لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 145
-
رمان گلگونهرخ - پارت 121
هیچکس در راهرو نمانده بود، تنهای تنها برای لحظاتی به در بستهی اتاق سایدا زل زد و بعد؛ آرامآرام قدم برداشت تا تکیه به دیوار کنار اتاق، روی زمین نشست. نگران نبود که چه اتفاقی در اتاق میافتاد، نگرانیاش یکی حال کیسان بود، یکی حال سایدا؛ اما نیاز دید احساساتشان تخلیه شود که همانجا به انتظار نشست. ...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 122
راستی نازنین؛ او که چشمانش سرخ از خستگی ساعاتی که در سکوت و انتظار دم در اتاق نشسته کنج راهرو گذرانده بود، بلافاصله با باز شدن در و پس از آن دیدن کیسان، از جا پرید. - کیسان! هم قامتش که قدمی به جلو تلو خورد به چشم کیسان آمد، هم صدای خفهاش را شنید، هم حتی در لحظه خستگی و ویرانیاش را حس کرد؛ ام...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 123
از بین گرد و غباری که پشت سر کیسان برخاست، شریف نگاهی نگران دنبالش فرستاد سپس لعنتی گفت و چون میدانست بابت فرمان فرخ به زنده ماندن صامت، کیسان بدون نیاز به هیچکس خود به تنهایی برای کشتنش میرفت تا فقط خودش فرمان او را زیر پا گذاشته باشد، سوی شورلت فرخ دوید و در همان حال، به بابک علامت داد همراهش...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 124
خورشید چه آمدنی داشت به آسمانِ کسانی که هنوز از تلهی مرگبار شب قبل خلاص نشده بودند؟ شاید حتی همان دیشب تا سحر جان دادند و مرده بودند که آفتاب را نمیدیدند، که این نور زندگیشان را روشن نمیکرد انگار که خورشید یک شبه در زندگیشان تبدیل شد به چراغ سوختهی سقفی آوار؛ شده بودند صاحب ویرانههای تاریک و...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 125
قصه مگر چقدر پیچ و خم داشت؟ دختری دلداده به ممنوعهای که از ممنوعیتش برای خود خبر نداشت، چشم از عشق بست و دورش مثل پروانه چرخید، این عشق شمع شد و بالش را سوزاند، خنجر از دستی که برای دستِ تنهایش طلبید از پشت به جانش نشست؛ و آدمکهای این دنیای تاریک چه بیرحمانه گناه را به پای خود این دختر مینوشت...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 126
تازه بعد از تمام شدن فریادش نفسش سوزان از لای لبان خشکش بیرون جهید. انگار درد مثل گدازه زیر پوست صورتش خروشید تا جای نیمرخ، تمام صورتش را سوخته از داغِ خشم حس کند. بلافاصله قصد کرد از این اتاقی که به لطف فرخ هوایش به صفر رسید، بیرون بزند و به کار خود که گشتن دنبال صامت و کشتنش بود برسد مبادا فردا...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 127
نیاز داشت به فریاد، به اینکه وحشیِ درونش را از قفس آزاد کند، به اینکه مقدمهی کشتن صامت را با ریختن خون فرخ بچیند، به اینکه خود را از این بختکی که بیستوهفتسال روی سینهاش نشسته و خرخرهاش را چسبیده بود نجات دهد. اما مشتش برای خفه کردن فرخ... زیادی میلرزید. حتی صدایش هم از خشم لرزید؛ صدایی خفه،...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 128
خواب میدید، خواب میدید، حتماً داشت خواب میدید! این واکنش سریع مغز متلاشی کیسان بود تا برای هضم آنچه شنید، زمان بخرد. قلبش مثل میخ به سینهاش کوفته شد، دیگر نزد، قسم خورد که قلبش دیگر نتپید. از نوزاد تازه بدنیا آمده که قدرت نفس گرفتن داشت هم پوچتر شد وقتی حتی یادش رفت چطور باید هوا را تا سینه ...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 129
تا همه در لانههای خود کز کرده بودند، دو روز مثل برق و باد گذشت؛ دو روز در سکوت، دو روز همه در خلوت، دو روز انگار زندگی متوقف شده بود، دو روزی میشد این عمارت به قبرستان شبیه شده بود. بهار معجزه بلد نبود که نثار اهل این خانه کند؛ نه نسیمش دل داغشان را خنک میکرد، نه نمنمی که شبنمهایی شناور در ه...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 130
شاید در لحظه هزاربار انتهای کلام نوشاد در سرش پژواک شد. و شاید همین پژواکها بودند که رنگِ رخش را دزدیدند تا آفتاب گرم بهاری را با رنگ سرد مهتابی صورتش دلسرد کنند. نفهمید پاهایش چطور هم وزنش را که در لحظه به مانند کوهی سنگین شد، تحمل کردند و هم قدرتی برایشان ماند که وقتی زمین زیر پایش لرزید، آرام...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 131
