دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه گلگونه رخ اثر مهدیه فیروزی

رمان گلگونه‌رخ

  • زبان فارسی
  • 202.8K 👁
  • 875 ❤️
  • 7.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

قرار بود بعد از مراسم ازدواج دختر بزرگ خانواده‌ی بختیار با پسرعمویش، دختر کوچک نازنین بالاخره پس از سال‌ها دلدادگی به آرزویش یعنی وصال با صامت آهنگر برسد؛ اما درست در اوج تب و تاب روزهای آمادگی برای مراسم خواهرش، تصادفی شاید از پیش تعیین شده زندگیشان را زیر و رو می‌کند؛ در پی این حادثه‌ی هولناک که نازنین را به عزای عزیزترین شخص زندگی‌اش می‌نشاند، عمویش فرخ بختیار؛ مردی سنتی و کهنه‌فکر تصمیم میگیرد به جای خواهرش یاسمین، نازنین را به هر ضرب و زور پای سفره‌ی عقد با پسرش بنشاند؛ اما این تصمیم او رازهای تاریک گذشته‌ی خودش را بی‌آنکه بداند به خطر افشا می‌اندازد. حال نازنین یا باید به هر ریسمانی برای مقابله با عمویش چنگ بیندازد و یا با پذیرش فرمان او دنباله‌ی راهی را بگیرد که تنها راه پی بردن به گذشته‌ی هولناکش، پس گرفتن حق و حقوقی که سال‌ها ناعادلانه ازشان محروم شد و نجات خانواده‌ای است که او را به عنوان تنها ناجی دارد. در این بین؛ آشنایی با پسرعمویی که هرگز موفق به دیدن او نشده بود بذر عشقی میانشان می‌کارد که شاید تنها مرهم زخم‌های نازنین از رهایی صامت و زندگی رویایی‌اش و جنگ با سرنوشت خواهرش است که به او تحمیل شد. کسی چه می‌داند؟ شاید از ازل قرار بود نازنین سرنوشت خواهرش را زندگی کند!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

