پارت صد و سی و چهارم :

و اما در عمارت؛ فرخ که ذهنش دنبال کیسان رفته بود، پرده را انداخت، بدون اینکه بفهمد نوشاد برای اینکه راهش را سمت عمارت بزرگ کج نکند و خشمش را سرش خالی نکند، چقدر به خود سخت گرفته بود. این سختی برای این بود که باید دوباره می‌شنید، بیشتر می‌فهمید؛ اینبار از زبان نازنین. هنوز ساکت خواهرش را نگاه می‌کرد که نازنین از طرز نگاه او و حس نفس‌های داغ از خشمش، ته دلش خالی شد.

- نوشاد! چی شده؟<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • aram

    0

    دمت گرم نویسنده جونی عشقی دست مریزاد🌹👍🏻

    ۱۱ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ماچ بهت قشنگم🤍

    ۲ ساعت پیش
  • عاطی

    0

    مهدیه جان معرکه ای💞

    ۱۵ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فداتشم^^🤍

    ۲ ساعت پیش
  • نسترن

    1

    خیلی عالی مینویسین

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم🤍

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    چه میکنهه این مهدیه با یه رمانی که هر پارتش ارزش صدبار خوندن و داره انقد که حرف برای گفتن داره و واقعا درس زندگی میده آدم کیف میکنه که وقتشو پای همچین رمانی بذاره😭✨ من که میشینم به مرور دوباره و خوندن از اول پارت شمارو نمیدونمم😭✨

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تو از بس که قشنگی^^

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    دریای هنرِ قلم خانم فیروزی و حرفه ای بودن کاراش ساحل نداره؛ یعنی ببین.. من هر رمانی که از مهدیه میخونم اینطوریم که خب اوکی، دیگه از این بهتر نمیشه، مگه میشه؟ بعد میبینم رمان بعدیش که میاد بهترترینهه🔥💅 همچینه که ناجوری و میخونی میگی این تهشه، بعد به گلگونه میرسی میبینی نه این داستان ادامه داره🔥

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و اینگونه بود که من غش کردم^^

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    اینکه باز رفتیم تا هفته بعد داره غممو گین میکنه، این حق من نبوود که داشتم حس گرفته تا تهشو میخوندم و باز خورد تو ذوقم که پارت تموم شد😭😂💔✨ منی که درواقع داشتم کل پارت و زندگی میکردم و نه فقط به عنوان شاهد؛ بلکه تو جلد خود شخصیتا بودم انگار و باهاشون همراهی میکردم و درکشون میکردم😭✨ این محشره😭✨

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ببین قول نمیدم ولی.. شاید پارت هدیه گذاشتم👀

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    بیاید خوشبین باشیم🎀 کیسان ماجرای صفورا رو میفهمه خودش به نازنین میگه ارتباط نازسان به خوبی و خوشی حفظ میشه🎀 نوشاد با کیسان کنار میاد و برادرزن داماد ترازی میشن🎀 فرخ و صفورا به سزای اعمال ننگینشون میرسن و ایشالا تهشم همه چی آرومه من چقد خوشحالم🎀 مهدیه امیدوارم پشت گوشی بعد دیدن این کامنتم نخندی😂

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و چون صامت رو از قلم انداختی و سرنوشتش رو تعیین نکردی، باز از یجایی پیدا میشه و همه چیز رو نابود میکنه😂

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    چه بلاهایی سر این بندگان خدا آورده فرخ؛ نه ننه بابا گذاشتن براشون خودش و زنش، نه زندگی، یاسمین که به اون حال و روز افتاد، نوشاد که به قول خودش اینجا میتونست آقایی کنه و دیگه فرانک مگه میتونست نه بگه بهش؟ وای خاک عالم راستی فرانک؛ بفهمه داره ازدواج میکنه چی به سر این بچه میاد و خدا رحم کنه فقط🍃🍃

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به اونم میرسیم..

