثل نی نی کوچولویی که تازه بیدار شده و دنبال مادر می‌گردد، دور تا دور اتاق نیمه تاریک را از نظر گذراند. سپس چشمانش نشست روی صورتِ بداخلاق و سرخ شده ی سید. لبخند زد و گفت: سلام.
سید می‌خواست نعره بزند سلام؟ چه سلامی؟ چه علیکی؟ جاسوس پررو! وسط خانه ی من سردرآوردی بعد این‌قدر خونسرد و خوشحال با من سلام علیک هم می‌کنی؟ تخته شاسی را روی گنجه پرت کرد و به جلو خم شد.
ـ بسه دیگه خانم مثلاً محترم. من حوصله ی این نقش بازی کردن‌ها رو ندارم. من...
دختر آدم حسابش نکرد و وسط حرف زدن از تخت پایین آمد و با پاهای برهنه ی سفیدش توی اتاق راه رفت. سید مجبور شد بچرخد تا او را ببیند. زبانش از این همه وقاحت بند اومده بود. گفت: دارم با شما حرف می‌زنم.
دختر جلوی آینه ی قدی بلند ایستاد و موهایش را مرتب کرد. حالا که سید او را ایستاده می‌دید، می‌فهمید چه موهای پرپشت و بلندی دارد. موهایش تا روی باسن می‌آمدند. مواج و سفید. دختر همین طور که موهایش را مرتب می‌کرد دوباره خمیازه‌ای کشید و گفت: چه قدر خوابیدم. این‌قدر خوابیدم که شب شد. راستی تو اینجا چی کار می‌کنی؟
چشمان سید داشت از جا در می‌آمد. اصولاً پیش نمی‌آمد کسی جلوی او حتی بتواند آن‌قدر جسارت داشته باشد که سر بالا بگیرد، چه برسد به این که این‌قدر خونسرد و راحت راه برود و تازه اعتنایی هم به او نکند. برای همین لال شده بود از حرص و خشم. گفت: تو باید به من بگی وسط خونه ی من چی کار می‌کنی؟ کی تورو فرستاده؟
دختر چرخید و یک ابرویش بالا رفت.
ـ خونه ی تو؟ اینجا اتاق من...
و بعد ساکت شد. سید پوزخند زد و از جا بلند شد. با از جا بلند شدن او، دستان دختر از کمرش افتاد. لب‌هایش از هم باز ماند. این مرد چه قدر بلند بود. « یا خدا » در چشمان دختر زیرنویس شد و پوزخند سید پررنگ‌تر. او که قدش دو متر بود، قدمْ آهسته جلو آمد و هیکل تنومند و قد بلندش نور ماه را روی دختر پوشاند و سایه ی تاریکش مثل بوی گند مرگ روی دختر افتاد. شانه‌های پهنش را عقب کشید و استوار ایستاد. با چشمان قهوه‌ای خشنش در صورت سفید و ترسیده ی او خیره شد و صدای بمش غرید.
این فیلم‌ها رو هزار بار دیدم، صد هزار بارم نقد و تحلیلش رو برای بقیه برگذار کردم. پس برای من بازیگری نکن. کدوم سگی تورو فرستاده توی خونه ی من؟ که خرم کنی و اطلاعات جمع کنی؟
دختر چند بار لرزان پلک زد. سید خنده ی کجی کرد.
ـ چیه؟ تا الان که بلبل زبونی می‌کردی؟
دختر چند ثانیه به چشمان او نگاه کرد. یک‌دفعه دوید و رفت و صندلی را آورد و جلوی سید گذاشت و رفت روی صندلی ایستاد و قدش چند سانتی از او بلندتر شد. سپس دست به سینه شد و با لبخند شیطنت آمیزی گفت: خب. حالا بگو.
سید لال شده بود. این دختر دیوانه‌ای چیزی بود؟ نکند دختر بچه بود؟ به قیافه‌اش که نمی‌خورد بچه سن باشد. از این که جدی‌اش نمی‌گرفت و نمی‌ترسید، از حرص زیر پوست صورتش خون جمع شده بود.
- تو گوش می‌دی من چی زر می‌زنم؟
دختر خندید و گفت: همه ی مشکلت اینه که بهت گوش می‌دم یا نه؟ خب دارم می‌دم دیگه.
سید سینه‌های فراخش را باد کرد و نفسش را عصبی بیرون داد. اگر تنفس آدم عصبی طعم فلفل می‌داد الان فضای اتاق حسابی تند شده بود. دستی به صورت و ته ریش و سبیل خودش کشید. دختر را دو دستی از صندلی پایین آورد و همین طور که بازوهایش را محکم فشار می‌داد، او را تکان داد و سعی کرد داد نزند.
-ببین دختره ی پرروی مسخره! من وقت ندارم، اعصاب ندارم، اخلاق ندارم، آدم نیستم. تو اصلاً فرض کن با سگ طرفی. یا می‌گی کی هستی و از کجا اومدی و اسمت چیه یا اون قدر می‌دم بزننت که از جسدت خاکستر هم نشه گرفت.
دختر لحظه‌ای قفل کرد و گفت: من... من کی‌ام؟
اخم کرد و چشمانش چندبار چرخید. یک دستش را به بالای پیشانی‌اش گرفت. چشمانش را چند بار بهم فشار داد و فکر کرد. گفت: من... من یادم نمیاد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.9 از 5
بر اساس 60 رای
5
95%
4
2%
3
3%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان سجین