از ازلِ سرنوشت غزل سروده به تا ابد وصله خوردنِ دو تن که حیاتشان وصله‌ی ناجور بود؛ کدامین فرزند آدم در طول تاریخ راه گریز از سرنوشت را یافته بود که آدم و حوای امروز بیابند؟ نه... راه گریزی نبود، مرغ سرنوشت از یک پا بودن آنقدر لنگ زد تا به حکم سقوط آدمی از عرش به فرش، حوایی مشغول زیستن در جلد لیلی بهر مجنونی دیگر به وصال آدم برسد.
چه سرنوشت درهمی بود؛ سرنوشت لیلی که به عقد آدم درآمد، حوا که نصیب مجنون شد، آزاده که پای فرهاد شیرین‌خواه سوخت، شیرین که دل به بهرام سپرد و فرنگیس که شد بانوی خسرو؛ هیچکس نگفت سیاوش چه شد؟ دریای عشق زلال نبود، پای عشق جان‌ها سپرده بودند سیاوش‌هایی که از سیراب شدن ترک زمین با قطره خونی که از تیغ گلویشان بر زمین چکید، گلگونه‌رخ رویید؛ عشق نه رزِ آرزو بود، نه بابونه‌ی نور، نه نیلوفرِ مرداب، نه نرگسِ انتظار، نه نسترنِ یادگار، نه یاسِ مستان و نه جانِ مریم، عشق گلگونه‌رخِ واژگون بود؛ رازی سر به مهر، سرزمینی جنگ‌زده و لشکری سوگوار فرمانده!
***
چهل و هشت ساعت قبل از «17 / 10 / 1354»
نفرین گرگ و میش طلسم کرده سینه‌ای را که خس‌خس‌کنان از کویر هوا، نفسی بهر رام کردن تمنای وحشی نیاز به درمان تقلای ریه‌ها طلبید؛ نفس از شکاف خشکسالی‌زده‌ی لبانش گذشت و سوی مرزهای سینه تاخت اما نرسیده به ریه‌های نیازمند، به همپایی رقص شراره‌های سوزان آتش وحشت وسوسه شد و از وسوسه‌ی حوا به سیب جز تبعیدگاه زمین اگر نتیجه بود، نفس هم جز به سوختن رسید! داغ این نفس نشسته بر دل تشنه‌ی گرگ و میش، بر ترک‌های شوره‌زاری که از هرسو انتها نداشت، پا برهنه دوید بلکه مقصد بیابد؛ اما اثری نبود از خانه‌ی آغاز، کاروانسرای مسافران و مقصد ریل قطاری که مسافرانش همه ضربان‌های از وحشی گریخته‌ی قلب این گمراه شوره‌زار، به مثال کوری دیدش به انتهای مسیر، پنجره‌های این قطار هم کور، راه گریزی نمانده بود برای ضربان‌هایی که گر از ریل قلبش راه کج می‌کردند جز مرگ در انتظارشان نبود. مرگ؛ نام رایحه‌ی برخاسته از پیراهن عروس بر تن این گمراه بود، رایحه‌ای گزنده و تند با رنگی سرخ که به قلموی خون بر بوم سپید دامن پیراهن نقاشی‌های زننده کشیده بود. نوعروس بود این گمراه شوره‌زار؛ او که با دستانی خونین دامن پیراهنی که بر برفین‌رنگش نگار خون دهان‌کجی می‌کرد، چنگ زد و یأس را از ته‌دل به قیمت سوزاندن سینه نفس زد و ناامید از راهی که در آن می‌دوید، مسیر قدم‌های خسته‌اش را سویی دیگر کج کرد؛ اما افق آسمان گرگ و میش و شوره‌زاری تشنه خبر نداشت از مقصد، مگر آب می‌شد لابه‌لای ترک‌های زمین می‌خزید یا بال درمی‌آورد سوی آسمان می‌پرید بلکه به انتهای این راه بی‌پایان برسد. ته‌دلش تهی، خون غل زده در رگ‌هایش و مزه پیچانده ته‌حلقش، خستگی دست انداخت در گلویش و وحشیانه تقلا کرد همه وجودش را بالا بیاورد؛ اما چنان مقاومت کرد گویی می‌دانست همه جانش را که پس دهد، پای حکم زیستنش مهر پایان خواهد نشست. دوید، دامن خونین پیراهن عروس را به تن چنگ زد و پای برهنه بر ترک‌های شوره‌زار دوید، سوی افقی دوید که قرار بود با سراب‌های فریبنده هزارباره از رسیدن به مقصد ناامیدش کند؛ دوید بدون اینکه پوستش را هوایی زنده نوازش کند، بدون اینکه گیسوانش از مشت زلزله نجات یابند، بدون اینکه فروغ امید مرده‌ی چشمانش را احیا کند، بدون اینکه قطره بارانی معجزه‌ی لبان تشنه‌اش شود، بدون اینکه تقلای سینه به نفس را عرضه‌دار شود برای پاسخ دادن، بدون اینکه