لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 144
-
رمان گلگونهرخ - پارت 61
روز تولد نازنین از راه رسید، سالگرد مرگ کتایون هم؛ هفدهم دیماه پارسال کجا، هفدهم دیماه امسال کجا! صامت، تولد پارسال نازنین را موبهمو به یاد داشت؛ نشسته بود روی پله مقابل در باز ورودی خانه و از زیر درهمپیچیدگی موهایش که پخش بر پیشانیاش بودند، نگاهش را پشت سپرِ تیغِ ابروانش به نقطهای نامعلوم...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 62
شب رسید به ساعتی که یکسال پیش، این دختر... نازنین مادرش را از دست داد، درست لحظهای که آخرین لرز دست مادرش را دید و پس از آن محکوم شد به گذراندن لحظات سیاه بیمادری و تنهایی. چه سالی گذشت؛ انگار پارسال روز تولدش به عنوان مادر متولد شد که طی این یکسال احساسی مادرانه نسبت به خواهر و برادرش تجربه ...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 63
هجدهم گذشت، نوزدهم گذشت، بیستم... بیستویکم... بیستودوم، نازنین روزشماری تا مراسم ازدواج را رها کرد و سپرد به کیسان، او اما روزهای ندیدن نازنین که حاضر نشد به هیچ بهانه خلوتگاهش را ترک کند، شمرد تا بالاخره خورشیدِ بیستوسوم دیماه از دروازهی سحرگاهی سرد، طلوع کرد و نوازش گرم نور را برای زمینیان...
بروزرسانی در : ۱۸۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 64
چشمهی اشک نازنین ماه را غرق کرد، خورشید که برآمد این چشمه را خشکاند؛ نگاهی که از چهرهی گریان خود ربود را صبح روز بعد به چهرهی آرامش دوخت. شب قبل که با پیراهن و دامن مراسم همان نشسته روی صندلی با سری بر میز خوابش برد، صبح پس از اینکه آبی به تن زد، بافت آستینبلند و یقهدار کرمرنگی پوشید و روی...
بروزرسانی در : ۱۸۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 65
لحظهای بعد که همزمان نفس گرفتند، کشیدگیِ نوک بینی کیسان روی پوستش سبب شد چشم بگشاید. رخ به رخ، نگاهشان خیره به هم، بالاخره نازنین با زمزمهای خفه سکوت شکست. - هنوزم ازت... هنوزم ازت متنفر نیستم؛ ولی الان نمیدونم باید... - هیچی لازم نیست بگی، هرچیزی بگی خلاف احساسات درونیته؛ یکسال توی دلم سنگی...
بروزرسانی در : ۱۸۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 66
شب که خورشید را بلعید، مهتاب قدمهای نازنین را در اتاق مشترکش با کیسان تعقیب کرد و به لطف همین تعقیب بود که ماه هالهای نقرهفام از روشنایی دلپذیری به قلب تاریک اتاق دمیده بود. در فاصلهی بین میز و صندلی مقابل آینه و تخت دونفرهی چوبی تیره که رختخواب سرخ با پارچهی خنک و براق رویش منظم بود، قدمر...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 67
ظهرهنگامِ روز بعد؛ فرخ و کیسان همنشین یکدیگر در بالکن، زیر سایهبان سقف عمارت به صرف قهوه ظهر را با یکدیگر شریک شده و مشغول صحبت بودند. نگاهشان به شریف بود که همراه بابک در محوطه مشغول شستن اتوموبیل بودند، خبر هم نداشتند از صفورا که دل کنده از خلوتِ خود بدون اینکه با کسی حرف بزند چنانکه گویی حنجر...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 68
زمان همپای قدمهایی که با سنگینیِ غمشان علیه دلِ سنگی زمین شورش کردند، گذشت و خیابانهای شهر را زیر اقیانوس اشکها متر کردن و به فراموشی سپردن گذشتهها و حکم تبعید ابدی دادن به خاطرات تلخ و شیرین، نازنین را غروب به عمارت بازگرداند. بند کیف اسیر دستش، قدمهای خستهاش را بر سنگفرش پیش کشید و دنبال...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 69
تا انتهای شب که یاسمین خوابید کنارش ماند، از ریتم نفسهای او که به عمق خوابش پی برد، اتاق را ترک کرد و درش را آرام بست که در سالن با سروناز روبهرو شد. - دخترم اگه کاری با من نداری برم اتاقم. - نه فقط... کیسان وقتی رفت نگفت کی برمیگرده؟ - پرسیدم ولی نگفت. - خیلیخب برو استراحت کن، خسته نباشی....