ته کلامش مثل قیچی اعصاب کیسان را زد که با حس نبض دردناک شقیقههایش از سوت کشیدن مغزش، پلکهایش را عصبی برهم فشرد و دستی کلافه به صورت کشید. نازنین تکانی خورد و بهتزده با رنگی پریده مثل جنازهای از گور برخاسته، نگاهی که صاعقهی شوک لرزش را خشکانده بود سمت کیسان سوق داد. سپس با خالی شدن ته دلش از ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 132
نسیم بهاری زیر سایهی ابرهای مهربان عصرگاه، خنکای لذتبخشی داشت؛ اما آیا کسی بود از این نسیم لذت ببرد؟ صامت آهنگر که نه! یادش نمیآمد آخرینبار کی وارد آهنگری شده و درش را تخته کرده بود. از درش که بابک شکسته بود، گذشت و وسط آهنگری دودآلود که بوی کهنگی سنگ و آهن سرد در فضای خفهاش پیچیده بود، ایست...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 133
پلک نوشاد که پرید، صامت زودتر متوجه شد از خیرگی بدون پلک زدنش بود چراکه محو و مات حرفهایش حتی پلک زدن را فراموش کرد. حس کرد از رمز و رازی که در کلامش گنجاند، کلافی در سر نوشاد درهم پیچید که نگاهش را به شک و بهت پیوند زد. زیر خیرگی نگاه صامت، مردمکهای نوشاد همپای ابروانش از شک لرزیدند و مانده در...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 134
و اما در عمارت؛ فرخ که ذهنش دنبال کیسان رفته بود، پرده را انداخت، بدون اینکه بفهمد نوشاد برای اینکه راهش را سمت عمارت بزرگ کج نکند و خشمش را سرش خالی نکند، چقدر به خود سخت گرفته بود. این سختی برای این بود که باید دوباره میشنید، بیشتر میفهمید؛ اینبار از زبان نازنین. هنوز ساکت خواهرش را نگاه میک...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 135
تب خشم و دلشکستگی و آشفتگی از تن نوشاد ساطع میشد؛ اما نازنین یخ بست. یکه خورده روی زمینی که زیر پایش لرزید، خشکش زد چنانکه گویی در یک لحظه به مجسمه تبدیل شد. حدقههایش تیکمانند گشاد شدند و نفسش را که جای بزاق قورت داد، بغضش عقبنشینی کرد. زبانش هم که سنگین شد و نتوانست حرفی بزند انگار که در هضم...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 136
سرفهی خون در گلوی جابر پرید، لخته از گوشهی لبش روی چانهاش افتاد و لغزید تا از چانه هم بر زمین افتاد. وحشت مثل مار به لانهی درشت چشمانش خزید و دور مردمکهای لرزانش چنبره زد. آنهمه التهاب و عرق و خون هم نتوانست پریدگی رنگ صورتش را پنهان کند. چنان رعشه زد که کم مانده بود همپای خود درخت را هم بلر...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 137
شب تا ابد کش نیامد، خورشید با فرارسیدن صبح از پشت ابرها برآمد و آفتاب به زمین تابید. نور درخشان بر موج ریز آبی که در فرورفتگی رد قدمی روی زمین گلی جمع شده، منعکس شده بود. خورشید این ردپاها را روی زمین گلآلود و نمناک سراشیبی در حصار درختانی سر به فلک کشیده آنقدر دنبال کرد تا رسید به در نردهای با...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 138
گرهی کلاف این قصه برای فرخ باز شد؛ اما بافتنِ افکارش را تا رسیدن به نتیجهای که برایش ناخوشایند بود، ادامه نداد. چه دور بود از او صامت که زیر آسمان گرفتهی عصر که سایهی سنگینِ غمش آمادهی پذیرایی از غروب بود، نشسته روی پلهی مقابل ورودی خانه و پاشنهی پوتینهای سیاهش را چسبانده به لبهی پلهی ز...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 139
پژواک «ماههاست نامزد یه مرد دیگم» اجازه نداد نوشاد حرفهای قبلش را هضم کند. لرزی سرد زیر پوستش پیچید و پیش از اینکه سوت مغزش تمام شود، به فرمان آخرین تپشی که قلبش از سر گذراند، نگاهش یکباره زیر افتاد. فرانک که آهسته دستش را روی دست او گذاشت، تصویر حلقهی نامزدی در دست ظریف او انگار آخرین تصویری ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 140
زمین زیر پای نازنین نبود انگار، سبک شد مثل برگ خشکی در مسیر طوفان. خالی شد و چنانکه گویی خبرش دادند تمام عمر خود را بیهوده گذرانده، لحظاتی طولانی ماتِ چشمان کیسان ماند. حال کسی بهش دست داد که سالها منتظر از کما درآمدن عزیزش بوده و حال که تمام عمرش در انتظار به باد رفته، خبر مرگ او را برایش آوردن...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