خون خزیده به حلقش را بالا بیاورد؛ نه زیستنش مقصد داشت، نه کاروانسرایی مهربان در مسیر و نه همپایی که زوزه‌ی حضورش در گوشش زمزمه کند «تنها نیستی». تنهای تنهای تنها بر زمینی که با بی‌مهری ترک برداشته بود تا زمینش بزند، ناامید از آسمانی که به گرگ و میش باخته بود تا از گمراهی نجات نیابد، سوی دستی که افق مرگ از حیاتش ربوده بود می‌دوید تا زندگی را پس بگیرد، نمیرد، نمیرد، نمیرد؛ و اگر لحظه‌ای که دست خونینش را سوی دست زندگی دراز کرد سروده‌ای از دیوان حافظ بود، همین شاهکار غزل که خاطره‌ی نغمه‌ی حنجره‌ی مرده‌اش را به پژواکی نرم برایش زنده کرد:
- دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند!
و تا آدمیزاد اسیر چرخه‌ی دنیا بود، به رسم تولدهای پس از مرگ، از خواب برگشت این نوعروس رویای شوره‌زار به بیداری با ریسمان پژواک سروده‌ی حافظ در گوش‌هایش که به پلک‌هایش چنگ زد و مژه که لرزاند، نرم‌نرمک گریخته از زندان محبوسان خواب به جهان آزادگان بیدار گام نهاد. پرده‌ای تار افتاده بر دیدگانش، طره مویی مواج راه از دریای گیسوانش کج کرده سوی تالاب رخش، بسان شوره‌زار رویایش بر سپیدی برف‌گون رخش ترک مواج کاشته بود. تاری که بر فندق دیدگانش نشسته بود، با پلک برهم زدنش بال گشود و پرید تا شفافیت به نگاهش هدیه شود آنگاه که مردمک تا انعکاس رخش در قلب آینه‌ی مقابل دواند. پیراهن عروس رویا در تنش و خفته بر فرش سرخ‌رنگی که بافت نرمش بوی خاک ایران داشت، به پهلو سر کاشته بر بازوی دستی و دست دیگرش با اسیرانی در مشت حبس سینه، در آینه به رخ خود زل زد؛ به گیسوانی بسان یال قهوه‌ای و مواج اسبی رمیده، پیشانی مغرور به روشنی که ادعا داشت در رو کم کردن از آفتاب، کمان ابروانی که گر زه اخمشان را می‌کشید خدا می‌دانست چه تیرها به قلب‌ها که نمی‌نشاند، فندق درشت چشمانش که شب به شب جرعه‌ای از معجون مهتاب را نوشیده بودند چنان‌که می‌درخشیدند، بینی‌ای که برخلاف رویای شوره‌زار آسوده‌خاطر مشغول دم و بازدم بود و غنچه‌ی سرخ باریکه لبانی که اگر تشنه‌ای ریسمان رود باریکش را می‌گرفت نه‌تنها سیراب شدنی در کار نبود بلکه با وسوسه‌ی مزه‌ی عسلش، به بلعیدن اقیانوسی بوسه عطشان می‌شد. پلک زد و مردمک تا مشتی که به صندوقچه‌ی اسرار سینه کشیده بود، لغزاند. شاخه‌گلی پژمرده دید که ساقه‌اش را نشانده در گلدان مشت، گلبرگ‌هایی سرخ از این رز معطر ریخته پای صدقه دادن به قربان رخش انگار نه انگار خارهایی از ساقه به دستش زخم زده بودند و نامه؛ نامه‌ای کاهی و مچاله که با شل شدن گره‌ی مشتش، تای آن را گشود و چون خش‌زده زمزمه‌اش را پی جان بخشیدن به کلمات فرستاد، گل لبخندی شیفته بر لبانش شکفت.
- به قلم زبانِ قلب آموخته‌ام، پدرسوخته دیگر دیکته‌ی عقل به شعورش نمیرسد؛ آمدم نامت را بنویسم، جوهر با به ته رسیدن بهانه‌ی از ریتم گریختن ضربان‌های قلب و راز آوای سازِ رسوایی عقل را به گوشم رساند؛ خمار دلتنگیم، معتادت را با قرص روی ماهت به اوج رساندن بلدی؟
نور زیر پوستش دوید و سیب سرخ گونه‌هایش قادر به وسوسه‌ی حوا، تابید انگار خورشیدی بود که ریسمان کلمات نامه را گرفت و به طلوع رسید، شکفت انگار قهر و آشتی بود، وقت شامگاه ناز سپرده به نوازش مهتاب با شکفتن آشتی کرد. زبان قاصر از وصف گرمای لذیذ خونی که سرمای تنش را در پیراهن عروس به مرگ محکوم کرد، هرکجا که این خون خروشان از شوق دوید، داغ نشست به تنش و داغ شد از شیفتگی و این حرارت انگشتش که روی نام نویسنده‌ی نامه نشسته بود را پراند تا زمزمه کند:
