پارت صد و سی و یک :

ته کلامش مثل قیچی اعصاب کیسان را زد که با حس نبض دردناک شقیقه‌هایش از سوت کشیدن مغزش، پلک‌هایش را عصبی برهم فشرد و دستی کلافه به صورت کشید. نازنین تکانی خورد و بهت‌زده با رنگی پریده مثل جنازه‌ای از گور برخاسته، نگاهی که صاعقه‌ی شوک لرزش را خشکانده بود سمت کیسان سوق داد. سپس با خالی شدن ته دلش از فکر اینکه جابر مثل پرنده‌ای از قفس گریخت، هول‌زده چشمان درشتش را در نقاطی نامعلوم رقصاند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    0

    چه مییکشه کیسان تو گلگونه رخ🥲چجوری دووم میاره آخه!!

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیسان بیچاره..

    ۳ هفته پیش
  • آرزو

    0

    یعنی زجری که کیسان بیچاره تواین رمان میکشه ماتوزندگیمون نکشیدیم بدبختی پشت بدبختی نمی ذارن یه آب خوش ازگلوش پایین بره دلم براش کبابه

    ۴ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا بدبختی‌هاش تمومی نداره..

    ۳ هفته پیش
  • macani

    0

    باباش پدر زنشو کشت ننشم مامان زنشو😑😑

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیسان بیچاره..

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    وقتی زوج رمان محشر باشه، عشق بینشون خالصانه ترین و بهترین و قشنگترین باشه، قلم فوق العاده باشه، ایده یه چیزی ورای جذابیت و گاد بودن باشه، خود نویسنده هم یه خانم خوشگل عشق باشه چی میشه؟ جمع همشون میشه گلگونه بله💅✨گلگونه رخ یه رمان نیست، یه سبک زندگیه؛ منم اینجوریم که خوندنش پز نیست، سبک زندگیمه💅✨

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تو قشنگِ منی^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    از این پارت همزمان بوی شیرین عشق، تلخی غم، گزندگی ترس و تمدیِ هیجان بود که بلند میشد😭🔥 گلگونه عزیزم دیگه خوندنی نیست، من خودم با تمام وجود و با تمام حواسم زندگیش میکنم😭✨ سر عاشقانه های نازسان تو این پارت که رسما ضعف کردم و از دست رفتم براشون؛ به نظرم وقتشه کمتر همه چی تموم باشی خانم فیروزی😭✨🔥

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی ازت که اینجور از ته دل باهامی^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    سر اون دوست دارم گفتن کیسان از دست رفتمم😭✨ جوریکه نازنینم بعد دو روز زندگی تو کما رفته نیاز داشت که دوباره اینجوری عشق کیسان و به خودش ببینه از قلبم زد😭✨مردی حتی تایم بندیش برای ابراز عشقم ردخور نداره، اونجایی که شریف گفت نکنه جابر واقعا به نازنین چرند گفته و کیسانم گفت به گور ننه باباش خندیده🔥

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یعنی تو بدترین موقعیتا هم با یه جمله میتونه نیش آدمو با عشقش به نازنین وا کنه^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    میدونی.. از یه طرف دوست دارم کیسان برسه به جابر و ماجرارو بفهمه از یه طرفم واقعا نگرانی برای نازسان و نمیتونم؛ و اینکه کیسان نمیدونم اگه قضیه رو بفهمه چه حالی میشه فقط میدونم که فکر نکنم باز بتونه سکوت کنه این بار چون دیگه کارای پدر و مادرش هی دارن از حد میگذرن یه جا ممکنه منفجر شه دیگه

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره کیسان همین الانم خیلی تو فشاره

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    وای😂😂 ولی کیسان یه چیزی از فرخ به ارث برده باشه اونم نمک ریختنای وسط حرص و عصبانیته😂 فقط اونجا که به شریف گفت به پاس زحمتش میخوام گل بفرستم دم خونش😂 هنوز یه نیمچه ردی از اون کیسان سابق تو وجودش مونده که اینجور مواقع خودشو نشون میده ها😂 اعصاب که نداره حرفاش سم میشن، همینه شریفم فهمید هوا پسه😂

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اون درجه از عصبانیتش که شروع میکنه به تیکه انداختن واقعا از شیرین‌ترین ویژگیاشه😂

