پارت صد و بیست و چهارم :

خورشید چه آمدنی داشت به آسمانِ کسانی که هنوز از تله‌ی مرگبار شب قبل خلاص نشده بودند؟ شاید حتی همان دیشب تا سحر جان دادند و مرده بودند که آفتاب را نمی‌دیدند، که این نور زندگیشان را روشن نمی‌کرد انگار که خورشید یک شبه در زندگیشان تبدیل شد به چراغ سوخته‌ی سقفی آوار؛ شده بودند صاحب ویرانه‌های تاریک و تار! بوی بهارِ نسیم چه لذتی داشت؟ همه از دیشب تا سحر چنان خفگی کشیده بودند که جرعه‌ای هو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • macani

    0

    اصن نمیدونم چی بگم 😶😶🖤

    ۱ ماه پیش
  • آرزو

    0

    به به بخورکه خوب میخوری فریماه خانم حقته تحویل بگیرشازدتوخوب شدآه سایداهمتونومیگیره بازم به مرام دخترت که ته عقلی براش مونده فعلاازپسرت کتک بخورتابه موقعش کیسان بازبیادسروقتتون

    ۲ ماه پیش
  • asma

    0

    عجب پارت وحشتناکی بود بابک کجا رفته الان ای بابا؟

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آخ که چقدر درد داره که یک زن زن رو کوچیکه بشماره نوش جونت فریماه ناز شست دیوی که پرورش دادی خقت بود تا تو باشی طرف دیوی چون پسرت واینستی😔🙏🌱👌

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    0

    واقعا پارت وحشتناکی بود ولی فریماه حقش بود تا بیش از اندازه به جنس نر رو ندی قشنگ مثال هرچی بکاری همون رو درو میکنی باد کاشتی و طوفان برداشت کردی

    ۲ ماه پیش
  • Zeynab

    0

    نازنین مقصره سایدا مقصره اما پسر روانی متجاوز آشغالت تقصیری نداره مادری که دیو پرورش میده بایدم توسط دیو خورده بشه فریماه عفریته 😒😒

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا همینه..

    ۲ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    فریماه حقش بود بمیره ..مادری که از خیانت پسرش دفاع میکنه باید گورش و بکنن این بابک سر کوچه بود یه دقیقه ای کجا رفت فرانک بیچاره چی بر سرش اومد وایی

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طفلک فرانک.. بابک هم بدموقع رفت

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    0

    وای وای واای چه پارتیی بودد نفسم بنداومد، فریماه هرچبم کتک بخوره حقشه نکبت عوضی،اخه خودت زنی چطور میتونی انقدر بدرد نخور باشی..وای صامت چیی شدده، واژه هیولا واسش کمهه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا همینطوره، هیولا برای تعریفش خیلی کمه

    ۲ ماه پیش
  • تیسراتیل

    0

    آفرین به فرانک حداقل در برابر این جنایت سکوت نکرد امیدوارم فریماه هم به خودش بیاد؛ ولی لعنتی پس این بابک کدوم گوری رفته کجایی تو داداش؟😐💔 پارت خفنی بود خسته نباشی جانآا 💕💕🌱.

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه زودتر این ماجرا پیش میومد میفهمید حتما، بابک بدموقع رفت

    ۲ ماه پیش
  • اسرا

    0

    چقدرددحشناک خون دررگ انجمادکردولی فرانک ایکاش نوشادبودتاشایداون نجات میداد💔🙏

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حیف.. اگه نوشاد بود اصلاً صامت زنده نمیموند دیگه

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    میدونم که خودتم میدونی میدونی بهترینی و من هرچقدر سر هر پارت ازت تعریف کنم کمه ولی چه کنم که سکوت از من برنمیاد،گفتن از یه نویسنده ی عشق و خوش قلم و شاهکارنویس و مهربون و خوشگل و مسئولیت پذیر حتی اگه برای صدمین بار باشه بازم تازگی داره😎✨خودت گل،رمانات گل،قلمت گل..چه حسی داره همه خوبیارو داشتن؟😭✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من بازم مثل همیشه برات غش کردم دختر^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    رمان وارد یه فاز سنگین و نفسگیری شده که میتونم تصور کنم نوشتنشم راحت نیست بنابراین از همین تریبون به لاوم مهدیه میگم خسته نباشی که هر پارت گلخونه میکاری دیگه از یه گل کاشتن گذشته😎🔥آرزومه یه روزی نسخه چاپی گلگونه رو با امضای خودت بغل بگیرم خانم فیروزی، یه شاهکار کاغذی چه شود،صدبار باز میخونمشش😭✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای فکر کن.. نسخه‌ی چاپی گلگونه^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا دیگه هر لحظه برای پارت بعدی که میاد نگران تر میشم با این اوضاع؛ چه قیامتیه ها، قشنگ یه وایب آخرالزمانی طوفانی و عجیبی از این قسمتا میگیرم😂🔥 جوریکه متاسفانه همه افتادن به جون هم، تازه هنوز کلی راز دیگم مونده، علاوه بر اونا دلیل تهران رفتنای این مدت کیسان یا حتی اون بسته و امضایی که زد،موندهه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هنوز خیلی چیزا مونده، این تازه شروعشه!

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا به بختیارا و بختیارزاده ها تبریک میگم که با تحمل فرخ به عنوان مثلا بزرگتر و خان خاندان الان تک تکشون بخاطر این حجم صبری که ایوب گردن نمیگیره میتونن ادعای پیغمبری کنن🤝 در رابطه با آهنگرا و آهنگرزاده ها حرفی ندارم، اونارو خدا زده کلا همشون سر تا پا یه کرباسن، فقط صامت سردسته شونه،مردک کروکودیل

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    الان فرخ اینطوریه که تو به من چیکار داریییی؟😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    شانس گند و ببینا.. این بابک الان که باید میبود تا صامت و کت بسته ببره بعد داد و هوارای فریماه و خودش به کیسان تحویل بده کجا غیبش زد؟ از اون فرخ موذی بعید نیست، میبینی الان دستور اون بوده که افسارِ صامت و ول کنن به امون خدا خودشم بندازن تو دامن طبیعت که راحت تر هرکیو دید گاز بگیره، هاره دیگه این

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نه، فرخ که اصلا بیهوش بوده بخواد از این دستورا بده؛ بابک بدموقع رفته فقط

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️