لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان گلگونهرخ - پارت 81
چشمانش درخشان و خودش بیخبر، دستانش را که زیر انداخت، گزیدگیِ کنج لبش زیر دندان پیدا شد. گونههایش هنوز سرخ، برای لحظاتی ساکت به آوای تپشهای قلب کیسان گوش سپرد و نفهمید از کجا به بعد، قلبش هماهنگ با قلب او تپید. نگاهش زیر افتاد و جایش آنقدر خوب که کوچکترین تلاشی برای جدایی از آغوش او نکرد سپس حی...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 82
زمان با لالاییِ قصهی مردآزما خوابید، روز و شبها را خواب دید تا رسید به آخرین چهارشنبهی سال هزاروسیصد و پنجاهوپنج. حال و هوای عصرگاه چهارشنبهسوری دیدنی بود؛ به رسم دیرینهی ایران و ایرانی، خانوادهها سرخوش دور یکدیگر جمع میشدند، خانهی بزرگتری از عصر تا پس از شام دور هم وقت میگذراندند، هیز...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 83
دور از دنیای تاریک سایدا، چه خورشید درخشانی به دنیای نازنین تابیده بود؛ او که در طول مهمانی به همه معرفی شد اما چندان نتوانست ارتباط بگیرد و در خوش و بش جمع شرکت کند، غریبگی باعث شده بود بیشتر زمان مهمانی را کنار کیسان باشد، بههرحال در آن جمع تنها کسی بود که میشناخت. مهمانی در طبقهی دوم خانه ب...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 84
«تعطیلات نوروز سال ۱۳۵۶» مرز میان خواب و بیداری درهم شکسته بود؛ زندگی نه و این ساعتِ کابوس بود که لحظاتِ عمر را در غل و زنجیرِ وحشت به تاراج میبرد. آنها که هنوز نور به دیده داشتند، به گره خوردن پاهای کسی و زمین خوردنش میخندیدند؛ اما با تمام بینایی، گرهی کور چشمبند بیچاره را نمیدیدند. آنقدر...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 85
عزای عید این سال فقط سهم سایدا شده بود، خوشیِ تعطیلات نوروز برای نازنین و کیسان ادامهدار؛ آنها که شبانه در اتوموبیل بسوی مقصدی میرفتند که کیسان از آن خبر داشت و نازنین نه. غافلگیریهای کیسان هنوز ادامه داشت؛ او که نگاهی انداخته به چرخش عقربههای ساعت استیلی که به لطف تا خوردگی آستینهای پیراهن...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 86
بیخبر از فرانک، نوشاد بود که مثل سرک کشیدن او در حیاط تاریک خانه، کنجکاوتر البته مشغول سرک کشیدن در عمارت کوچکی بود که تعلق داشت به نازنین و کیسان. خوشبختانه با صفورا و فرخ مواجه نشده بود؛ یکسره آمد خود را در عمارت خواهرش مهمان کرد تا سری به خواهر دیگرش بزند. به همه جای عمارت سرک کشید جز اتاق مش...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 87
رنگ سرخ خون از گردنِ خمیده تا پیشانی نازنین رد انداخت، نگاهش خیره به نقطهای نامعلوم انگار نه انگار چند لحظه پیش میخندید، برقی از نم اشک به نمایش گذاشت. صدای خفهاش از شیطنت، بهانه و بغ خالی شد؛ یکآن طی بیثباتیِ محض، لحنش از غم لبریز شد. - کاش واقعا زمان برمیگشت عقب، دلم میخواست خیلی چیزها ر...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 88
صدایی بم و آشنا پیچیده دور کلماتی نامفهوم، نوازشی چنان قلقلکوار بر گوش نازنین کاشت که خفته روی تخت در اتاق طبقهی بالا، چرخی به تن داد تا رو به پنجره آفتاب بر چهرهاش بتابد و باعث اخمش شود. خمار که پلک زد و نرمنرمک چشم گشود، دوباره رو چرخاند و از آفتاب فرار کرد. نگاهش تار خیره به در نیمهباز ات...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 89
از زمانی که نازنین با غیظ رو گرفت و رفت که حاضر شود، نیمساعتی طول کشید تا آنوقت که شانه به شانهی یکدیگر کنار پارک سرسبزی پر از مسافرانی که آهنگ میزدند و میخندیدند، قدمزنان زیر تابش خورشید دلگرم حین نوازش نسیم خوشبوی بهاری بر صورتشان، کاغذهای دو ساندویچ را پایین کشیدند و مشغول شدند. نازنین که...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 90
لبخندی نرمنرمک روی لب نازنین خزید تا کیسان با دیدنش از غم لحظاتی پیش دل بکند. - دلم میخواد زودتر ببینمش، کی باید راه بیفتیم؟ و این شوق نازنین برای دیدار با مستوره بالاخره لبخند کیسان را زنده کرد. - آخرشب راه میفتیم، صبح زود اونجاییم. - خب چرا برنگردیم خونه و الان راه نیفتیم؟ - گذشته از اینک...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 91
