خلاصه رمان :
قرار بود بعد از مراسم ازدواج دختر بزرگ خانوادهی بختیار با پسرعمویش، دختر کوچک نازنین بالاخره پس از سالها دلدادگی به آرزویش یعنی وصال با صامت آهنگر برسد؛ اما درست در اوج تب و تاب روزهای آمادگی برای مراسم خواهرش، تصادفی شاید از پیش تعیین شده زندگیشان را زیر و رو میکند؛ در پی این حادثهی هولناک که نازنین را به عزای عزیزترین شخص زندگیاش مینشاند، عمویش فرخ بختیار؛ مردی سنتی و کهنهفکر تصمیم میگیرد به جای خواهرش یاسمین، نازنین را به هر ضرب و زور پای سفرهی عقد با پسرش بنشاند؛ اما این تصمیم او رازهای تاریک گذشتهی خودش را بیآنکه بداند به خطر افشا میاندازد. حال نازنین یا باید به هر ریسمانی برای مقابله با عمویش چنگ بیندازد و یا با پذیرش فرمان او دنبالهی راهی را بگیرد که تنها راه پی بردن به گذشتهی هولناکش، پس گرفتن حق و حقوقی که سالها ناعادلانه ازشان محروم شد و نجات خانوادهای است که او را به عنوان تنها ناجی دارد. در این بین؛ آشنایی با پسرعمویی که هرگز موفق به دیدن او نشده بود بذر عشقی میانشان میکارد که شاید تنها مرهم زخمهای نازنین از رهایی صامت و زندگی رویاییاش و جنگ با سرنوشت خواهرش است که به او تحمیل شد. کسی چه میداند؟ شاید از ازل قرار بود نازنین سرنوشت خواهرش را زندگی کند!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان گلگونهرخ - پارت 135
تب خشم و دلشکستگی و آشفتگی از تن نوشاد ساطع میشد؛ اما نازنین یخ بست. یکه خورده روی زمینی که زیر پایش لرزید، خشکش زد چنانکه گویی در یک لحظه به مجسمه تبدیل شد. حدقههایش تیکمانند گشاد شدند و نفسش را که جای بزاق قورت داد، بغضش عقبنشینی کرد. زبانش هم که سنگین شد و نتوانست حرفی بزند انگار که در هضم...
بروزرسانی در : ۳ دقیقه پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 134
و اما در عمارت؛ فرخ که ذهنش دنبال کیسان رفته بود، پرده را انداخت، بدون اینکه بفهمد نوشاد برای اینکه راهش را سمت عمارت بزرگ کج نکند و خشمش را سرش خالی نکند، چقدر به خود سخت گرفته بود. این سختی برای این بود که باید دوباره میشنید، بیشتر میفهمید؛ اینبار از زبان نازنین. هنوز ساکت خواهرش را نگاه میک...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 133
پلک نوشاد که پرید، صامت زودتر متوجه شد از خیرگی بدون پلک زدنش بود چراکه محو و مات حرفهایش حتی پلک زدن را فراموش کرد. حس کرد از رمز و رازی که در کلامش گنجاند، کلافی در سر نوشاد درهم پیچید که نگاهش را به شک و بهت پیوند زد. زیر خیرگی نگاه صامت، مردمکهای نوشاد همپای ابروانش از شک لرزیدند و مانده در...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 132
نسیم بهاری زیر سایهی ابرهای مهربان عصرگاه، خنکای لذتبخشی داشت؛ اما آیا کسی بود از این نسیم لذت ببرد؟ صامت آهنگر که نه! یادش نمیآمد آخرینبار کی وارد آهنگری شده و درش را تخته کرده بود. از درش که بابک شکسته بود، گذشت و وسط آهنگری دودآلود که بوی کهنگی سنگ و آهن سرد در فضای خفهاش پیچیده بود، ایست...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان گلگونهرخ
امروز ساعت چهار کیا هستن واسه پارت هدیه؟^^

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نوشاد اینو بفهمه دیگه کار صامت تمومه
۲۴ ساعت پیشaram
در پارت 1340دمت گرم نویسنده جونی عشقی دست مریزاد🌹👍🏻
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ماچ بهت قشنگم🤍
۲ روز پیشaram
در پارت 1330ای عوضی صامت.توچرانمیمیری اخه من ک اینقدحرص میخورم ازدستت نفله
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
صامت جاودانه شد دیگه
۲ روز پیشعاطی
در پارت 1340مهدیه جان معرکه ای💞
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فداتشم^^🤍
۲ روز پیشنسترن
در پارت 1341خیلی عالی مینویسین
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مرسی قشنگم🤍
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340چه میکنهه این مهدیه با یه رمانی که هر پارتش ارزش صدبار خوندن و داره انقد که حرف برای گفتن داره و واقعا درس زندگی میده آدم کیف میکنه که وقتشو پای همچین رمانی بذاره😭✨ من که میشینم به مرور دوباره و خوندن از اول پارت شمارو نمیدونمم😭✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تو از بس که قشنگی^^
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340دریای هنرِ قلم خانم فیروزی و حرفه ای بودن کاراش ساحل نداره؛ یعنی ببین.. من هر رمانی که از مهدیه میخونم اینطوریم که خب اوکی، دیگه از این بهتر نمیشه، مگه میشه؟ بعد میبینم رمان بعدیش که میاد بهترترینهه🔥💅 همچینه که ناجوری و میخونی میگی این تهشه، بعد به گلگونه میرسی میبینی نه این داستان ادامه داره🔥