- دوستدارت...
روا نبود به خواندن نام، بند زمزمه‌اش را قیژ گوش‌آزار گشایش در اتاق سایه‌پوش برید تا دوباره انگشتش روی نام فرستنده‌ی نامه بلغزد و پنهانش کند. لبخندش محو، مردمک دواند سوی آینه و این‌بار زل زده به چهره‌ی شکسته‌ی زنی که تن پوشانده با پیراهنی مشکی که طرح شکوفه‌های سپیدش نما داشت، انگار چهره‌ی خود را از آینده‌ای دید که در آن پا به سن گذاشته و روزگار جوانی گذرانده بود. نور خورشید از پشت قامت زن عطر خوشی به مشامش رساند، بوی مادر را که نفس کشید دوباره لبخندش زنده شد و وقتی صدای مادرش را شنید، این لبخند پررنگ شد.
- نازنین! دختر تو تا خراب نکنی این لباسی رو که به زحمت چشم و زخم سوزن شبانه‌روز دوختم آروم نمیگیری؟ پاشو دربیار حیفه، خواهرت هنوز خودش تن نزده شگون نداره جز عروس کسی لباسش رو تن بزنه اون هم قبل از مراسم.
نگاه نازنین رفته سوی پیراهن عروسی که به تن داشت، ناگاه مردمک‌هایش میانه‌ی راه متوجه شاخه‌گل و نامه شدند که برق لبخندش کور، از لرزش ناگهانی دلش فرمان گرفت برای یک‌باره برخاستن و پس از چرخیدن سوی مادر نامه و گل را در دو دست پشت کمر پنهان کردن تا شود بهانه‌ی شک او.
- چی قایم کردی اون پشت؟
باد افتاد به غبغب نازنین و صدای خش‌زده‌اش از اثر خواب، لحاف زمزمه را پس زد.
- هیچی!
چشم مادرش باریک شد، طعنه‌ی نگاهش به لحنش هم رسید.
- هیچی؟
پس نازنین با پلک زدنی به نشانه‌ی تأیید، نمکین سر به طرفین تکان داد.
- هیچیِ هیچی!
نتیجه؟ چشم‌غره‌ای که مادرش با نگاهی آینه‌ی چشمان نازنین نثارش کرد تا شود بهانه‌ای برای تغییر مسیر صحبت و بیفتد دست این دختر.
- چرا میگن شگون نداره؟ یه تنخوره دیگه!
با چشم مادرش را سوی کمدهایی از چوب گردو که دیوار سفید سمت چپ اتاق را پوشانده بودند، بدرقه کرد و شنید:
- چه میدونم والا، قدیمی‌ها می‌گفتن اگه قبل از اینکه عروس واسه اولین‌بار لباسش رو بپوشه دختر دیگه‌ای تن کنه، قرعه‌ی بخت به نام دختر دوم میفته!
این کلام شد بانی پدیدار گشتن برقی در چشمان نازنین که سعی کرد حین چرخاندن نگاه بر سقف اتاق در برابر قلقلک لبانش به لبخند مقاومت کند.
- محتملاً حوصلشون سر رفته که این رو فرمودن!
گفت تا مادرش هم با آن نگاه گوشه‌چشمی زیرکانه، طعنه بزند:
- ولی فکرش رو هم نمی‌کردن حرف از سر رفتن حوصلشون بشه قند آب شده ته‌دل یه نفر!
کنج لب نازنین رفته زیر تیغ دندان، برق نگاهش را پنهان کرد وقتی مردمک سوی مادرش دواند.
- وا مامان!
مادرش هم پشت درب کمد که کلید طلایی بر قفلش می‌رقصید، حین گشتن بین پارچه‌هایی که همه را در سبدی جمع کرده و در کمد گذاشته بود، نگاه پی ورانداز نازنین فرستاد.
- دروغ نمیگم که، یه نگاه به خودت بنداز؛ انگار دارم جای یاسمین تو رو شوهر میدم.
چه لب و لوچه‌ی شلی داشت نازنین که از ذوق چین انداخته بر بینی‌اش، لبخندی به پهنای صورت زد.
- خدا از دهنت بشنوه و به همین زودی واسه ازدواج من هم لباس عروس بدوزی کتایون‌بانو.
پارچه‌ی آبی گل‌دار در آغوش کتایون، در کمد را که بست دوباره به نازنین چشم‌غره رفت.
- چشم سفید نشو نازنین؛ یکم شرم، یکم حیا، کجا رفتن اون روزها که حرف ازدواج می‌شد و اسم شوهر میومد دخترها سرخ و سفید می‌شدن؟
چشمان نازنین چرخیده در حدقه، شیطنت‌بار ابرو پراند و ذوقی از خود به نمایش گذاشت دیدنی.