پرندگان مهاجر انگار نازنین را به یاد آورده باشند، برای او و کیسان که سوار بر درشکه از روی پل رد شدند، آواز خواندند و بالهایشان را برهم زدند و تا اوج آسمان دویدند؛ اما چه خبر داشتند از پرندهای مانندشان که رویای پرواز داشت و بالهایش را از بیخ چیده بودند؟ پرندهای بنام سایدا بختیار؛ او که هجدهسا...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 92
جسدِ بغض در گلویش ماند، خون در کامش پیچید، نفسش عطر این خون را گرفت و از درون مرد اما نتوانست لبهی کاغذ را بر رگش بکشد. کاغذ را مچاله کرد و سویی انداخت سپس با گریهای که از بریدگیِ نفس خفه شد، سر خم کرد و لای دستانش پناه داد. جرئت مردن نداشت، نه... سایدا مرگ را تجربه کرد؛ اما نه جرئت دوباره مرد...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 93
مرگ بود این صدا، وحشتِ مطلق؛ حسی که جوشید در جان سایدا شبیه حس آدمی در آخرین لحظهی زندگی بود که یکباره فرشتهی مرگ آمد گلویش را چسبید. صاعقه چیزی شبیه این صدا بود که تنش را خشکاند، ذوبش کرد از وحشت، سرمایی خشک زیر پوستش دواند و چشم که گشود، با دیدن پوتینهای آشنایی که سیاهیشان لکهی خاک داشت، گل...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 94
پیش از اینکه اصلاً بفهمد او که بود، وحشت از ترکهای قلبش جوشید و دوباره به حال مرگ افتاد. خشکش زد و ماتش برد اما قبل از اینکه ترس رنگ از رخش بپراند، با چرخش سر دختر جوان سویشان، صامت مچ سایدا را چنگ زد و سریع او را دنبال خود پشت دیوار خانهی ابتدای کوچه کشاند و در سایه پنهان کرد. فکر کرد شاید آفر...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 95
روز از وقت رسیدن به خانهی مستوره آغاز شد؛ اما زندگی را نازنین با بیداری چشمانش از بطن ظهر متولد کرد، روز با شکسته شدن قفل چشمان او و طلوع خورشیدِ فندقِ چشمانش به جهان حکم آغاز روزی تازه داد. در اتاقی با چهاردیواری سنگی و تزئینات چوبی، خفته زیر پتوی سفید و خنک، نگاهش را از شیشهی شفاف پنجره به آ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 96
وقتی مستوره پس از لحظاتی خیرگی به چشمان نمناکش آرام دستی دور شانههایش حلقه کرد، نازنین از خدا خواسته با پناه بردن به آغوش او سر روی شانهاش گذاشت و زخمهایش را به مرهم وجود او سپرد. چشمانش را بست و نفس که گرفت، عطر مادرانهاش را استشمام کرد انگار کودکی بود از گهواره رسیده به آغوش مادر. - نمیدون...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 97
گذر زمان نه شاید به اندازهی ساعاتی که گذشت تا حوالی بعدازظهر کیسان و نوشاد را به خانه برگرداند؛ البته کیسان جلوتر و با فاصله نوشاد پشت سرش چنانکه باهم نیامدنشان کاملاً معلوم بود. نوشاد که هنوز دل خوشی از کیسان نداشت و علفی گرفته در دست، ساقهاش را با دندان کند تا سوت درست کند و کیسان هرچند به وض...
بروزرسانی در : ۶۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 98
کلاغ قصه در کاروانسرای بهشتیِ مستوره، چرت رفت تا هفت روز؛ هفت روز که آغازگرشان در طلوع خورشید، نازنین بود و زمان را که با قدمهایش در گلزار بابونه میبرد تا آنگاه که قاتل خورشید شود و با ریختن خونش در قربانگاهی بنام غروب، شب را رقم بزند، صاحب شبهای بهاره شد و آخرین نفر آنسوی دروازههای نیمهشب، ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 99
شیر آمده به لانهی خط، قمار سکه را کیسان برده که مهمان کلبه شده بودند؛ او که نگاهش با همه خنکای دویده به جانش غرق تب، چکیدن نم از نوک موهای نازنین که طرههایی روی صورتش چسبیده بودند را نگریست سپس مردمک دوانده تا چرخش چشمانش در کلبه که هرازگاهی نگاهی دزدکی نثارش میکرد، سینهاش را آزار داد از خفگی...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 100
خورشید آنها را غرق یکدیگر دید و از دروازهی طلوع که گذشت، حوالی ظهر با آفتابی تابان برای مستوره دست تکان داد؛ او که تمام شب مانده پیش نوشاد و آرامش مادرانهاش را خرجش کرده بود، صبح را هم تا ظهر به مراقبت از او گذراند و وادارش کرد ناهار بخورد و بعد، پتویی انداخته رویش چون خواب رفته بود، آرام اتاق...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
