پارت صد و سی و ششم :

سرفه‌ی خون در گلوی جابر پرید، لخته از گوشه‌ی لبش روی چانه‌اش افتاد و لغزید تا از چانه هم بر زمین افتاد. وحشت مثل مار به لانه‌ی درشت چشمانش خزید و دور مردمک‌های لرزانش چنبره زد. آنهمه التهاب و عرق و خون هم نتوانست پریدگی رنگ صورتش را پنهان کند. چنان رعشه زد که کم مانده بود همپای خود درخت را هم بلرزاند. از وحشت او گذشته، خم مشکوکی به ابروی صامت افتاد و شک کرد به کلام کیسان. چهارسال پیش؟ کاÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • aram

    0

    وای کیسان.کیسان..چرا..بیچاره نازنین.خدای من نویسنده جونی الان من بایددعاکنم کی بمیره ..هی اینم ک قاتل شدبدترازهمه صامت دیدک کیسان زدش چه فاجعه ای اه مغزم کشش نداره

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این داستان ادامه دارد... سعی کن مغزت بکشه😁

    ۲ هفته پیش
  • aram

    0

    ای خدایعنی بازم بایدتحمل کنم ب مولاسخته وقتی پارت جدیدمیادمیگم دیک صامت مرده

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    وایی من دیگه هیچی نمی دونم کیسان قاتل شد صامت دید😭😭

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    شوک عجیبی بود👀

    ۲ هفته پیش
  • سارام

    2

    صبح شنبه ای، همچین تو شُک بدی رفتم که نگو، برم ببینم پارت بعدی چه خبره

    ۲ هفته پیش
  • مامان عسل

    0

    کیسان چشممون به جمال تو روشن میشد چیکار کردی با خودت ..تو هم مثل پدر و مادرت قاتل شدی وایی..فک نکنم بدرد نازنین بخوری فقط داری پنهان کاری میکنی از تو انتظار نداشتم پسر 🤫🤫

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ای بابا چرا سریع این بچه رو پس میزنین گناه داره‌ها😁 فشار عصبی و روحی زیادی تلنبار کرده و تخلیه نکرده بود، به درجه انفجار رسید که کاش نمیرسید.

    ۲ هفته پیش
  • macani

    0

    وات؟ صبح زود چ شوکی بود ب من وارد شد😶😶کاش کیسان اینو دیگه مخفی نکنه ک بشه ی رازه دیگه😑

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    گفته بودم اتفاقات خوبی تو راهه!😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    فقط توروخدا بیا دم گوشم بگو این صامت شرش کم میشه دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره بلکه یکم از سوخت و سوز نواحی مختلف من کم شه😭😂 مرتیکه داره پیرم میکنی، هر پارت رو بهش همچینم من: تو چرا انقدر گااوی؟ تو چرا نمیمیری؟ چرا تموم نمیشیی؟ صامت به کی وصلی؟ به چی وصلی؟ به کجا وصلی؟😭😂😒

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا الان که توی این پارت کاری نکرده چرا حرصش رو میخوری😂

    ۲ هفته پیش
  • MaRzi

    1

    چه حیف که سرنوشت کیسان به اینجا رسید. بی گناه تر و بازنده تر از کیسان توی رمان کسی نبود.. کاش فقط یه خیال بود این پارت

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا برای اینکه به اینجا کشیده بشه گناه داشت..

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    انقدر همه چیِ گلگونه گاده و رمانِ همه چی تمومیه که فقط من میتونم بگم: تو این چنین خوب چرایی مهدیه؟✨ خودت بهترینی بهترینارم خلق میکنی همیشه✨

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگترینِ منی^^

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    دیدی چیشد؟ مهدیه این آخریا داره کولاک میکنهه🍃🔥 واقعا من ته هر پارت اینجوریم که نبود پارت بعدی تا اطلاع ثانوی یه ظلمه در حقم😭😂 هیجان رو هزاره لامصب، موندم دیگه من از چی بگم؟ از اتفاقات؟ داستان؟ صحنه پردازی فوق العاده ای که واای این پارت بیشتر از همیشه حتی پی بردم که مهدیه مثل همه چی توش شاهکاره

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این بازی با هیجان رو خیلی دوست دارم، ماچ بهت^^