- اون روزها با قلب‌های روح‌مرده رفتن که رفتن خدا رفتگان همه محروم‌شدگان از عشق رو بیامرزه؛ امروز حادثه‌ی عشق به دل‌ها روح میده، ذوق میده، جنون میده؛ به مکتب رسوایی عشق، حاجت شرم هیچ روا نیست!
کتایون قدم برداشته سوی آینه‌ی قدی در حصار چهارچوب چوب گردویی که تاج زینتی از جنس همان چوب گردو داشت، ریسمان آویزی برداشت که نازنین چرخیده به پهلو مبادا شاخه‌گل و نامه پیدا شوند سپس حین تماشای چرخیدن ریسمان دور پارچه محض باز نشدن توسط کتایون، افسوس او را شنید.
- نخیر خانم خانما اون روزها هنوز نرفتن، هنوز قلب‌های روح‌مرده رو چشم بچرخونیم گوشه و کنار خودمون میبینیم.
یک تای ابروی نازنین هوا رفت.
- مثلاً؟
پیچش ریسمان دور پارچه که تمام شد، کتایون نرم‌نرمک مردمک تا چشمان نازنین بالا کشید و برای لحظاتی که خاموش او را نگریست، افسوس دویده تا پرتگاه زبانش را به دل محکوم کرد و سوی در اتاق گام برداشت.
- تو نمیخوای این لباس رو عوض کنی؟
پیچش کتایون به صحبت را نازنین با پافشاری کلام گشود.
- مثلاً؟
پشت به آینه زل زده به مادری که نگاه دواند سوی خورشید تابان در آسمان ظهری که خنکای دی‌ماه مأمورش کرده بود تنها نوازشی گرم بر پوسته‌ی سرد آدمک‌ها بنوازد، لحظاتی نازنین را به تحمل سکوت دعوت کرد و بعد انگار که نتوانست لقمه‌ی زهرآلود افسوس را قورت دهد، نیم‌رخ به نگاه نازنین و صدای گرفته به گوش او تقدیم کرد.
- مثالش یاسمین؛ بروز که نمیده آدم نمیفهمه به دلش چی میگذره، چندباری بهش گفتم من مادرتم بهم بگو میخوای این شازده‌پسرِ عموت رو؟ نمیخوای؟ روزه‌ی سکوت گرفته فقط نگاهم میکنه، نگاهش هم که سنگه مگه میشکافه بلکه راز دلش رو بفهمم؟ میترسم به دلش نباشه سر اطاعت بیخود از عموت بخواد آیندش رو به عموزادش بسپاره؛ به قول تو که از عشق میگی، میترسم نکنه زندگی به عشق نباشه و به نفرت برسه انگشت اتهام سمت بقیه بگیره بگه زورکی گفتین به ازدواج با پسرعموم تن بدم.
جدیت که وصله‌ی صحبت شد، آن جدیت ته‌دل نازنین که همیشه پشت ذوق و شوخی چهره پنهان داشت، رخ‌نمایی کرد و صدایش را نیز به دام انداخت.
- ترس هم داره؛ من یه نفر که اصلاً نمیتونم فکرش رو کنم چه رسیده توی موقعیت یاسمین باشم، ازدواج با مردی که جز عکسش که معلوم نیست مال چند سالگیشه هیچوقت از نزدیک ندیدیش، نمیدونی چه شکلیه، چطور زندگی کرده، چه اخلاقی داره، بلده با خانم خانمای کتایون‌بانو چطور رفتار کنه؟ بلده با زندگی بسازه؟ بلده ناز بکشه؟ نیاز نذاره؟ مرد هست انقدری که چشم بسته بشه بهش تکیه کرد؟ معتمده؟ سر به راه؟ نجیب؟ صادق و نرم؟ میشه گفت تنها چیزی که یاسمین میدونه سن این پسرعموی گریزون از ولایت اجدادی ماست، سی و پنج سالشه و هیچکس حتی نمیدونه واقعاً تا به این سن رسیده رنگ زن و زنانگی ندیده؟
نتوانست امید واهی دهد تا دل‌نگرانی را از مادر دور کند، او که سویش چرخید از نگاهش خواند چه اندازه با کلامش نگران یاسمین شد؛ اما نتوانست دل او را به امید واهی پیوند بزند، واقعیت باید گفته می‌شد.
- یاسمین نمیدونه داره زن کی میشه؛ اما فراتر از این، ترس بیشتر از اینه که این عموزاده‌ی ناشناخته‌ی ما حتی برای مراسم نامزدی حاضر نشد؛ حتی نمیتونم فکرش رو به مخیلم راه بدم که مراسم نامزدیم بدون حضور داماد برگزار بشه، یاسمین هم یه دختر مثل من هر دختری باشه به دلش ترس از آینده میفته.
برای لحظاتی منتظر ماند سکوت کتایون بشکند؛ اما او غوطه‌ور در افکار آزارنده‌ی خویش که هرچه نگرانی و اضطراب در عالم بود را به قلبش مهمان کرده بودند، لبی که از نگرانی خشکید را تر کرد ولی صدایش درنیامد تا نازنین قدمی نزدیکش شود و محض پراندن آن افکار آزارنده به سوالی درگیرش کند.
