پارت صد و بیست و یک :

هیچکس در راهرو نمانده بود، تنهای تنها برای لحظاتی به در بسته‌ی اتاق سایدا زل زد و بعد؛ آرام‌آرام قدم برداشت تا تکیه به دیوار کنار اتاق، روی زمین نشست. نگران نبود که چه اتفاقی در اتاق می‌افتاد، نگرانی‌اش یکی حال کیسان بود، یکی حال سایدا؛ اما نیاز دید احساساتشان تخلیه شود که همانجا به انتظار نشست. و آنسوی در بسته؛ در اتاق نیمه‌تاریک به لطف نوری که از پنجره به داخل تابیده بود، سایه‌ی کÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • maca..

    0

    سایدا از روز اولم گناه داش🖤🖤کاش حالش خوب شه، خوشبخت شه، کاش دیگه واسه سایدا گریه نکنم، کاش صامت محو شه دیگه نباشه، مهدیه میشه همه کاش های منو تبدیل ب واقعیت کنیی😭😭🖤🖤بدیش اینجاس ک میدونم هیچوق روح سایدا مث قبل نمیشه 🥺🥺🖤

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ببین دلم میخواد ولی.. بقول خودت روح این بچه مثل قبل نمیشهTT

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    جوری پتانسیل وهیجان دارم که اگه یه چشموالان توواقعیت ببینم توانایی اینکه ۱۰۰بارکله اش روتوآب کنمودربیارم وبعدم باکامیون۱۰بارازروش ردبشمو دارم اگه بعدشم باززنده باشه بنزین بریزم روشوفندک بکشم زیرشودارم🫥🫥اصلاهم آدم خشنی نیستم فقط یه چشم رومخمه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای دختر خشن شدیا😂

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ای تیکه تیکه بشی هرتیکتوفریماه یه گوشه دنیاپیداکنه خیرندیده ی نکبت تنهاشانسی که اون مردک ده خط آورده اینه که نمیتونم برم تورمان وگرنه تاالان سالگردشوبایدننش میگرفت

    ۲ ماه پیش
  • Zeynab

    0

    دلم خونه برای سایدا بی گناه زندگیش به گند کشیده شد چقدر ترسید کیسان مثل حرفای صامت عمل کنه انقدر به همه به اعتماده که حتی از لمس برادرش می ترسه😔😔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دخترک طفلکم💔

    ۲ ماه پیش
  • عاطی

    1

    مرسی مهدیه جون قلم روان و زیبا و محسور کننده ای داری ..لذت میبرم از خواندن پارتهای تلخ و جذاب و شیرینت..استادی دختر♥️

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عزیزدلم مرسی از محبتت✨🤍

    ۲ ماه پیش
  • امیرعلی

    1

    مرسی نویسنده جان دستت طلا 🙏

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قربانت^^🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    دارم فکر میکنم اون کسی که یه روزی ساده از کنار گلگونه گذشت و نخوندش، تهش میفهمه چه شاهکاری و از دست داده و چجوری به چشماش و وقتش ظلم کرده و نخوندتش💅✨ به نظرم تا دیر نشده برای خودشون خوبه که دور بزنن کاملا میفهمن رمان یعنی چی💅✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    البته خب.. یه روز همه به گلگونه‌رخ برمیگردن👀✨

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    معجزه ای بنام قلم در دست شاهکاری بنام خانم مهدیه فیروزی که از هر انگشتش یه هنر میباره و تو نویسندگیم هرروز بیشتر از دیروز داره کولاک میکنه💅✨ این پارت پر از غم و سنگینی و تلخی بود، ولی انقدرر قشنگ نوشتی که تک تک لحظه هاشو حس کردم و حتی دل منم از بودن کیسان گرم شد چه رسیده سایدا بعد اون همه درد✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خب من الان غش میکنم، قشنگترینی✨🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    تک تک دیالوگای این پارت، تک تک اکتا، تک تکِ مونولوگارو باید بوسید✨ انقدر قشنگ بود که من حتی هنوزم حسن نوشتن نظرم دارم اشک میریزم با مرورشون😭✨ تو کی هستی خانم فیروزی؟چی هستی؟قلمت معجزه ای چیزیه؟چطوری میتونی منو یه جوری غرقِ داستان کنی که دیگه نتونم از خوندنش دل بِکَنمم؟و برعکس هی بیشتر بخوامش؟😭✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    معجزه تویی که انقدر عشق و انرژی میدی لاو^^🤍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    در رابطه با فرخم واقعا نگرانم؛به نظرم بهتر بود به جا دکتر خبر کردن بذارن همونجا یه بار برای همیشه سرشو بذاره زمین بمیره بلکه لکه ننگ وجودش یه بار برای همیشه از رو زمین برداشته شه قبل اینکه بقیه رو هم بدبخت کنه.اصلا همین که نذاشت کیسان صامت و بکشه عجیبه،من بهش اعتماد ندارم،بی غیرتتر از این حرفاست

