پارت صد و بیست و دوم :

فصل 55
هنگامه جعبه شیرینی را از دستم گرفت و گفت:
ـ چرا زحمت کشیدی الهام؟ این کارا چیه؟
دستم را روی شکمش گذاشتم و به شوخی گفتم:
ـ برای تو نیست. برای این کوچولوئه.
ـ ای مامان بد جنس!
به پایین نگاه کردم و نیلوفر را اخمو دیدم. به طرف هنگامه رفت و جعبه شیرینی را از دستش گرفت و بازش کرد و یک شیرینی از آن بیرون آورد و دستش داد:
ـ برای توام هست خاله.
من و هنگامه خنده‌‌اماÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    2

    کاش این شکوه یه سکته کنه و فلج بشه بعد بدی هاش در حق عروس هاش بیاد جلو چشم هاش اما بعد که با عروس هاش خوب شد و توبه کرد خوب بشه. هندی بود این پیشنهادم نه؟😆😆😆😆😆

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به زودی مشخص میشه🥰❤

    ۲ سال پیش
  • مامان کامی

    1

    جون به لب شدم تا اینجاش خدا کنه تهش قشنگ باشه ک تمام روانم میریزه بهم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    ای بابا نیلوبچه ت مردخوب 🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️