- عموفرخ نظر پسرش رو نگفت؟
نگاه کتایون دور شد از خیرگی نازنین تا به او بفهماند آرامش دیدگانش قرار نبود دل‌نگرانی‌های مادرانه‌اش برای دختر دیگرش را به آسودگی برساند سپس رو گرفت و چرخیده سوی در باز اتاق، دوباره که خورشید را نگریست انگار در خنکای دی‌ماه، گرمای نوازش‌دهنده‌ی آفتاب ظهرگاه حنجره‌اش را حرارت بخشید.
- نه اینکه راضیه و نه اینکه ناراضی، مخالفت نکرده سکوتش رو علامت رضا دونستن؛ فرخ از سن کمشون بعد از فوت بابات این دو نفر رو زد به نام همدیگه که الا و بلا باید وصلتشون سر بگیره، بیست و سه سال پیش درست اون زمان که پسرعموت دوازده و یاسمین سه ساله بودن، تو و برادرت رو باردار بودم که فرخ فردای چهلم بابات هنوز سیاه از تن درنیاورده اسم خواهرت رو گذاشت کنار اسم پسرش.
قفل دستان نازنین پشت کمر بی‌هوا شکست، دیگر شاخه‌گل رز و نامه را پنهان نکرد و سر به زیر که گذشته از نامه لطافت گلبرگ پژمرده‌ای را لمس کرد و چون چید به مشام رساند و عطر رز را نفس کشید، لطافت رایحه‌ی رز انگار لحنش را در آغوش گرفت وقتی دو نام را کنار هم گذاشت به مثال همان شاخه‌گل؛ همنشینی گلبرگ لطیف و خار ساقه.
- یاسمین و کِیسان!
زل زده به غنچه‌ی شکفته‌ی فرش زیر پایش، در مقایسه‌ی خواهرش با مردی که هرگز او را ندیده بود غرق شد که ناگاه گلبرگ سرخ گریخته از دستش، عطر رز گرچه برای مشامش ماندگار گشت اما گلبرگ غلتیده بر دامن پیراهن عروسی که به تن داشت و متعلق به مراسم ازدواج یاسمین و کیسان در آینده‌ی نزدیک بود، کاروانی که از چاه افکار نجاتش داد صدای مادرش.
- با یاسمین حرف بزن، محرم اسرارش تویی، راز دلی که به من فاش نمیکنه رو با تو در میون میذاره؛ بشین پای حرف‌های دلش، دوای دردش شو، آرومش که کردی راه درست رو نشونش بده.
نگاه نازنین دوباره دویده سوی مادرش، پیش از اینکه او اتاق را ترک کند با گشودن خط لب به لبخند، نکته‌ی کلام کتایون را بسان سیب از درخت چید و شیرین که چشید، لحنش شیرین شد.
- نگفته بودی انقدر به عقل و راه من اعتماد داری!
آفتاب شاهد لبخند کتایون شد؛ اما نازنین ندید، لبخند مادرش را حین بیرون رفتن او از اتاق از صدایش شنید.
- به سایه‌ی جوونی خودم اعتماد دارم؛ سایه‌ی منی، نگاهت که میکنم خودم رو میبینم، میدونم خطا نمیری و راه خطا نشون نمیدی.
سپس قامت دور کرده از قاب چهارچوب، سوی اتاقی که در بازش به موازات در این اتاق بود رفت؛ اما فضای بزرگ حیاطی که دورتادورش را درختان مغرور با شاخه‌های زمستانی و مغشوش گرفته بودند مانع از این نشد که صدای بلند و شیرین نازنین را نشنود.
- پس خیالت از سایه‌ی فاتح‌خان بختیار راحت؛ دختر کتایون نیستم اگه دختر فاتح رو به راه درست نیارم.
کلامش شد خنده‌ای بر لبان کتایون که ورود کرده به اتاق دیگر، بر فرشی که پارچه‌های رنگارنگ پوشانده بودند سوی چرخ خیاطی گوشه‌ی اتاق گام برداشت. در اتاق دیگر ماند نازنین که چرخشی داده به سر، روی میزی که بر رومیزی فیروزه‌ای با طرح اشک‌های طلایی که نگین‌دوزی کنارش کار دست مادرش بود، به قاب عکسی تکیه زده که مقابلش شمعدان‌های آبی‌تیره ایستاده بودند و دیوان حافظی به طرح آبی آسمان با پرواز پرندگان رنگارنگ به چشم می‌آمد، خیره شد؛ قاب عکسی از مردی که اگر از چهره‌اش هیچ اما نام و خاندان و خونش را به ارث برده بود، دختر فاتح‌خان بختیار بود این دختر... نازنین بختیار

