پارت صد و سی و چهارم :

در اتاق امین را باز کردم و داخل رفتم. پای راستش توی گچ بود و سر و صورتش زخمی. چقدر تنها بود! نه مادرم کنارش بود نه سوگل. به نقطه‌ای زل زده بود و در فکر بود. می‌دانستم توی فکرش چه می‌‌‌گذشت. که ای کاش در آن تصادف می‌مرد و مجبور نمی‌شد به روی من و مجید نگاه کند. قلبم از اندوه در حال پاره شدن بود. به طرفش رفتم و نگاهش متوجه من شد. لبخند کم جانی زد. ایستادم و دستم را روی سر کم مویش که معلوم بود به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    سلام عزیزم رمانتون خیلی خیلی زیبا بود ممنونم از شما انشالله همیشه موفق وسربلند باشین وقلمتون ماندگار😘😘🙏🙏🙏

    ۶ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خوشحالم مورد علاقتون بوده. سپاسگذارم از لطفتون❤️🌹

    ۶ ماه پیش
  • ارزو

    0

    رمان عالی بود خیلی دوست داشتم ممنون از نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. خوشحالم مورددعلاقتون واقع شده❤️

    ۱ سال پیش
  • باسی

    0

    سپاس ازشما مثل رمانهای دیگه شما خواندنی و دلنشین بود منتظر رمان بعدیتون هستم🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیزم. سپاس از لطفتون❤

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    زمین تا آسمون فرق داشت دوست دارم بدونم اولین بار کی ایده اش به ذهنت اومد؟ از نظرت بهترین قسمت داستان کجا بود؟

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیز. ممنونم. سعیم بر این بود پایان رو طوری بنویسم که خواننده دوست داشته باشه. دو پایان دیگه به ذهنم رسید. یکی اینکه نیلوفر بزرگ میشه و در هتل مجید مشغول به کار میشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بدون اینکه متوجه بشه مجید پدرش هست و مجید هم با فریماه ازدواج کرده و ماجراهای بعدش. یک پایان دیگه این بود که الهام و نیلوفر می رن مسافرت و بدون اینکه متوجه بشن

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مدیر هتل مجید هست مدتی اونجا هستن و به صورت اتفاقی با هم روبه‌رو شن و اتفاقات بعد... در مورد چطوری رسیدن ایده به ذهنم: یه ماجرایی رو از مادرم شنیده بودم.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اینکه در همسایگیشون یه آقایی با یه خانمی ازدواج می کنه. خواهر این آقا هم با برادر اون خانم ازدواج می کنه. مدتی بعد زوج اول دچار اختلافاتی میشن و طلاق می گیرن.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    طلاق اونها تاثیر می ذاره رو زندگی زوج بعدی(چون طلاق خواهر این آقا داده میشه این آقاام طلاق همسر خودش رو میده.) با خودم فکر کردم حالا اگه این آقا مردونگی می کرد و

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    طلاق زنش رو نمیداد چی می شد؟ یدفعه مجید و الهام که شخصیت‌هاشون رو قبلا تو ذهنم داشتم و سوژه‌ براشون پیدا نمی‌کردم وارد ذهنم شدند🙂 بعدش هم شروع به نوشتن کردم.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    در مورد علاقه مندیم به کدوم جای داستان قسمت هایی که مجید بر می گرده و با هم روبه رو میشن رو خیلی دوست دارم. اون جایی که مجید تو ماشین نشسته و الهام بچه بغل داره از خیابون رد میشه خیلی برام دلنشینه.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اون جایی هم که مجید الهام رو ترک کرده و الهام زیر بارون پناه می بره به خونه مشترکشون و مجید از طریق مادر الهام متوجه بی گناهیش میشه خیلی دوست دارم.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    قسمتی که مادر الهام فوت کرده و از حسینیه میاد بیرون و مجید رو می بینه و با هم وداع می کنن عاشقانه غم انگیزیه برام❤

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    0

    خسته نباشی گلم جا داشت تا بهتر تموم شه با اینکه رمان بود اما خب دوستش داشتم و برای مهشید و حامد خوشحالم راستش وقتی شکوه رو با غرور و تکبر اولش مقایسه میکنم

    ۲ سال پیش
  • طالبیان

    0

    سلام خسته نباشید،رمان زیبایی بود،آخر داستان خوب تموم شد

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام عزیز. ممنونم. خوشحالم مورد پسندتون واقع شده🌸

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    ممنون عالی تموم شدفقط بچه دارشدن حامدمهشیدیکمی بیشترتوضیح میدادی بهتربیشتراز۸سال بچه دارنشدن سرسری ردشد🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. حامد و مهشید شخصیت های فرعی بودند. برای همین قضیه بچه دار شدنشون رو مختصر گفتم. یاد یکی از خواننده های کانالم افتادم که بهم گفت کاش می نوشتید امین وقتی شیراز موند با کی ازدواج کرد🙂

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مرسی که انقدر به شخصیت‌های فرعی توجه دارید❤

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    واقعا رمان قشنگی بود خسته نباشی نویسنده ی عزیز💜💓💜

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • Zohs

    2

    عالیییی بود مرضیه جون پرفکت ترینی عاشقتم هم عاشق خودت و هم عاشق قلمت موفق باشی❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیز دلمی نازنین❤ سپاس از لطف و مهربونیت😘🌹

    ۲ سال پیش
  • Narges.g

    1

    چقدر رمان قشنگی بود..قلم قوی و خیره کننده ای داشتین منتظر دیگر رمان هاتون خواهم بود، موفق باشید 🫶🏻

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیز دلم. سپاس از لطف و مهربونیتون❤🌹

    ۲ سال پیش
  • عالییییییییی

    1

    عالیییییییییییییییییی بود

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • مایسا

    1

    واقعاً خسته نباشی مرضیه جون ❤️ خیلی از رمان خوشم اومد و میخواستم ازت تشکر کنم بابت این که پارت هارو رایگان کردی خیلی ممنونم 🤍♥️😍🥰🤩✨🎉💞🌺🌸🌼💐🌹

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاس از لطف و مهربونیت عزیزم❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • عبدی

    1

    مرسی عزیزم به خاطر رمان خوبت،واقعا خسته نباشی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاسگذارم عزیزم💞

    ۲ سال پیش
  • زینب

    2

    خسته نباشی نویسنده عزیز.بنظرم جز معدود رمان های بود که قشنگ و منطقی تمام شد.مثلا اگه آخرش سوگول و امین بهم میرسیدن خیلی مسخره میشد.اما شما عالی و خوب و زیبا نوشتید. خسته نباشیدوخدا قوت

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر عزیز دل. خوشحالم مورد علاقتون بوده و پایانش به دلتون نشسته🥰❤

    ۲ سال پیش
  • رها

    2

    رمان خیلی خوبی بود منتظر آثار جذاب تر هستیم.مانا و پرتوان باشی بانو.

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!