پارت صد و سی :

سرش را توی دستانش گرفت و صورتش از عصبانیت بر افروخته شد. بار عذاب وجدانش خیلی زیاد بود. از یک طرف سوگل... از یک طرف مرگ مادرم... از یک طرف من و دخترم... برای این که بهش روحیه بدهم گفتم:
ـ انقدر خودتو سرزنش نکن. من نباید با مجید ازدواج می‌‌کردم...
لبخند تلخی زد:
ـ مقصر همه این جریانا منم... من به درد زنده بودن نمی‌‌خورم الهام. چند بار خودکشی کردم اما هر بار یه جوری نجات پیدا کردم.
Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    ای بابانیلوفرچرارفته🙏💋💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️