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان گلگونه‌رخ

مهدیه فیروزی : ۲ ساعت پیش

امروز ساعت چهار کیا هستن واسه پارت هدیه؟^^

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 886 رای
5 ★
89%
4 ★
10%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان گلگونه‌رخ

  • سارام

    در پارت 1341

    آخ، فقط دلم میخواست نوشاد حرف نازنینو قطع نمیکرد و قضیه ی دزدیدن و قصد تجاوزو میفهمید ، چه محشری به پا میشدا

    دیروز
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نوشاد اینو بفهمه دیگه کار صامت تمومه

    ۲۴ ساعت پیش
  • aram

    در پارت 1340

    دمت گرم نویسنده جونی عشقی دست مریزاد🌹👍🏻

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ماچ بهت قشنگم🤍

    ۲ روز پیش
  • aram

    در پارت 1330

    ای عوضی صامت.توچرانمیمیری اخه من ک اینقدحرص میخورم ازدستت نفله

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامت جاودانه شد دیگه

    ۲ روز پیش
  • عاطی

    در پارت 1340

    مهدیه جان معرکه ای💞

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فداتشم^^🤍

    ۲ روز پیش
  • نسترن

    در پارت 1341

    خیلی عالی مینویسین

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم🤍

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    چه میکنهه این مهدیه با یه رمانی که هر پارتش ارزش صدبار خوندن و داره انقد که حرف برای گفتن داره و واقعا درس زندگی میده آدم کیف میکنه که وقتشو پای همچین رمانی بذاره😭✨ من که میشینم به مرور دوباره و خوندن از اول پارت شمارو نمیدونمم😭✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تو از بس که قشنگی^^

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    دریای هنرِ قلم خانم فیروزی و حرفه ای بودن کاراش ساحل نداره؛ یعنی ببین.. من هر رمانی که از مهدیه میخونم اینطوریم که خب اوکی، دیگه از این بهتر نمیشه، مگه میشه؟ بعد میبینم رمان بعدیش که میاد بهترترینهه🔥💅 همچینه که ناجوری و میخونی میگی این تهشه، بعد به گلگونه میرسی میبینی نه این داستان ادامه داره🔥

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و اینگونه بود که من غش کردم^^

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    اینکه باز رفتیم تا هفته بعد داره غممو گین میکنه، این حق من نبوود که داشتم حس گرفته تا تهشو میخوندم و باز خورد تو ذوقم که پارت تموم شد😭😂💔✨ منی که درواقع داشتم کل پارت و زندگی میکردم و نه فقط به عنوان شاهد؛ بلکه تو جلد خود شخصیتا بودم انگار و باهاشون همراهی میکردم و درکشون میکردم😭✨ این محشره😭✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ببین قول نمیدم ولی.. شاید پارت هدیه گذاشتم👀

