پارت صد و بیست و دوم :

راستی نازنین؛ او که چشمانش سرخ از خستگی ساعاتی که در سکوت و انتظار دم در اتاق نشسته کنج راهرو گذرانده بود، بلافاصله با باز شدن در و پس از آن دیدن کیسان، از جا پرید.

- کیسان!

هم قامتش که قدمی به جلو تلو خورد به چشم کیسان آمد، هم صدای خفه‌اش را شنید، هم حتی در لحظه خستگی و ویرانی‌اش را حس کرد؛ اما حتی نگاهش هم نکرد! تمام ذهنش پر شده از فکر سیاهی که مثل تار عنکبوت به گوشه‌گوشه‌ی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    واقعا محشر بود.دلم برا نازنین سوخت

    ۷ دقیقه پیش
  • مامان عسل

    0

    همه شون یه جوری مقصرن..از خود سایدا و پدر و مادرش و حتی کیسان و نازنین ..دقایقی کنیم هر کدومشون یه پنهون کاری داشتن ولی از شانس بد نازنین رو دست خورد ..کیسان هم نباید تمام مشکلات خواهرش و از چشم نازنین ببینه اون که آدم عاقلیه چرا همچین فکری داره ..دوست دارم داستان از حالت غم و ناراحتی دربیاد

    ۲۰ دقیقه پیش
  • اسرا

    0

    نازیین ازتج اوزخودش نجات دادحنگیدولی سایدانه این تفاوت سایدانازیین 🙏

    ۲ ساعت پیش
  • Mobina

    0

    شایدمنظور حرفت یه چیز دیگه است و من اشتباه برداشت میکنم اما سایدا تو موقعیتی نبود که بتونه فرار کنه مگه اینکه قدرت تلپورتی چیزی داشت ولطفا این قضیه و ذات بد صامت رو باچیز دیگه ای قاطی نکنیم بهتره،متاسفانه همچین افرادی مثل صامت هستند که بعضی ها از دستش نجات پیدا کردند و بعضی ها مثل سایدا داغون شدند💔

    ۵۷ دقیقه پیش
  • اسرا

    0

    درست تقصیرصامت وکل خانواده سایداهستن همانطورکه خودسایداگفت هیچ محبتی ندیده وصامت ازهمون اول پس فطری خودش نشون داد🙏

    ۲۴ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    انقدر شخصیتا زندن، داستان زندگیه، خود فضاش حقیقیه که من گاهی فراموش میکنم دارم رمان میخونم اینجوریم که دارم گلگونه رو زندگی میکنم✨ نمیدونم چه رازی تو قلمته که انقدر از همه لحاظ همه چی تموم و گاذه خانم فیروزی، فقط خواستم بهت یادآوری کنم که قدر خودت و بدونی و بدونی که تو چشم من یه شاهکاری تو نویسندگی❤

    ۳۲ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    و خب این آخریا گلگونه تو سرازیری و آتیش بازیه دیگه، چی بهتر از این همه هیجان؟و کی میتونه انقدر خوب یه داستان و مدیریت کنه جز خودت لاوِ عزیزِ من مهدیه؟ وای به شدت برای آینده رمان هیجان دارم و برای هر پارت لحظه شماری میکنم رسما😭✨دراصل هر پارت تکراریه دیگه؛ از این نظر تکراریه که تو میترکونی هر پارت😎

    ۳۴ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    این وسط من میخوام به اینکه تو این هیری ویری نوشاد تنها کسیه که فکرش درگیر چشم داشتن فرخ به کتایونه امیدوار باشم که ایشالاا پسرم به زودی دومین تصمیم شکوهمندانه ی زندگیش و میگیره و طی یه حرکت شکوهمندانه تر یه بوزینه رو زودتر از رمان حذف میکنه، حداقل یدونه صامت باشه آدم راحت تره، دوتاییشون سختهه🤝

