پارت صد و سی و دوم :

فصل 61
نمی‌‌دانم مجید کجا رفته. دارم از عذاب وجدان می‌‌میرم. مانتو و شلوار به تن دارم و شال سیاه بر سر و دنبالش می‌‌گردم. چیزهایی می‌‌بینم. یک تصویر... نزدیک‌تر می‌‌شوم... مجید را می‌‌بینم روی یک صندلی‌‌ در خانه شکوه نشسته. خانه خیلی تاریک است. انگار هیچ‌‌کس به غیر از مجید در خانه نیست. آرام آرام به طرفش می‌‌روم. پشتش به من است و به رو به رویش زل زده. انگار متوجه حضورم شده اما اعت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    سلام نه هنوزنمی تونم ازطریق نصب شده بخونم ازطریق گوگل میخونم🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🧡💛

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    هورااااا عالی بود مرسییییی😍❤️💋خیلی خوب بود خیلی دوست دارم فقط خدا کنه شکوه کاری نکنه تا اینا بهم نرسن🙈عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به زودی واکنش شکوهم معلوم میشه🙂❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️