حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و سی و پنجم :
فصل 62
حال امین رو به بهبودی میرفت. مجید به دیدنش آمد و بابت نجات جان نیلوفر تشکر کرد. امین باز هم شرمنده بود!
دو روز بعد من و مجید و نیلوفر برگشتیم تهران. قصد داشتیم هر چه سریعتر به عقد هم در بیاییم اما یک اتفاق غیر قابل پیش بینی شگفت زدهامان کرد. شکوه شخصاً با من تماس گرفت و مرا برای مجید خواستگاری کرد. آنقدر جا خورده بودم که نمیتوانستم صحبت کنم. با لحن آرامی گفت:
ـ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤️
۴ ماه پیشزهره
0ازاین که داستان به خوبی وخوشی تموم شد خوشحال شدم قلمت خوشگله
۴ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤️
۴ ماه پیششادان
0خیلی خیلی خیلی ناراحت میشدم بابت اتفاقاتی که برای زندگی الهام می افتاد اما اینقدر قلمتون خوب بود که تا انتها ادامه دادم و پایان خوبش حس خوبی بهم داد.
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیز دلی. خودمم وقتی به هم رسیدند بعد از اون جدایی تلخ ذهنم از اون همه فشار و غم و درد توی داستان به آرامش رسید😍❤️
۵ ماه پیششادان
0توی این رمان یکی از شخصیت موردعلاقه ام سوگل و امین بودن..چقد دوسشون داشتم...و چه سرنوشتی هم داشتن ... خیلی شخصیتهای رمانتون واقعی ان و راحت ادم باهاشون صمیمی میشه و بابت تمام اتفاقاتی که براشون میافته ناراحت و شاد میشه
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم بابت نظراتت عزیزم. خوشحالم ارتباط خوبی با شخصیتها بر قرار کردی🩷
۵ ماه پیششادان
0خسته نباشید بابت این رمان زیبا ..خیلی خیلی ناراحت شدم بابت زندگی مجید و الهام که چقد میتونست عاشقانه بگذره و نذاشتن ..
۵ ماه پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم❤️ممنونم ازت🌹
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
0رمان قشنگی بود ،قلمتون مانا