    ۳۸ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    نکته همینه که شخصیتای رمان هیچکدوم قدیسه های بی گناه نیستن، همه شون اشتباهات خودشون و دارن نگذریم از اینکه سرشاخه و گل سرسبدشونم فرخ و اون کروکودیلِ صامت صفته🐊 ولی قشنگیش و زنده بودنش به همینه، شخصیتا زندن، اشتباه میکنن، خطا میکنن، راه کج میرن، چون دارن با منطق خودشون پیش میرن، اینه که شاهکاره

    ۴۱ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    یه چیز دیگم که من از اول باهاش مخالف بودم پنهونکاری ماجرای ازدواج فرانک از نوشادم هست که به نظرم اونم باید میگفتن همون موقع و درواقع اون یه جور اشتباه مشترک کیسان و نازنین بود. چون از زبون نازنین اگه نوشاد میشنید خیلی بهتر از اینه که تو یه موقعیت بدتر میشه، شاید بلای بدی سر خودش بیاره

    ۴۳ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا نمیدونم چطور به ته پارت رسیدم، فقط وقتی رسیدم دیدم چشمام پُر شدن.. هم برای نازسان هم برای سایدا💔 نازنینِ عزیزِ من که همه ی هم و غمش صورت سوخته کیسان بود و تمام شب پماد به دست منتظرش مونده بود و خیلی معصوم شده بود بگردم؛ ولی کاش همه چی و همون روز اول میگفت، شاید دردش کمتر میشد💔

    ۴۵ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    و بدتر از اون، اینکه میدونه سایدا برای اینکه زندگی اون و نازنین از هم نپاشه سکوت کرد.. سایدای طفلک من💔 با همه کوچیکیش خواهری و در حق برادر بزرگترش با سوزوندن خودش تموم کرد، کیسان زیر بار سنگین همچین دردی مغزش منفجر میشه. معلومه الان نمیکشه فکر کنه اشتباه نازنین چقدر کوچیک یا بزرگ بوده

    ۴۷ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    درد فقط خاطره اون چهارشنبه سوری که واسه کیسان دیگه زهرمار شده، چون هربار خوشی خودشو نازنین یادش میفته، یادشم میفته که همون شب صامت داشته ذره ذره خواهر کوچیکشو میکشته💔 واقعا بهش فکر میکنم اشکم درمیاد این خیلی درد داره..

    ۴۹ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    اما نازسان من این وسط گناه دارن💔 طوریکه هنوزم که هنوزه عطر نازنین به کیسان جون میده حتی با اینکه شیشه شو شکست یا اونجا که نازنین و کشید سمت خودش تا پاش نره رو خرده شیشه ها💔✨ مگه کیسان میتونه نازنین و نخواد؟ الان فقط خیلی ناراحته و حق داره، خودمون و جاش بذاریم، تصورشم وحشتناکه، آدم دیوونه میشه

    ۵۱ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    اشتباه نازنین اونقد بزرگ نیست درسته اتفاقا برای خودمونم ممکنه پیش بیاد حتی با یه احتمال خیلیی زیاد؛ ولی رمان دقیقا داره همینو میگه که گفتن همیشه اون کاریه که درسته نه نگفتن حتی اگه نازنین باشه، حتی اگه کیسان باشه. نمیشه فقط از روی ظاهر و دلشکستگی یه شخصیت جانب داری کرد خود نازنینم میدونه مقصره

    ۵۵ دقیقه پیش
  • Mobina

    0

    من چرا منتظر نوشاد بودم بساد و سر کیسان داد بکشه چرا نبود🙃😅میگفتم الان میاد میگه به خواهرم کاری نداشته باش و اینا بخصوص که از کیسان بدش میاد😅🙃

    ۵۵ دقیقه پیش
  • معصومه

    0

    معصومیت سایدا تمومی نداره، اشتباهش با نازنین اصلا قابل مقایسه نیست.فرخ و صفورا اجازه ندادن این دختر زندگی و آدمارو بشناسه اصلا همونجور ساده و خوشبین و پاک فرستادنش تو جامعه؛ چه انتظاری میشه داشت؟ اونم یه دختر هجده ساله!سایدا تازه داشته بزرگ میشده،ساده و خام بدون تجربه از زندگی و دیدن و شناختن آدما

    ۵۷ دقیقه پیش
کپی شد!