حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و یک :
تا رسیدن به طبقه بالا قلب توی سینهام نمانده بود. با دستی لرزان زنگ در را فشردم و در را حامد باز کرد. همین که دهان باز کردم تا سلام کنم چشمم به چهره آشنایی افتاد. شکوه در حالی که روی مبلی نشسته بود به تلویزیون نگاه میکرد. خشکم زد. یعنی داشتم درست میدیدم؟! این شکوه بود که اینجا نشسته بود؟! کی آمده بود؟! مگر مهشید نگفت معلوم نیست کی بیاید؟! پس اینجا چه کار میکرد؟! سنگینی نگاهم نÚ

لطفا صبر کنید...

اسرا
2خوب الان مجیدببینه تموم میکنه بیچاره🙏