گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و سی و چهارم :
و اما در عمارت؛ فرخ که ذهنش دنبال کیسان رفته بود، پرده را انداخت، بدون اینکه بفهمد نوشاد برای اینکه راهش را سمت عمارت بزرگ کج نکند و خشمش را سرش خالی نکند، چقدر به خود سخت گرفته بود. این سختی برای این بود که باید دوباره میشنید، بیشتر میفهمید؛ اینبار از زبان نازنین. هنوز ساکت خواهرش را نگاه میکرد که نازنین از طرز نگاه او و حس نفسهای داغ از خشمش، ته دلش خالی شد.
- نوشاد! چی شده؟<
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اتفاقات خوبی قراره بیفته👀
۳ هفته پیشmacani
0مهدیه خودتیی؟ 😂😂
۳ هفته پیشaram
0دمت گرم نویسنده جونی عشقی دست مریزاد🌹👍🏻
۳ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ماچ بهت قشنگم🤍
۳ هفته پیشaram
0عشق منی🌹❣️♥🫂بازم منتظرم زودزودبیای
۳ هفته پیشسارام
2آخ، فقط دلم میخواست نوشاد حرف نازنینو قطع نمیکرد و قضیه ی دزدیدن و قصد تجاوزو میفهمید ، چه محشری به پا میشدا
۳ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نوشاد اینو بفهمه دیگه کار صامت تمومه
۳ هفته پیشعاطی
0مهدیه جان معرکه ای💞
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فداتشم^^🤍
۳ هفته پیشنسترن
1خیلی عالی مینویسین
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مرسی قشنگم🤍
۳ هفته پیشمعصومه
0چه میکنهه این مهدیه با یه رمانی که هر پارتش ارزش صدبار خوندن و داره انقد که حرف برای گفتن داره و واقعا درس زندگی میده آدم کیف میکنه که وقتشو پای همچین رمانی بذاره😭✨ من که میشینم به مرور دوباره و خوندن از اول پارت شمارو نمیدونمم😭✨
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تو از بس که قشنگی^^
۳ هفته پیشمعصومه
0دریای هنرِ قلم خانم فیروزی و حرفه ای بودن کاراش ساحل نداره؛ یعنی ببین.. من هر رمانی که از مهدیه میخونم اینطوریم که خب اوکی، دیگه از این بهتر نمیشه، مگه میشه؟ بعد میبینم رمان بعدیش که میاد بهترترینهه🔥💅 همچینه که ناجوری و میخونی میگی این تهشه، بعد به گلگونه میرسی میبینی نه این داستان ادامه داره🔥
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و اینگونه بود که من غش کردم^^
۳ هفته پیشمعصومه
0اینکه باز رفتیم تا هفته بعد داره غممو گین میکنه، این حق من نبوود که داشتم حس گرفته تا تهشو میخوندم و باز خورد تو ذوقم که پارت تموم شد😭😂💔✨ منی که درواقع داشتم کل پارت و زندگی میکردم و نه فقط به عنوان شاهد؛ بلکه تو جلد خود شخصیتا بودم انگار و باهاشون همراهی میکردم و درکشون میکردم😭✨ این محشره😭✨
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ببین قول نمیدم ولی.. شاید پارت هدیه گذاشتم👀
۳ هفته پیشمعصومه
0بیاید خوشبین باشیم🎀 کیسان ماجرای صفورا رو میفهمه خودش به نازنین میگه ارتباط نازسان به خوبی و خوشی حفظ میشه🎀 نوشاد با کیسان کنار میاد و برادرزن داماد ترازی میشن🎀 فرخ و صفورا به سزای اعمال ننگینشون میرسن و ایشالا تهشم همه چی آرومه من چقد خوشحالم🎀 مهدیه امیدوارم پشت گوشی بعد دیدن این کامنتم نخندی😂
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و چون صامت رو از قلم انداختی و سرنوشتش رو تعیین نکردی، باز از یجایی پیدا میشه و همه چیز رو نابود میکنه😂
۳ هفته پیشمعصومه
0چه بلاهایی سر این بندگان خدا آورده فرخ؛ نه ننه بابا گذاشتن براشون خودش و زنش، نه زندگی، یاسمین که به اون حال و روز افتاد، نوشاد که به قول خودش اینجا میتونست آقایی کنه و دیگه فرانک مگه میتونست نه بگه بهش؟ وای خاک عالم راستی فرانک؛ بفهمه داره ازدواج میکنه چی به سر این بچه میاد و خدا رحم کنه فقط🍃🍃
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
به اونم میرسیم..