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 70
صبح که آواز گنجشکان نازنین را در آغوش گرم و نرم تختی که تمام پهنایش را تحت سلطهی خود داشت بیدار کرد، عقربهی ساعتشمار تازه مهمان کاروانسرای هفت شده بود. مگر چقدر خوابیده بود؟ فقط چهارساعت! پلکهایش را از حس سوزش چشمان خمار و سرخش برهم فشرد سپس رو به پنجرهای که شده بود جولانگاهِ آفتابِ تازهنف...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 71
ساعت یازدهظهر بود که ناگهان سکوت مطلق اتاق که آن هم شیفتهی قلقلکِ آوای ضعیف نفسهای آرام و هماهنگ نازنین و کیسان شده بود، با ضرب دستی بر در چنان شکست که نازنین درجا از خواب پرید. از لرز تن او بود که کیسان نیز پلک برهم زد و پیچ و خمی انداخته به ابرو، چشمان خمارش را از صدای سرونازِ پشت در گشود. ...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 72
آن جوانک مفلوک و آشفتهحالی که میدید، برادر دوقلویش بود؟ در قاب چهارچوب قامت بست و کیف از دستش روی زمین افتاد. پلکش مرتعش پرید از نگاه به غبار کثیفی و خاک که تن سراسر سیاهپوش برادرش را برچسبِ آلودگی زده بودند انگار ابر بغضداری از آسمانِ دودی در قفسی زمینی اسیر شده بود. حواسش آنقدر پرت که فراموش...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 73
روزها خلاصه شدند، شبها لحافِ خواب بر چشمان نازنین کشیدند تا بخوابد برای خلاصه کردن روزی دیگر. هرروز که بیدار میشد زندگی و زمانش را صرف یاسمین میکرد و هرشب سر ساعتِ چهار صفر تا یکِ بامداد پای تلفن با کیسان مشغول صحبت میشد. خبر نداشت که یاسمین پس از اینکه شبی بیخوابی کشید، صدای زمزمهوارش را ...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 74
صفورا به ختم رسوایی رسید؛ اما هنوز برای این بیگناه حکم نبریده بود که نازنین بدون نگاهی دیگر به پشت سر که شاید سبب میشد آمدن وکیل مدافعش را ببیند، زیر نگاههایی که شبیه خوره داشتند همه جانش را میخوردند، عاجز از مقابله با بغضی که توان حرف زدنش را گرفته بود، هماهنگ با نبضِ دردِ جمجمهاش که گویی از...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 75
نازنین دردش را پیدرپی فریاد زد، کیسان مسکوت و چشم بسته گوش سپرد؛ و دور از این بیپناهِ پناهگاه یافته، چه بیپناهی به چنگالِ درد افتاده بود و خبر نداشت، این بیمارِ دل خوش کرده به درد به هوای درمان که بود جز سایدا بختیار؟ ظهر که آمد، بارانی که بر اهواز هم باریده بود، رفتنی شد؛ سایدا با خورشیدی از...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 76
نازنین پروانهای بود که از پیلهی صامت گریخت؛ او که بیخبر از کرم ابریشمِ جدید آهنگر که هرگز قرار نبود رنگ پرواز ببیند و همان پیله تابوت آزادی و زندگی رویاییاش میشد، نشسته روی صندلی شاگرد اتوموبیلی خاموش بر بلندای پرتگاهِ انتهای بیابان که شهر را زیر پایشان چپانده بود. نیمهشب بود و آسمان در اوج...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 77
خورشیدِ زخمی از تیغ نیمهشب به آغوش آسمان رسید، سهراب بود که نوشداروی طلوع به دادش نرسید؛ از زخمش خون چه نورانی فوران کرد، چه آفتابی، چه صبحی با خون خود روشن کرد این خورشید برای آدمکهای زمینی که از مرگ گوی تابانِ آسمانی، زندگیشان آغاز شد. خورشید اما کجا بود که جهان تاریکِ کابوس صفورا را روشنایی...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 78
قلب سایدا برای ثانیههایی نزد، شمارش از دستش در رفت که چند ثانیه؛ اما اولین تپش دوبارهی قلبش همزمان شد با قدمهایی که کیسان سویش بازگشت. سایهی عصر رنگپریدگیاش را پوشاند اما زلزلهای که ته دلش ریشه کرد چنان نگاهش را از شوک و هراس لرزاند که کیسان قامت بسته مقابلش، مردمک تا نگاهی که سایدا لرزان ...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 79
نفسش افتاده به شماره، نگاه درشتش براق به چهرهی ناپیدای سایه خیره شد و از نفسش، از بوی سیگارش، از تندیِ ضربانهای قلبش، از حرارت تنش حتی زیر آستین چروک پیراهن سیاهش او را شناخت. لحظاتی بعد که متوجه حرکت آرام دست سایه شد، با سری چسبیده به در اندکی رو بالا گرفت که... یک صدای خش، یک کشیدگی، بوی گوگر...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 80
ساعتی از غروب گذشت، با وجود اینکه قرار بود لباس غروب به دست نازنین برسد؛ اما او با ساعتی تأخیر خود را در اتاق حبس کرد و مشغول انتخاب لباس شد. همه را روی تخت انداخته بود تا تصمیم بگیرد کدامیک را بپوشد، هیچکدام هم باب میلش نبودند. هرچه برداشت و ورانداز کرد دامن کوتاه، شخصی که لباسها را انتخاب کرده...
بروزرسانی در : ۱۶۷ روز پیش
