خلاصه رمان :
رمان سجین اثر آرزو مهاجر، یک رمان عاشقانه، طنز، کلکلی و هیجانی است که داستان دختری زال را روایت میکند که بدون هیچ خاطرهای در خانهای تاریک و مرموز چشم باز میکند؛ جایی که مردی خشمگین اسلحهای به سمت او گرفته و او را جاسوس میداند. دختری زال چشمانش را در خانه ای پنج طبقه و تاریک باز می کند و اولین چیزی که می بیند مردی خشمگین است که اسلحه اش را به سمت او گرفته. دختر هیچ چیزی را به یاد نمی آورد. نه اسمش را. نه گذشته اش را. نه این که چرا در خانه ی مردی ناشناس در این پنج طبقه ی تاریک و مرموز بیدار شده. تنها چیزی که به همراه دارد پلاکی شکسته است با یک کلمه: دل. مرد مطمئن است او جاسوس است. دختری که برای نابودی زندگی اش وارد خانه شده. پس تصمیم می گیرد تا زمانی که حقیقت را بفهمد او را در خانه زندانی کند. میان دعواهایشان کشش خطرناکی شکل می گیرد. کششی که هیچکدام حاضر نیستند اعترافش کنند. اما این تازه شروع ماجراست. چون در این خانه حقایقی پنهان است که اگر فاش شود ممکن است عشقشان را به بزرگ ترین فاجعه ی زندگیشان تبدیل کند. یک عاشقانه ی تاریک و معمایی و نفس گیر و پر از اتفاقات غیرمنتظره. جایی که عشق از دل نفرت شروع می شود و هیچکس نمی داند آخر این بازی چه کسی زنده می ماند. چون سجین در لغت یعنی : جهنم!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سجین - پارت 40
پلهها را بالا دوید. دریچه را بست و فرش را روی آن کشید. درحالی که هیچ ایدهای نداشت که ممکن است کلید دریچه کجای خانهی به این بزرگی باشد. شاید هم کلید همراه خود سید بود که از ته دل امیدوار بود این طور نباشد. نمیدانست کجا باید دنبالش بگردد؟ هیچ حدسی نداشت. به اتاق سید رفت ولی هرچه آنجا را زیر و...
بروزرسانی در : ۹ ساعت پیش
-
رمان سجین - پارت 39
جلال روی کاناپه خوابش برده بود. درحالی که یک سبد پر از رخت چرکها پایین کاناپه افتاده بود، خر و پف میکرد و لب بالایش از بازدم باد میشد. بهترین موقعیت بود تا به سراغ شهاب برود. یواشکی خودش را به آنجا رساند. فرش را کنار زد و دریچه را باز کرد و پلهها را پایین رفت. شهاب هنوز از قلاب آویزان بود ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 38
همان لحظه که میخواست دهانش را برای کشیدن جیغی بیانتها باز کند، در ایوان گشوده شد و سید برگشت. ـ من باید برم. دیروقت برمیگردم. تو چته؟ چرا صورتت درهمه؟ با آمدن او دست ناپدید شده و به زیر آب عقبنشینی کرده بود. دل میترسید که حرفی بزند و به دیوانگی متهم شود. سید جلوتر آمد. تلفن همراهش را در جیب...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 37
سید در خودش جمع شد و گفت: میبینی که. به مجسمههای فرشتهگونی که سقف ایوان را حفظ میکردند اشاره کرد. دل یک برگ سُرسُری از برگ پیچک پتوس را لمس کرد و گفت: نگو که اینها رو هم تو ساختی. خدای من. از قدرت باورم خارجه. اینها خیلی بزرگن. ـ نه به بزرگی اون مجسمهی عظیمالجثهی توی همکف. ـ درسته ولی ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام عزیزم به پشتیبانی پیام بدین راهنمایی تون میکنن
دیروز.....
در پارت 390💕🤤💦
۲ روز پیشستاره
در پارت 391خانم دل لطفاکاردست خودت وسیدنده زودباورنباش فک کن نذاراون روشانشونت بده
۲ روز پیش...
در پارت 360نویسنده میشه اینا بیشتر(رابطه شوند رو منظورم هست)باهم باشن مردم از انتظار
۷ روز پیشستاره
در پارت 360ایناخیلی خوبن،اصن جدیت سیدبا بچه *** دل قشنگه دیگه،کاش همیشه همینطورباهم کناربیان 😉
۷ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیییلی نانازن💦😍
۷ روز پیشستاره
در پارت 350عززیزم ایناخیلی خوبن🥰🥰دل خیلی دلبره😍😍
۱ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خیییلی دلبره🥲❤️😭🤤
۱ هفته پیشZahra
0نویسنده جوونم پارت بزار دیگه منتظرم تروخداا زودترر
۳ هفته پیشبدبخت ترین و بی پول ترین خوانن
0اخه فدات شم تو که پارتارو پولی کردی من چجوری بخونم🥲💔
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
میتونی بخری!
۳ هفته پیشبی پول ترین خاننده سچین
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
..
در پارت 270اوخیی😢چرا همیشه تو رمانا مردا از این زنا هی زخمی میشن
۳ هفته پیشزهرا
در پارت 230هوراا دمت گرم نویسنده ❤️🌹
۴ هفته پیشزهرا
در پارت 220اوخیی🥺نانا ایول عاشق بشوو 🥲 نه دل نباید جاسوس باشه 😢
۴ هفته پیشزهرا
در پارت 210آخیی🥺داره عاشق میشه😑😅😂
۱ ماه پیشهانیه
در پارت 180واای من عاشق این دونفر شدم😭💗
۱ ماه پیشPrivate
0سلام خانم مهاجر..چندماه هست خارج ازدنیای رمان هستم ومتاسفانه اینجامزاحم شدم.لطفابفرمایید هلگوردبه اتمام رسید؟ کاغذی یا اینترنتی آن قابل خریداست؟ قلم بسیار زیبایی دارید.درپناه خداوندمتعال باشید..ارادت:فواد.ک
۱ ماه پیشبرفین
0عالی هستی دختر
۱ ماه پیش

دنیا
0سلام من تو رمان سجین عضویت دارم اما گوشیمو عوض کردم و رو این گوشی ندارمش باید چیکار کنم؟