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    ولی خداوکیلی صحنه چقدر ترسناک بودا😂💔🍃 اون خرابه و شب و تاریکی و.. وای اونجا که کیسان حس میکرد دور تا دورشون جنازه های خونی کتایون دارن نگاه میکنن، قشنگ من برگام موندن اون لحظه خودم ریختم، اینی ام که داره کامنت میذاره یکی از برگامه🍃 یا مثلا اون تصویر مردآزما که لنتی حیش خیلی واضح و دقیق بود🍃

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غش کردم😂😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    توروخدا یکی پیدا شه محض رضای خدا اگه تریلی داره رد بشه همون حوالی این صامت و قبل اینکه بره یه دسته گلی دوباره به رودخونه بده و یه بلایی سرمون بیاره اون سرش ناپیدا، از برق بکشهه.. این الان تازه برگ برندشو پیدا کرده مگه ول میکنه؟ تا گند و نزنه به سر تا پای رابطه نازسان دست بردار نیست مرتیکه پلانکتون

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تو که بهرحال از دست صامت حرص میخوری حداقل از الان حرص نخور😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    چقدم دلم برای نازنین سوخت که اونجور معصومانه تنها رو پله های عمارت کوچیک نشسته و منتظر کیسان بود تا با جابر بیاد🥺💔 بچم گناه داره.. چقدر دیگه این دوتا قراره بشکنن؟ سه سال خوشی و رسما از دماغشون درآوردی خانم فیروزی، این دیگه بازی سرنوشت نیست رسما خصومت شخصیه😒😂😭 واقعا دلم براب نازسان مظلومم خونه

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ببین.. من از اولم با این رازها و مقدمه‌چینی واسه این اتفاقات روشنتون کرده بودم که چه طوفان‌هایی تو راهه، شما زیادی به خوشیای اونموقعشون عادت کردین😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    خداوندا من نازسانم و به تو سپردم😭 در حال حاضر فعلا که از همه جهت دارن مورد تخریب قرار میگیرن.. خیلی اوضاع خیطه.. حال و روز کیسانم نگرانم میکنه، این بچه دیگه عقل تو سرش باقی نمونده وقتی جابر و با دخترش تهدید کرد یا حتی از اونم گذشت و باز جابر و کشت؛ درواقع عین کار خود جابر بهش جواب داد واقعا

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    همونطور که اون بخاطر رخساره پول خون کتایون و یاسمین و گرفت و ککشم نگزید، کیسانم خون اونو بی توجه به دخترش ریخت و حتی داره بی نام و نشون دفنش میکنه.. واقعا زمین گرده، باید فکرشو میکرد یه روزی ممکنه اینجوری تاوان پس بده.

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرقشون اینه‌که جابر با هوشیاریِ تمام اون جنایت رو کرد، کیسان اگه هوشیار بود عمرا همچین بلایی سر یه دختربچه نمی‌آورد.

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    این صامت کجا رفتت؟ یه دفعه انگار آهنگ فراری منصور و براش پلی کردن راهشو گرفت رفت.. الان هنوز خون جابر رو صورت کیسان خشک نشده نره پته مته شو بریزه رو آب واسه نازنین؟ این دیوونه ست، برمیاد ازش اینکارا، یکی نیست بگه بهش اگه یه احتمال یک در هزاری بود نازنین بهش برگرده، با غلطی که با سایدا کرده محاله

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامت اگه قرار بود اینو بفهمه تا الان فهمیده بود، بدجوری کینه داره

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    ولی کاش راستشو به نازنین بگه.. همین الانشم راز مرگ فاتح خودش خیلی میتونه بینشون جدایی بندازه، حداقل از زبون خودش بشنوه شاید بهتر باشه، هرچند اگه نگه ام من بهش حق میدم چون متاسفانه حرف راحتی نیست، هم اینکه خودش جابر و کشته هم مادرش قاتل مادر نازنینه. چقدر وحشتناکه از این زاویه که میبینمش، وای خیلی بد

    ۳ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی وحشتناکه، برای درک کیسان و حتی باقی شخصیتا فقط کافیه خودمون رو جاشون بذاریم؛ مثلا درمورد کیسان که به راحتی هم ناعادلانه قضاوت میشه، من مطمئنم کسی نمیتونه ثانیه‌ای جاش زندگی کنه.

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️