پارت صد و بیست و ششم :

فصل 58
سرما خورده‌‌ بودم و تب و لرز به جانم افتاده بود و اصلاً نمی‌‌توانستم از رختخواب بلند شوم. زیر پتوی کلفت بودم و بخور هم روشن. هنگامه در حالی که موهایش را با گل سر پشت سرش جمع کرده بود و با دستگاه آبمیوه گیری برایم آبِ لیمو شیرین می‌‌گرفت، گفت:
ـ ببینم تو برای چی انقدر ازش می‌‌ترسی؟ چرا مثل یه شیر زن نمی‌‌ایستی بگی من نمی‌‌تونم به بچه‌‌م دروغ بگم؟
چند سرفه کردم. آب بÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    خوبه که اعتراف کردگول خورد🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • ریحانه

    3

    درک میکنم امین خیلی پشیمونه ولی اینکه فکر میکنه میتونه حلالیت بطلبه عجیبه من خودم با خریت یه نفر زندگیم به نابودی رسید واقعا هم سعی میکنم ببخشمش اما اون زخم ها هیچوقت پاک نمیشه اما خب بازم باید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️