  • زهرا

    در پارت 230

    هوراا دمت گرم نویسنده ❤️🌹

    دیروز
  • زهرا

    در پارت 220

    اوخیی🥺نانا ایول عاشق بشوو 🥲 نه دل نباید جاسوس باشه 😢

    ۲ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 210

    آخیی🥺داره عاشق میشه😑😅😂

    ۳ روز پیش
  • هانیه

    در پارت 180

    واای من عاشق این دونفر شدم😭💗

    ۶ روز پیش
  • Private

    0

    سلام خانم مهاجر..چندماه هست خارج ازدنیای رمان هستم ومتاسفانه اینجامزاحم شدم.لطفابفرمایید هلگوردبه اتمام رسید؟ کاغذی یا اینترنتی آن قابل خریداست؟ قلم بسیار زیبایی دارید.درپناه خداوندمتعال باشید..ارادت:فواد.ک

    ۷ روز پیش
  • برفین

    0

    عالی هستی دختر

    ۷ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 190

    خدایی دمت گرم نویسنده ❤️ای که چقدر خندیدم😂وای فقط دعوای جلال وکوظی خوبه🤣دل قشنگ انتقامش رو بگیره عالی میشهه😑🤣

    ۱ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اونا تا اخرین صفحه دعوا دارن🤣

    ۱ هفته پیش
  • ترانه

    در پارت 181

    خیلی شیک و اروم داشتم میخوندم تا رسیدم به اخرش و دلم ریخت

    ۱ هفته پیش
  • هدیه

    در پارت 181

    وای دل رو زدن😰😰

    ۱ هفته پیش
  • حنانه

    در پارت 181

    مشکل جلال با کوظی بدبخت چیه🤣

    ۱ هفته پیش
  • سی سی

    در پارت 180

    چیزی که خوشم میاد و برام عجیبه اینه سید هیچ عکس العملی به حرف جلال نشون نمیده ولی به دل چرا

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 180

    چیشدد😱 وایی

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 170

    حاجی سید چقدر هزینه😱😂

    ۱ هفته پیش
  • زهرا

    در پارت 160

    عامم مازیار یا ماهان

    ۱ هفته پیش
  • سپیده

    در پارت 170

    خدایی فکر کن اسمش موسی باشه یا مظفر🤣

    ۱ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️