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    بیاید خوشبین باشیم🎀 کیسان ماجرای صفورا رو میفهمه خودش به نازنین میگه ارتباط نازسان به خوبی و خوشی حفظ میشه🎀 نوشاد با کیسان کنار میاد و برادرزن داماد ترازی میشن🎀 فرخ و صفورا به سزای اعمال ننگینشون میرسن و ایشالا تهشم همه چی آرومه من چقد خوشحالم🎀 مهدیه امیدوارم پشت گوشی بعد دیدن این کامنتم نخندی😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    و چون صامت رو از قلم انداختی و سرنوشتش رو تعیین نکردی، باز از یجایی پیدا میشه و همه چیز رو نابود میکنه😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    چه بلاهایی سر این بندگان خدا آورده فرخ؛ نه ننه بابا گذاشتن براشون خودش و زنش، نه زندگی، یاسمین که به اون حال و روز افتاد، نوشاد که به قول خودش اینجا میتونست آقایی کنه و دیگه فرانک مگه میتونست نه بگه بهش؟ وای خاک عالم راستی فرانک؛ بفهمه داره ازدواج میکنه چی به سر این بچه میاد و خدا رحم کنه فقط🍃🍃

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    به اونم میرسیم..

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    نوشاد هنوز فکر میکنه نازنین بخاط اجبار و گرفتن صرفا حق و حقوقشون با کیسان مونده که میگه طلاق بگیر.. البته من اینجا دلم برای دلِ نازکِ این بچه غش رفت که میگفت درواقع همه چی و فدا کن و خودتو از این ازدواج بکش بیرون🥺✨ از این زاویه نگاه کنیم که نوشاد چون قضیه رو نمیدونه اینجوری هوای خواهرشو داره🥺✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره همینه، نوشاد از عشق نازنین بی‌خبره و فکر میکنه اون خودشو با ازدواج اجباری فدا کرده

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    نوشاد پسرم؛ الان واقعا از لحاظ روحی نیاز به نسخه معتادت دارم که به جای گوش دادن به صامت، بری بیفتی به جون فرخ و همون عمارت بزرگ و نه تنها رو سرش خراب کنی، بلکه تا حد امکان تو حلقشم فرو کنی😂 پسرم الان نباید متمدن باشی، الان باید شیلنگ قهوه ای و بری بگیری به سر تا پای فرخ هممونو راحت کنی که پیر شدیم

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وقتی میگفتین نوشاد ترک کنه باید فکر الانش رو میکردین😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    همین که اسم صامت اومد و نازنین یه جوری حالش به هم خورد که به زور جلو خودشو گرفت رو اسم صامت بالا نیاره یعنی دیگه صامت.. وقتشه بری گورتو گم کنی، تو این قبری که داری نبش قبرش میکنی مُرده ای گیرت نمیاد🤝 نازنین دیگه اسمتو نمیتونه تحمل کنه مردک که رسیده به خودت، بعد میخواد بدستش بیاره، بذارید نگم زارت

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا اینجاش حله، قسمت سختش همینه که صامت اینو نمیفهمه😂

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    نازنین بچم✨ جوریکه تو هر حالتی نه فقط بزرگ خاندان الان بزرگ خونواده خودشونم هست و جای کتایون نشسته داره برای خواهر و برادرش مادری میکنه حتی اشکشونم درآورد پای این مادری کردنش🥺✨ قلبه این بچه.. از اولم با فکر پس گرفتن حق پ حقوقشون ازدواج و قبول کرد، به فکر نوشاد و یاسمین بود برای اونا هرکاری کرد🥺✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نازنین یه خان واقعیه.. یه مادر^^

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    در پارت 1340

    ای بابا نوشاد پسرم، کجای کاری؟ این با توهمم کتایون بچه دارم شد، کاش فقط بهش چشم داشت😂😂 یعنی کیسان بچم باید بره به نظرم سر به کوه و بیابون بذاره از دست این خانواده ای که هرروز یه جوری دارن به یه شکلی آبرو حیثیتشو میبرن😂 انقدم ماشالا غلطاشون بزرگه یعنی قتل و.. و.. که بهتره نام نبرم آدم میمونه😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا کیسان حق داره از دستشون سر به بیابون بذاره😂

    ۲ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️