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و اینگونه بود که من غش کردم^^
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340اینکه باز رفتیم تا هفته بعد داره غممو گین میکنه، این حق من نبوود که داشتم حس گرفته تا تهشو میخوندم و باز خورد تو ذوقم که پارت تموم شد😭😂💔✨ منی که درواقع داشتم کل پارت و زندگی میکردم و نه فقط به عنوان شاهد؛ بلکه تو جلد خود شخصیتا بودم انگار و باهاشون همراهی میکردم و درکشون میکردم😭✨ این محشره😭✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ببین قول نمیدم ولی.. شاید پارت هدیه گذاشتم👀
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340بیاید خوشبین باشیم🎀 کیسان ماجرای صفورا رو میفهمه خودش به نازنین میگه ارتباط نازسان به خوبی و خوشی حفظ میشه🎀 نوشاد با کیسان کنار میاد و برادرزن داماد ترازی میشن🎀 فرخ و صفورا به سزای اعمال ننگینشون میرسن و ایشالا تهشم همه چی آرومه من چقد خوشحالم🎀 مهدیه امیدوارم پشت گوشی بعد دیدن این کامنتم نخندی😂
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
و چون صامت رو از قلم انداختی و سرنوشتش رو تعیین نکردی، باز از یجایی پیدا میشه و همه چیز رو نابود میکنه😂
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340چه بلاهایی سر این بندگان خدا آورده فرخ؛ نه ننه بابا گذاشتن براشون خودش و زنش، نه زندگی، یاسمین که به اون حال و روز افتاد، نوشاد که به قول خودش اینجا میتونست آقایی کنه و دیگه فرانک مگه میتونست نه بگه بهش؟ وای خاک عالم راستی فرانک؛ بفهمه داره ازدواج میکنه چی به سر این بچه میاد و خدا رحم کنه فقط🍃🍃
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
به اونم میرسیم..
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340نوشاد هنوز فکر میکنه نازنین بخاط اجبار و گرفتن صرفا حق و حقوقشون با کیسان مونده که میگه طلاق بگیر.. البته من اینجا دلم برای دلِ نازکِ این بچه غش رفت که میگفت درواقع همه چی و فدا کن و خودتو از این ازدواج بکش بیرون🥺✨ از این زاویه نگاه کنیم که نوشاد چون قضیه رو نمیدونه اینجوری هوای خواهرشو داره🥺✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره همینه، نوشاد از عشق نازنین بیخبره و فکر میکنه اون خودشو با ازدواج اجباری فدا کرده
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340نوشاد پسرم؛ الان واقعا از لحاظ روحی نیاز به نسخه معتادت دارم که به جای گوش دادن به صامت، بری بیفتی به جون فرخ و همون عمارت بزرگ و نه تنها رو سرش خراب کنی، بلکه تا حد امکان تو حلقشم فرو کنی😂 پسرم الان نباید متمدن باشی، الان باید شیلنگ قهوه ای و بری بگیری به سر تا پای فرخ هممونو راحت کنی که پیر شدیم
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وقتی میگفتین نوشاد ترک کنه باید فکر الانش رو میکردین😂
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340همین که اسم صامت اومد و نازنین یه جوری حالش به هم خورد که به زور جلو خودشو گرفت رو اسم صامت بالا نیاره یعنی دیگه صامت.. وقتشه بری گورتو گم کنی، تو این قبری که داری نبش قبرش میکنی مُرده ای گیرت نمیاد🤝 نازنین دیگه اسمتو نمیتونه تحمل کنه مردک که رسیده به خودت، بعد میخواد بدستش بیاره، بذارید نگم زارت
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا اینجاش حله، قسمت سختش همینه که صامت اینو نمیفهمه😂
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340نازنین بچم✨ جوریکه تو هر حالتی نه فقط بزرگ خاندان الان بزرگ خونواده خودشونم هست و جای کتایون نشسته داره برای خواهر و برادرش مادری میکنه حتی اشکشونم درآورد پای این مادری کردنش🥺✨ قلبه این بچه.. از اولم با فکر پس گرفتن حق پ حقوقشون ازدواج و قبول کرد، به فکر نوشاد و یاسمین بود برای اونا هرکاری کرد🥺✨
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نازنین یه خان واقعیه.. یه مادر^^
۲ روز پیشمعصومه
در پارت 1340ای بابا نوشاد پسرم، کجای کاری؟ این با توهمم کتایون بچه دارم شد، کاش فقط بهش چشم داشت😂😂 یعنی کیسان بچم باید بره به نظرم سر به کوه و بیابون بذاره از دست این خانواده ای که هرروز یه جوری دارن به یه شکلی آبرو حیثیتشو میبرن😂 انقدم ماشالا غلطاشون بزرگه یعنی قتل و.. و.. که بهتره نام نبرم آدم میمونه😂
۲ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا کیسان حق داره از دستشون سر به بیابون بذاره😂
۲ روز پیش

سارام
در پارت 1341آخ، فقط دلم میخواست نوشاد حرف نازنینو قطع نمیکرد و قضیه ی دزدیدن و قصد تجاوزو میفهمید ، چه محشری به پا میشدا