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    یه کیسانم نداریم پزشو بدیم😭😂 یعنی اگه این مردی با این حجم از کمالات ظاهر و باطن شوهر من بودا.. قرنطینه اش میکردم رنگ نور نبینه چه رسیده دختر، نازنین داره کوتاهی میکنه😭😂✨💅 مردی قشنگ کوهه میمونه برای نازنین که قولشم قوله جدی جدی مردونه ست که دو دقیقه از بیرون زدنش از اتاق نگذشته افتاد دنبالش✨

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آها ببین کیسان اسیرت میشد، منم دادمش به نازنین😂

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    نمیدونم چطور و چقدر از زیبایی نازسان بگم تا حق مطلب ادا شه که نمیشه فقط میدونم کلمه ها برای تعریف از قشنگیشون کم میاان😭✨ و البته حتی برای گفتن از عشق و علاقه ی خودم بهشون که میدونی چقدر دوستشون دارم خانم فیروزی😭✨قندیچه های منن اینا که اینجوری عاشق همن و مردم سر اونجا که نازنین یه لبخند محو زد😭✨

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میدونم میدونم، منم از شدت علاقت بهشون از ذوق غشم^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    جوریکه کیسان اشکای نازنین و پاک کرد بعدم پیشونیشو بوسید😭✨ نازنین قندم و ببین آخه.. این مرد حق داره اینجوری بمیره براش ها؛ مادر مثل یه جوجه کیوت شده بود که بغل کیسان گیر افتاده و هی زور میزد نمیتونست بره بعد اونجا که کیسان ازش پرسید بهش اعتماد داره خیلی کیوتچه وارانه تایید کرد🥺✨ خیلی قشنگنن😭✨

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    این دختر پیش کیسان خیلی جوجه میشه^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    خداوندا.. زیبایی مای نازسان شوخیهه، مگه نه؟😭✨ چقد قشنگن ماادر😭✨ اوج عشق بودن این پارت، اونجا که هردوشون از همدیگه خواهش کردن، یا اونجا که نازنین داشت جون خودشو قسم میخورد و کیسان نذاشت بعدم با قسم جون خودش نازنین و نگه داشت که بمونه🥺✨ مردی تو همین چند دقیقه حال بد نازنینم مُرد و زنده شد😭✨

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میبینی چقدر قشنگن؟ قلب آدمو میلرزونن^^

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    صامت و فرخ.. اره با شماهام! شعور پسرمو میبینید؟ از شعور نداشته تون خجالت بکشید! یعنی نه از صامت به نازنین خیری رسید نه از فرخ به صفورا و کتایون؛ در عوض از کیسان بچم به وجود همشون خیر رسید😂💔 کیسان بچم بار همرو باهم به دوش میکشه، دیگه تو نگاش بهت مهدیه یه ولم کن دست از سرم بردار خاصیه😂😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه

    0

    میدونم که صداش تو سرت پخش میشه حالا خوبیت نداره اینجا کامل بخونمش😂😂

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ولی متاسفانه ولکنم به چشماش اتصالی کرده😂

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    چقدر کیسان قشنگ با نازنین حرف زد و آرومش کرد تا بمونه و خودش بره دنبال جابر🥺😭✨ زیبایی زوجمو میبینید؟ تماشاییه بخدا، آدم میتونه با دیدنشون بلند سوت بزنه و بگه ویو ره ره، ویوو ره ره، آدم دلش میخواد زووزه بکشه😭😂✨ منظره ی زن و شوهری نازسان قاب ابدی گلگونه ست واقعا که قشنگتر ازشون وجود نداره✨💅

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی قشنگ گفتی😭😂

    ۳ هفته پیش
  • معصومه

    0

    ولی معصومیتِ نازسان تو این پارت😭✨💔 میتونم برای غمشون و عشقشون تا خود صبح زار بزنم. نازنینی که انقد فیریک شده رو ماجرای جابر برای پیدا کردنش و هی داره مطمئن تر میشه چه بلایی سرش میاد وقتی بفهمه فرخ صفورا جفتشون قاتل پدر و مادرشن💔واقعا این دو نفر زندگی کیسان و نازنین و با دستای خونیشون داغون کردن

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یجورایی درست‌ترین آدما برای هم در اشتباه‌ترین زمان و جای ممکن بودن:))

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️