پارت صد و بیست و یک :

تا رسیدن به طبقه بالا قلب توی سینه‌‌‌‌ام نمانده بود. با دستی لرزان زنگ در را فشردم و در را حامد باز کرد. همین که دهان باز کردم تا سلام کنم چشمم به چهره آشنایی افتاد. شکوه در حالی که روی مبلی نشسته بود به تلویزیون نگاه می‌‌کرد. خشکم زد. یعنی داشتم درست می‌‌دیدم؟! این شکوه بود که اینجا نشسته بود؟! کی آمده بود؟! مگر مهشید نگفت معلوم نیست کی بیاید؟! پس اینجا چه کار می‌‌کرد؟! سنگینی نگاهم نÚ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    خوب الان مجیدببینه تموم میکنه بیچاره🙏

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    2

    عالیه مرسی مرضیه جونم ❤️💋عاشق نیلوفرم خیلی خوب و باهوشه😍❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    نمک داستانمونه🙂❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️