۳ هفته پیشمعصومه
0نوشاد هنوز فکر میکنه نازنین بخاط اجبار و گرفتن صرفا حق و حقوقشون با کیسان مونده که میگه طلاق بگیر.. البته من اینجا دلم برای دلِ نازکِ این بچه غش رفت که میگفت درواقع همه چی و فدا کن و خودتو از این ازدواج بکش بیرون🥺✨ از این زاویه نگاه کنیم که نوشاد چون قضیه رو نمیدونه اینجوری هوای خواهرشو داره🥺✨
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره همینه، نوشاد از عشق نازنین بیخبره و فکر میکنه اون خودشو با ازدواج اجباری فدا کرده
۳ هفته پیشمعصومه
0نوشاد پسرم؛ الان واقعا از لحاظ روحی نیاز به نسخه معتادت دارم که به جای گوش دادن به صامت، بری بیفتی به جون فرخ و همون عمارت بزرگ و نه تنها رو سرش خراب کنی، بلکه تا حد امکان تو حلقشم فرو کنی😂 پسرم الان نباید متمدن باشی، الان باید شیلنگ قهوه ای و بری بگیری به سر تا پای فرخ هممونو راحت کنی که پیر شدیم
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وقتی میگفتین نوشاد ترک کنه باید فکر الانش رو میکردین😂
۳ هفته پیشمعصومه
0همین که اسم صامت اومد و نازنین یه جوری حالش به هم خورد که به زور جلو خودشو گرفت رو اسم صامت بالا نیاره یعنی دیگه صامت.. وقتشه بری گورتو گم کنی، تو این قبری که داری نبش قبرش میکنی مُرده ای گیرت نمیاد🤝 نازنین دیگه اسمتو نمیتونه تحمل کنه مردک که رسیده به خودت، بعد میخواد بدستش بیاره، بذارید نگم زارت
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا اینجاش حله، قسمت سختش همینه که صامت اینو نمیفهمه😂
۳ هفته پیشمعصومه
0نازنین بچم✨ جوریکه تو هر حالتی نه فقط بزرگ خاندان الان بزرگ خونواده خودشونم هست و جای کتایون نشسته داره برای خواهر و برادرش مادری میکنه حتی اشکشونم درآورد پای این مادری کردنش🥺✨ قلبه این بچه.. از اولم با فکر پس گرفتن حق پ حقوقشون ازدواج و قبول کرد، به فکر نوشاد و یاسمین بود برای اونا هرکاری کرد🥺✨
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نازنین یه خان واقعیه.. یه مادر^^
۳ هفته پیشمعصومه
0ای بابا نوشاد پسرم، کجای کاری؟ این با توهمم کتایون بچه دارم شد، کاش فقط بهش چشم داشت😂😂 یعنی کیسان بچم باید بره به نظرم سر به کوه و بیابون بذاره از دست این خانواده ای که هرروز یه جوری دارن به یه شکلی آبرو حیثیتشو میبرن😂 انقدم ماشالا غلطاشون بزرگه یعنی قتل و.. و.. که بهتره نام نبرم آدم میمونه😂
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا کیسان حق داره از دستشون سر به بیابون بذاره😂
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

macani
0هووف 😶هی باخودم میگم ینی قراره چی بشه🚬🚬