حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و سی و سوم :
چشم که باز کردم مجید را کنارم دیدم. با حالت نگرانی در حالی که یک دستش زیر چانهاش بود و دست دیگرش کنار دستم، به ملحفهای که رویم بود زل زده بود. من اینجا چه کار میکردم؟! فکری کردم و همه چیز به یادم آمد. نیلوفر... دخترم الان کجاست؟! نکند مرده؟! نکند توی سردخانه است؟! چرا چشمان مجید اینقدر سرخ است؟! وحشت زده روی تخت نشستم و سعی کردم سرم را از دستم جدا کنم. مجید متوجه شد و دستش را مق
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0خیلی عالی