لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان گلگونهرخ - پارت 21
حتی میلی به تماشای شهر نداشت، شهری که عزیزش از هوایش نفس نمیکشید دیگر دیدنی نبود! خاموش ماند تا صحبتهای فرخ را بشنود، برایش مهم نبود چه حرفی داشت اما فرخ توانست توجهش را جلب کند. - پدرت فاتح که از دنیا رفت مادرت تو و نوشاد رو باردار بود، سهم ارث برادرم روی زمین بیصاحب مونده بود که صبرم تا چهل...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 22
به وقت شب؛ نوشاد وسط حیاط حلقهای سنگ چید و درون این حلقه را پر کرده از هیزمهای ریز و آتشی به راه انداخته تا در اسارت این شعلههای سوزان سه عدد سیبزمینی کباب شود شاید میلی به شام پیدا کنند بلکه لابهلای لقمهی غم گرفتنهای مرگبارشان چاشنیِ خوراکی زنده نگهشان دارد. نوروز را به سوگ محکوم بودند ک...
بروزرسانی در : ۱۷۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 23
صاحب قلمان قصههایی با هزارانهزار جرعه جوهر خلق کردند و مخلوقشان را از نطفهی سرآغازشان به کهنسالی سرانجامشان رساندند، قصهی نازنین بختیار کوتاهتر از آن بود که صاحب قلمی را به هوس خلقتی نو بیندازد؛ دختری بیستوسهساله یک شبه از اسارت در حصار زنجیر عمو زنجیرباف رویاهایش به برج زهرماری که حکم جها...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 24
لطف فریماه شامل حالشان شد؛ روز که ناهارشان را مهیا کرد، شب هم شامشان. یاسمین را نشسته بر ویلچر سمت راست نشاندند و خود نازنین و نوشاد نشسته بر زمین روبهروی یکدیگر. آنقدر بخار خوراک را نگریستند تا سرد شد و از دهان افتاد. یاسمین زل زده به نیمرخ سرسخت نازنین، مطمئن بود فکری در سر داشت و قصد حرف زدن...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 25
با وجود آوار شدن ناگهانیِ سنگینیِ نگاه سرد و سخت نازنین حتی نیمنظری به انعکاس او در آینه نینداخت چه رسیده بازگشت سمتش. نفسش را محکم به هوا پس داد و با پلک محکمی که خماریِ چشمانش را پراند، پاهایش را از روی میز برداشت سپس نوارضبط را خاموش و تهماندهی سیگارش را در زیرسیگاری له کرد. بیتوجهی مرد ب...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 26
شب که از راه رسید، نازنین به پشتبام پناه برد؛ آنجا که محل قرار همیشگی با صامت بود، بر پلهای نشست و کنارش شمعی نشاند تا بغضهای گره خورده به گلویش را سوزناک ببارد. هر قطره اشک شمع میشد خاکِ خشکی پای قدمش، ایستاده میماند؛ انگار هرچه آتش این شمعِ خاموش را میسوزاند، از اشکهایش قدرت میگرفت برای ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 27
کیسان بختیار؛ او که با بازگشت ناگهانیاش به دنبال نازنین پس از بیستوسهسال دوری از ولایت آبا و اجدادی، شده بود گرهای چون خوره افتاده به مغز اهل عمارت و آی مغزشان را میخورد. هیچ حرفی از علت آمدنش نزده و بلافاصله پس از استقبال متحیرانهی اعضای خانوادهاش که هیچ انتظار حضورش را نداشتند، به خلوت پن...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 28
ابرها پشت نقابِ شب یکدیگر را در آغوش گرفتند، به آنسوی دروازههای طلوع که رسیدند، کاروانسرای آسمان محفل ابرهای بغضآلودی شد که جامهی عزایشان نقرهفام، به کدام غم میگریستند؟ اهل تبعیدگاهِ زمین بیخبر! صبح که نازنین خانه را ترک کرد، انتظار نداشت از ترکِ لای ابرها گلِ خورشید بروید؛ تا آن بغض نمیش...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 29
از بند سنگینیِ نگاه خویش نازنین را آزاد گذاشت، امانش داد برای دقیقهای طولانی خیره به نقطهای از میز فلزی قرمز به حرفهایش فکر کند. به کیسان و قربانی فرخ بودنش، به اینکه او هم در بازی فرخ مانند همه مهرهای بود مطیع پدرش که به ساز او میرقصید، به شرمندگیاش که توان نگذاشته بود بیاید با یاسمین روبه...
بروزرسانی در : ۱۶۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 30
چکمههایش را درنیاورد، روی فرش ردپای گلآلودش را به یادگار گذاشت؛ همان ردی که مردمکهای یاسمین دویده تا کنج حدقه، بهشان زل زدند. به یاد نداشت در تمام بیستوششسال زیستن با کتایون، اجازه داده باشد چنین طرحی بر این فرش ببیند؛ روی این فرشی که مادرش هر خانهتکانی با دستان ظریفش میشست، به چه حقی با چ...
