گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و سی و پنجم :
تب خشم و دلشکستگی و آشفتگی از تن نوشاد ساطع میشد؛ اما نازنین یخ بست. یکه خورده روی زمینی که زیر پایش لرزید، خشکش زد چنانکه گویی در یک لحظه به مجسمه تبدیل شد. حدقههایش تیکمانند گشاد شدند و نفسش را که جای بزاق قورت داد، بغضش عقبنشینی کرد. زبانش هم که سنگین شد و نتوانست حرفی بزند انگار که در هضم کلام نوشاد مانده بود چه رسیده جواب دادن، فقط او را نگاه کرد که آرام سری به طرفین تکان داد و ا
لطفا صبر کنید...

نسترن
1سپاس فراوان بابت هدیه