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    نوشاد هنوز فکر میکنه نازنین بخاط اجبار و گرفتن صرفا حق و حقوقشون با کیسان مونده که میگه طلاق بگیر.. البته من اینجا دلم برای دلِ نازکِ این بچه غش رفت که میگفت درواقع همه چی و فدا کن و خودتو از این ازدواج بکش بیرون🥺✨ از این زاویه نگاه کنیم که نوشاد چون قضیه رو نمیدونه اینجوری هوای خواهرشو داره🥺✨

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره همینه، نوشاد از عشق نازنین بی‌خبره و فکر میکنه اون خودشو با ازدواج اجباری فدا کرده

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    نوشاد پسرم؛ الان واقعا از لحاظ روحی نیاز به نسخه معتادت دارم که به جای گوش دادن به صامت، بری بیفتی به جون فرخ و همون عمارت بزرگ و نه تنها رو سرش خراب کنی، بلکه تا حد امکان تو حلقشم فرو کنی😂 پسرم الان نباید متمدن باشی، الان باید شیلنگ قهوه ای و بری بگیری به سر تا پای فرخ هممونو راحت کنی که پیر شدیم

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وقتی میگفتین نوشاد ترک کنه باید فکر الانش رو میکردین😂

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    همین که اسم صامت اومد و نازنین یه جوری حالش به هم خورد که به زور جلو خودشو گرفت رو اسم صامت بالا نیاره یعنی دیگه صامت.. وقتشه بری گورتو گم کنی، تو این قبری که داری نبش قبرش میکنی مُرده ای گیرت نمیاد🤝 نازنین دیگه اسمتو نمیتونه تحمل کنه مردک که رسیده به خودت، بعد میخواد بدستش بیاره، بذارید نگم زارت

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا اینجاش حله، قسمت سختش همینه که صامت اینو نمیفهمه😂

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    نازنین بچم✨ جوریکه تو هر حالتی نه فقط بزرگ خاندان الان بزرگ خونواده خودشونم هست و جای کتایون نشسته داره برای خواهر و برادرش مادری میکنه حتی اشکشونم درآورد پای این مادری کردنش🥺✨ قلبه این بچه.. از اولم با فکر پس گرفتن حق پ حقوقشون ازدواج و قبول کرد، به فکر نوشاد و یاسمین بود برای اونا هرکاری کرد🥺✨

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نازنین یه خان واقعیه.. یه مادر^^

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    ای بابا نوشاد پسرم، کجای کاری؟ این با توهمم کتایون بچه دارم شد، کاش فقط بهش چشم داشت😂😂 یعنی کیسان بچم باید بره به نظرم سر به کوه و بیابون بذاره از دست این خانواده ای که هرروز یه جوری دارن به یه شکلی آبرو حیثیتشو میبرن😂 انقدم ماشالا غلطاشون بزرگه یعنی قتل و.. و.. که بهتره نام نبرم آدم میمونه😂

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا کیسان حق داره از دستشون سر به بیابون بذاره😂

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    بگردم.. فرخ چه ظلمی کرد در حقشون ها؛ یعنی لامصب مرتیکه غلط نمونده تو زندگیش نکرده باشه، از ظلم به زن و بچه خودش و تباه کردن صفورا و *** و پیشنهاد دادن به کتایون سر چهل داداشش که خودش کشتتش و.. بسه مرد ناحسابی، تو دیگه زودتر باید بمیری قبل اینکه این چهارتا دونه تپه ی سالمم گل افشان کنی، بمیر فرخ🤝

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اوهو! الان که شمردی خودمم بردی تو شوک😂

    ۲ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    باز بالاخره روشن شد برای نوشاد که کیسان بچم واقعا مَرده،شاید دیگه حداقل این دم آخری ارتباطش با کیسان بهتر شه.البته خب هنوزم سایه یه مارمولکی که قطر کروکودیل رودخانه نیل و داره رو سرمون سنگینی میکنه و امیدوارم نوشاد حالا که همه چی و فهمید و قراردادم دید گول صامت و دیگه نخوره چون دستام میرن تو حلقش🙌

    ۱۸ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دستاتم آماده نگه داشتی😂

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️