بروزرسانی در : ۱۶۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 31
حوالی عصر بود که نازنین پس از رسیدگی به حال و روز یاسمین و آرام کردن او، با فرانک تنهایش گذاشت و بدون اینکه لباسهای خود که عطر باران داشتند را تعویض کند، خانه را به مقصد عمارت فرخ ترک کرد. حتی طاقت گذر زمان در تاکسی را نداشت، همین که رسید عجولانه پیاده شد و سوی در باز محوطهی عمارت رفت. وقتی صفو...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 32
همه روز درد کشیدن را شبانگاه مرهم بود برای آدمیزاد؛ نازنین تمام روز درد کشید، از ناامیدی در وادار کردن کیسان به عقبنشینی از اجبار فرخ گرفته تا مواجه شدن با آشفتهبازارِ خانه و بلایی که صفورا بیرحمانه سر یاسمین آورد، شب که از راه رسید همه دردش خلاصه شد در غیبت نوشاد. منتظر بود درد او نیز تمام شو...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 33
صبح که از راه رسید، نازنین بیدارترینِ خانهای بود که به قلبِ سایهاش آفتاب ملایمی تابید و خبر از رسیدن عقربهی ساعتشمار و دقیقهشمار به کاروانسرای هشت صبح داد. نیمساعتی را به استحمام گذراند سپس تن پوشانده با بلوز یقهخشتی مشکی که پارچهی کتانش چسبیده به تن باریکش، لاغریِ این روزهایش را نشان می...
بروزرسانی در : ۱۵۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 34
تا عصرگاه که نوشاد ناامید به خانه بازگشت، به شکلی خود را سرگرم کرد. با صدای در که از اتاق بیرون زد، پیش چشمان یاسمین در حیاط به نوشاد مغموم و پریشان رسید. - بالاخره برگشتی؟ تونستی خبر بگیری؟ موفق شدن ردی ازش بزنن؟ نوشاد که تنها در سکوت نگاه بیفروغش را بالا کشید، نازنین بیطاقت شد. - جواب بده ...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 35
زمان از بهار گفت؛ کیسان طبق کلامش دورادور سهم خود را از نازنین تنها تماشای او برداشت، نازنین هم حاضر نشد کتاب مردآزما را با یاد آن شبح تاریکی بخواند بلکه او را فراموش کند تا ماهها بدون خیالی از آنچه بیستوسوم دیماه انتظارش را میکشید، به زندگیاش سامانی ببخشد. تلاش کرد دفترخاطرات کتایون را بخوا...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 36
هفتهها تا یلدا هر پنجشنبه نازنین، یاسمین و نوشاد مهمان آرامگاه پدر و مادرشان بودند. هرروز دورادور دیدن نازنین خلاصهای از تمام کار چندماههی کیسان، یلدا را اما اثری از این مرد نبود که نبود. اولین یلدای بدون مادر را خانه نماندند، به آرامگاه او پناه بردند؛ سفرهی یلدا را روی مزار او پهن کردند، بس...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 37
حیرت خون را در رگهای نازنین به درجهی انجماد رساند. - صامت... - بهت التماس میکنم زنم شو، اگه بگی به پات بیفتم این کار رو میکنم فقط قبول کن. سر نازنین لرزیده به طرفین، حیرتش کمرنگ شد اما نگاهش هنوز گیج و نگران، قلبش هم مشغول وحشیانه تپیدن بود. - نمیتونیم حرفش رو بزنیم هنوز تا سالگرد مادرم هفد...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 38
آسمان به غروب آبیِ ابرپوشی را باخت که زیبایی روز را برایش به ارمغان آورده بود؛ شب که از راه رسید، ردپای زمان حوالی خلوتترین نقطهی شهر افتاد تا دور از آشوب در آرامشکدهی مردگان ثانیهثانیه بگذرد. مهمان گورستانی سرد و خاموش هنوز نوشاد بود که همنشینِ مزار مادر آنقدر در خلوت خویش گریسته بود که پای...
بروزرسانی در : ۱۴۸ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 39
دقایقی طولانی بعد؛ کیسان رها از بند عذاب و ناراحتی بابت یاسمین، در پشتبام روی تخت کنار نازنین نشسته بود. پالتو و کلاهش را انداخته روی تخت کنار صندوقی که فاصلهی میانشان را پر کرده بود، با وجود سرمای هوا سوختن تنش را پای آتشی که مقابل تخت روشن بود گذاشت و سه دکمهی پیراهن سیاه تنش را گشود. سپس نی...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 40
برای دقیقهای هردو خاموش ماندند تا اینکه کیسان سر به زیر، جعبهی گردنبند یاقوت سرخ را کنار زد و کتابی با جلد مخمل سرخ که رویش طرح نگینکاری الماس میدرخشید را برداشت. - اما بهنظرم یاقوت سرخ بهت میاد. نازنین دم عمیقی گرفت و فکرش را دور کرده از صحبت پیشین، ساکت نماند. - هیچوقت نداشتم، اولینبار...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
