حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و چهارم :
فصل 57
قبر مادرم را با آب و گلاب شستم و شروع به درد دل کردم:
ـ مامان خیلی خستهام! خیلی غصه دارم! نمیدونم باید چی کار کنم. احساس میکنم دارم به بچهم ظلم میکنم. شکوه بازم پیدایش شده و داره عذابم میده. من حتی نمیتونم بگم مجید پدر بچهمه.
اشکم روی گونههایم غلطید. سرم را روی سنگ قبرش گذاشتم و گریه کردم. صدای زنی را از کنارم شنیدم:
ـ خدا بیامرزه!
سرم را ا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشآمنه
1ممنون عالی دلم خنک شد حداقل برای یکبار گفت اما این گفتن راحتی آورد فقط مجید بی گناه که به خاطره عشقش حاضر شد دوباره باالهام ازدواج کنه با وجود اینکه نمیدونه نیلو دخترش هست
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشZarnaz
1بالاخره یه کار درست داخل زندگیت کردی الهام دمت گرم ای کاش مجید حالش خوب باشه برگرده باهم زندگی کنن😍هورااا حامدو مهشید بالاخره فهمیدند💃عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️💋
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
سکوت الهام به پایان رسید. به انتهای داستان نزدیکیم. ممنون از نظراتت عزیزم🙏🌹💕
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
2وای الهام چه عجب زبون بازکرد🙏💋💞