حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و بیست و ششم :
فصل 58
سرما خورده بودم و تب و لرز به جانم افتاده بود و اصلاً نمیتوانستم از رختخواب بلند شوم. زیر پتوی کلفت بودم و بخور هم روشن. هنگامه در حالی که موهایش را با گل سر پشت سرش جمع کرده بود و با دستگاه آبمیوه گیری برایم آبِ لیمو شیرین میگرفت، گفت:
ـ ببینم تو برای چی انقدر ازش میترسی؟ چرا مثل یه شیر زن نمیایستی بگی من نمیتونم به بچهم دروغ بگم؟
چند سرفه کردم. آب بÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
1خوبه که اعتراف کردگول خورد🙏💋💞