لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان گلگونهرخ - پارت 41
به ثانیهای میشد مرد و زنده شد؛ اما روز و شبها طول میکشید از نو خو گرفتن به زیستن. پس از روز تولد نازنین که تبدیل به سالروز مرگ مادرش شد، از این به بعد شب یلدا هم برایش یادآور خودکشی نوشاد بود؛ یک روز خوش در تقویم زندگی این دختر میماند؟ همه روز و شبهایش را داشت میباخت! نمیدانست همراهی شبح...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 42
سوار بر ریلِ زمان، قطار زندگیِ نازنین تاخت تا به مقصد شبانگاه رسید؛ درست پنجدقیقه پیش از ساعت نه شب. پیراهنی سپید پوشیده و سارافون طرح گلیم سرخ ایرانی که بندهای پهنش بر شانه تا قسمت بالای سینه آبیِ دریای خزر بود و چین پایین دامنش هم موج آبیِ خلیجِ همیشه پارس. عروسِ ایران شده بود، بسان شاهدختی ک...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 43
فرانک که عقب کشید و قدمی پشت مادرش ایستاد، صامت جلوتر از نوشاد مردمک تا پوتینهای سیاه مردی که برایش ناشناس بود زیر انداخت. از سیاهی شلوار و پالتوی تضاد با سپیدی پیراهنی که دو دکمهاش را باز گذاشته بود، گذشت و رسید به موهای مجعدش وقتی سر به زیر سیگار نصفهاش را زمین انداخت و زیر پا که له کرد، آرا...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 44
آفتابِ ظهر پنهان پشت سد دودیِ ابرها، سایهی سیاهِ طوفانی سهمگین همانند بختک افتاده بر سینهی زمین، خلق خفه کرده بود از نازنین؛ او که سیاهپوش چنانکه گویی قصد داشت پرده از رنگِ روزگارش بردارد و عزای قلبش را به جهان بفهماند، زانوی غم بغل گرفته روی تخت در پشتبام و به افق آسمان بغضدار و درختان دوردس...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 45
سکوتِ حکمران امروز، خورشید را در خفا پشت ابرهای بغضدار سر به نیست کرد و ماه را بر تخت پادشاهیِ آسمانی تیره و تار نشاند تا مهتابش خو گرفته به خاموشی، لالایی خواب برای اهل زمین بخواند. عجیب آرام بود زمین؛ آرامتر یکی نوشاد که پس از اینکه همه روز خیابانهای شهر را پیاده گز کرد بازگشت به خانه و غرق...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 46
چشمان نازنین هنوز بسته، لحظهای بعد که برخاستن صامت از کنارش را با تیز شدن نور چراغ سقف اتوبوس بر پشت پلکش حس کرد، به فرمان قلبی که چون خنجر سینهاش را شکافت، چشم گشود. صامت ایستاده در راهروی بین صندلیها، لبهی تکیهگاه صندلی جلویی را که در چنگ فشرد، نازنین مردمک از دست او تا چشمانش سوق داد. نفه...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 47
غرق در سایهی اتاق، نفسها حبس، نگاه نازنین که از تجمع بیشتر اشک برق افتاد، پلک کیسان پرید و با پس کشیدن عقبگرد کرد و با هر قدم دوری که راه نفس نازنین را گشود، در را گرفت و پشت سرش چنان محکم بست که معجزه بود نشکست. شاید هم شکستش سهم بغض نازنین شد که بلافاصله در نخستین ثانیهی تنهایی، کیف از دستش...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 48
خوشبختانه طبق انتظار فرانک پیش نرفت؛ نوشاد محکم او را چسبیده در آغوش، پارگی فنس را گذراند و حین بالا رفتن از راهپله بود که فرانک با حس دور شدن صدای مادرش، چشم گشود و بلافاصله با فهم اینکه خطر را گذراندند، شروع به دست و پا زدن کرد. نهایتِ دست و پا زدنش هم بالای راهپله بر پشتبام توانست خود را از...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 49
صدای تیزش مته شد مغز کیسان را خراش داد، گرچه هنوز ساکت اما نتوانست نسبت به تیر کشیدن وحشتناک شقیقههایش بیواکنش بماند. پلکهایش را فشرده برهم، مشتهایش در جیب به مرز شکستن رسیدند و رویش تیکمانند مایل به کنار فقط صدای شریف را شنید... - آشغال. و بعد صدای ضربههایی که او نثار صامت کرد تا جای آنچ...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 50
دو روز گذشت و خورشیدِ سومین روز با بیداریِ چشمان نوشاد به طلوع رسید. سوز سرمای دیماه از لای در نیمهباز اتاق خزیده داخل، پوستش را که سوزاند، خمی از آزار خشکی و سوزش تنش به ابرو انداخت و چشمانش را بهروی روز دیگری از زندگی گشود. روزی تازه اما... بدون یاسمین؟! نگاهش دویده تا سینهسرخی که آنسوی در...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 51
