خلاصه رمان :
رمان سجین اثر آرزو مهاجر، یک رمان عاشقانه، طنز، کلکلی و هیجانی است که داستان دختری زال را روایت میکند که بدون هیچ خاطرهای در خانهای تاریک و مرموز چشم باز میکند؛ جایی که مردی خشمگین اسلحهای به سمت او گرفته و او را جاسوس میداند. دختری زال چشمانش را در خانه ای پنج طبقه و تاریک باز می کند و اولین چیزی که می بیند مردی خشمگین است که اسلحه اش را به سمت او گرفته. دختر هیچ چیزی را به یاد نمی آورد. نه اسمش را. نه گذشته اش را. نه این که چرا در خانه ی مردی ناشناس در این پنج طبقه ی تاریک و مرموز بیدار شده. تنها چیزی که به همراه دارد پلاکی شکسته است با یک کلمه: دل. مرد مطمئن است او جاسوس است. دختری که برای نابودی زندگی اش وارد خانه شده. پس تصمیم می گیرد تا زمانی که حقیقت را بفهمد او را در خانه زندانی کند. میان دعواهایشان کشش خطرناکی شکل می گیرد. کششی که هیچکدام حاضر نیستند اعترافش کنند. اما این تازه شروع ماجراست. چون در این خانه حقایقی پنهان است که اگر فاش شود ممکن است عشقشان را به بزرگ ترین فاجعه ی زندگیشان تبدیل کند. یک عاشقانه ی تاریک و معمایی و نفس گیر و پر از اتفاقات غیرمنتظره. جایی که عشق از دل نفرت شروع می شود و هیچکس نمی داند آخر این بازی چه کسی زنده می ماند. چون سجین در لغت یعنی : جهنم!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سجین - پارت 16
دل ندانست با این که رابطهی خوبی باهم ندارند ولی چرا پس زمینهی لحن او کمی نگرانی را حس کرده. شاید دلش میخواست دل کلی ذوق کند. گفت: چرا. صندلو که عاشقش شدم. ولی ببین با این پیژامهی چهارخونه چه قدر زشت شدم؟ شبیه کولی که کنار خیابون یکی بهش کفش بخشیده. لبخندی روی لب سید آمد ولی زود به لبش دست کشی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سجین - پارت 15
نیم ساعت بعد خندهی دل بلند شد. سید چون روی لبهای مجسمه کار میکرد و نقطهی حساس بود، برنگشت ببیند علت خنده از چیست. نزدیک شدن دل را حس کرد. دل گفت: برگرد و شاهکار منو ببین. سید انگشتش را از لب مجسمه عقب کشید و گردن دردناکش را عقب کشید و با دیدن چیزی که در دست دل بود، توجهش جلب شد. یک آدمک کج و...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 14
برخاست و دستگیرهی در را آهسته چرخاند و سرش را از لای در داخل برد و گردنی چرخاند. اتاقی به بزرگی سه اتاق، انباشته شده از از مجسمهها و تندیسها دید. گویا اینجا یک کارگاه بود. پا به درون کارگاه گذاشت. از همه جا بوی گچ تازه میآمد. بو را عمیق به سینه کشید. روی زمین هم همه جا پودر گچ ریخته بود. کپ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان سجین - پارت 13
چیز بدی که باعث میشد خانهی پنج طبقهی سید ترسناک به نظر برسد این بود که روی سقف گچبری شده و پر نقش و نگار راهروهای طبقات، خبری از لامپ نبود. فقط هر چندمتر یک شبخواب به شکل و شمایل مشعل با نور آبیِ کبود در دیوار به برق بود. آن شب هم زیر نور شبخوابها چشمهایش را میچرخاند که متوجهی همان سایه...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام عزیزم درخواست بدین به پشتیبانی❤️
۲ ساعت پیشترنج
در پارت 20من موندم دختره چه طور چنین جوابایی میده که ما یه ساعتت باید فکر کنیم بدیم😐😂
دیروزبهار تنتن
0سلام آرزو جان من عاشق رماناتم رمان آتوسا رو دارم میخونم خیلیی خفنه اگه درخواست عضویت رمان سجین بدم شما بهم کد عضویت میدی؟بعد با کد عضویت بدون سکه میتونم رمان رو بخونم؟
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
سلام عزیزم. بله میتونی درخواست عضویت بدی. وی آی پی رمان رو برای ابد باز میکنه، سکه ای فقط برای چند روز پارت مورد نظر رو باز میکنه
۲ روز پیشبهار تنتن
0در خواست عضویت دادم نوشته کد عضویت میشه لطفا شما بهم کد عضویت بدین مرسی
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
به پشتیبانی پیام بدین عزیزم
۲ روز پیشسیما
در پارت 10قشنگ معلومه جلال و کاظم از اینایی هستن که خراب کاری میکنن😂
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا😂
۲ روز پیشآنا
در پارت 10بابا شاید دختره مرده دکتری چیزی خبر کنین😂😑
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ روز پیشنهلان
در پارت 20ای جان 😂💕 دختره به دلم عجیب میشینه
۲ روز پیشافرا
در پارت 10چقدر دختر تو ریلکسی. من بودم سکتهه میکردمم
۲ روز پیشسونیا
در پارت 10این اتاقشو انگار با چشمام دیدم خوب تعریف کردی
۲ روز پیشمهتاب
در پارت 10من چرا زودتر تورو پیدا نکردم😭😭
۲ روز پیشمهتاب
در پارت 10سجین یعنی جهنم درسته؟ چه اسم متفاوتی😍
۲ روز پیشترلان
در پارت 150اوخی دلم میخواد باهم بمونن پایانش خوشه؟
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
اره عزیزم
۲ روز پیشمولان
در پارت 150گناهی چقدر ناززه این دل🥺
۲ روز پیشفریده
در پارت 150مجسمه ساز خیلی شغل جدیدی بود درحالی که همه دکتر و مهندسن
۲ روز پیشفندق
در پارت 150خیلی باحالن این دونفر😂😋
۲ روز پیشماریا
در پارت 150طفلکی سید از هر طرف حساب میکنه باز دل بهش میزنه😂
۲ روز پیش

Shmuel
0سلام آرزو جون من خیلی آدم رمان خونی هستم. انقدر داستان های مختلف خوندم که انگار همه ی رمانا برام تکراری بودن تا اینکه با رمان های شما آشنا شدم واقعا قلم قوی دارین. من خیلی دلم میخواد این رمان تون و هم دنبال کنم. اگه درخواست عضویت بدم واسم کد عضویت میفرستین.