پررنگترین نام در آتشبارانِ افکار صامت که سکوتش ویرانگرتر بود از فریادهای حنجرهسوز، نازنین بود؛ او که تن داده به همراهیِ فرخ و همراه او رفته به زمین گلف، نشسته روی صندلی زیر سایهبان و به بازی زنان و مردان دورتر زل زده بود. ثانیهای از سرگرم شدن فرخ را تماشا نکرد و حتی وقتی او آمد کنارش روی صند...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 52
سعی کرد نگاهش را در آغوش شیفتهی چشمان یاسمین گم کند، نگاهش آنقدر محبت داشت که باعث میشد کمتر زیر تیغ عذاب وجدان شکنجه شود. - من از دوازدهسالگی فهمیدم دخترعموی سهسالهام داره به هدف اینکه روزی بشه زنم دورادور زیر نظر پدرم بزرگ میشه؛ دیگه دلم نمیخواست بشم خانِ خاندان بختیار، میخواستم از گذشت...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 53
حیرت و وحشت رعد زده به جان این دختر، چشمانش درشت و نفسش بریده، خواست محکم دست صامت را پس بزند اما جای نجاتش، غرش خفهی او را کنار گوشش چنان شنید انگار یخ بر کمرش ریختند. - من همینم نازنین، صامت آهنگر قبل از تو این بوده بعد از تو هم همینه با تو هم همین میمونه؛ دختر تو اگه عرضه داشتی نمیرفتی بگی ...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 54
رعشه افتاده به جان نازنین، چانهاش آنقدر لرزان که زبانش لحظهای زیر دندان گزیده شد و صدایش درنیامد. سکوتِ او را لحظاتی آهنگ مخوف بارش تند باران شکست و بعد؛ صامت که هر دو قدم عقب رفتنِ او را با یک قدم رو به جلو جبران کرد. - هیچ راه دیگهای وجود نداره نازنین؛ تا الان قلب و روحمون مال هم بود و واسم...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 55
زمزمههایی نامفهوم با تن صدایی آشنا که دیگر آرامش نه سراسر آشوب بود برای قلب شکستهای که روزگاری عاشقانه پذیرای حرفهای محبتآمیز این صدا بود. زوزههای باد و آوای بارش سیلآسای باران، صدای تند قدمهایی برهنه روی زمین گلآلود، نفسهایی بریده که هرکدام به بهای سوزاندن گلو ریههایی تشنه را سیراب نگه...
بروزرسانی در : ۱۲۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 56
«سال ۱۳۱۹؛ چه عیدی شد، بهترین عید عمرم! دخترعموی پدرم امسال برای عید مهمانمان شد؛ ماندانا. خانوادهی کوچکی داشتند؛ پدر و مادر و تکدختر. دخترشان مستوره دوسال از من کوچکتر و چهاردهساله بود. تمام سیزدهروز را کنارمان ماندند، برای من و مستوره که از روز اول صمیمی شدیم بهترین فرصت بود که قصههایمان...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 57
شب را اینچنین خسته اما شیفته گذراندن، صبح از این مرد شیفته اما خفتهای ساخت که دستش خشکیده دراز بالای سر نازنین بر بالش او، طرهموی سر راه نفسهای نازنین پیچیده لای انگشت حلقهاش، سرش هم از تاج تخت افتاده بر بالش خود و پوستش داشت از لمس گرههای ابریشم موی نازنین زیر صورتش حال میآمد. هر نفسش پر ا...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 58
ظهرهنگام؛ رعنا پی نازنین به اتاق آمد اما او را که ندید چون مطمئن بود از اتاق بیرون نزده، سرکی به زیرشیروانی کشید که او را دید جنینوار خفته در مسیر تابش آفتاب. - نازنینخانم! پلکهای نازنین که برهم لرزیدند و آرام چشمانش؛ آن دو گوی مبدأ جادهی اشک بر گونههایش را گشود، رعنا کنجکاویاش بابت آمدن ...
بروزرسانی در : ۱۲۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 59
حاضر نشد به هیچ بهانهای اتاق را ترک کند، در عمارت زندگی میکرد اما جهانش جدا از همخانههایش، شام را که به اجبارِ رعنا دو سه لقمهای خورد، سکونت یافتنِ عقربهی ساعتشمار روی یازدهشب، وسوسهاش کرد به دنیای خاطرات مادرش بازگردد. برای اینکه بیداریاش فاش نشود، شمعی روی میز آتش زد سپس نشسته روی صندل...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 60
در اولین فرصت وصیتنامهی پدرش را ربود، گرچه جای مهر پیش من امن بود و پیدایش نکرد اما... با این حال وصیتنامهای جعلی ساخت و با ادعای اینکه کیان همه ارث و میراث را به او سپرده و برای فاتح تنها عمارت روستایی را باقی گذاشته، همهچیز را بالا کشید. شد همانکه همیشه آرزویش را داشت؛ خانِ خاندان بختیار. در...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