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا تا ببینیم چی میشه..

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    واقعا سایدا بچم انقد معصوم و دوست داشتنیه که من موندم صامت با کدوم دلی که ادعا داره عاشق نازنینه دلش اومد همچین بلایی سر این بچه بیاره اونم نه یه بار و دوباره؛ به اندازه سه ساال و بعدم درحالی که خودش هنوز بچه ست بخواد با باردار کردنش و عقد کردنش انتقام بگیره تا زندگیشو بیشتر آتیش بزنه.

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامت واقعا تبدیل به هیولا شده، جنون داره، مریضِ انتقامه..

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    بگردم جوریکه کیسان کف دستشو بعدم پشت دستشو بوسید، دلشو به بودن خودش گرم کرد و مثل یه برادر بزرگتر واقعی بهش حس امنیت داد اونقد که بالاخره سایدا یه لبخند محو و خیلی تلخ زد✨ اسکار قشنگترین قسمتم میرسه به اونجا که کیسان قبل کم کردن فاصله اش با سایدا ازش پرسید ازم میترسی؟✨

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    هزار صامت در خون بغلتد کم نگردد تار مویی از سرِ پسرم کیسان✨🧿 مردی و مردونگی و آدم حسابی بودن تو خون این بچه ست، خواهرشم به خودش رفته، که حتی تو اون حال و اوضاع ناراحت پس زده شدن دست نازنین از طرف کیسان بود و بهش گفت که صامت گیر داده از نازنین پول بگیره.. دختر قشنگ و معصوم من، روحش عین آینه ست😭✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا دل سایدا مثل دل یه دختربچه‌ست✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پسرِ مراقبم^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    مظلومیت سایدا😭💔 جوری که از مردن میترسید.. صامت چه دل سنگی داره همچین بللیی سر این بچه آورده که واقعا هنوزم روح یه بچه ی معصوم تو وجودشه و سنی نداره، در حدی که کیسانم گفت ابلیس تورو ببینه عاشق معصومیتت میشه اون چطور دلش اومد؟💔 آدم میمونه اصلا؛ واقعا تنها فحشی که از هزارتا فحش ناموسی بدتره اینه که

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    به طرف بگن خیلی صامت صفته! یعنی نیاز زبون خودشونو خسته کنن و به صامت فحش بدن اون به خودیِ خود اسمش بزرگتزین توهین به حساب میاد نه فقط برای خودش کلا از این به بعد این فحش ترنده🤝

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامت صفت رو دوست داشتم🤝🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    1

    سایدا بابت دلگیریشم حق داره.. کاش واقعا کیسان وقتی پس زده شد به امون خدا ولش نمیکرد، درسته از سمت فرخ دورادور سعی میکرد هواشو داشته باشه ولی واقعا تا خودش پیگیر نمیشد کاری از پیش نمیبرد، اینکه اینجوری به عذاب وجدانم افتاده و به خودش بد و بیراه میگه بیشتر آتیشم میزنه.. پسرِ مظلوم من💔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درسته؛ اشتباهات یه خانواده درنهایت به این فاجعه ختم شد، نه فرخ و صفورا و نه کیسان هیچکدوم نقششون رو توی زندگی سایدا درست بازی نکردن

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    اونجایی که کیسان دست سایدا رو گرفت و زد به صورتش تا به خودش سیلی بزنه و سایدا میخواست دستشو پس بکشه مُردم من رسما😭💔 باز اون هق زدنش و اشک ریختنی که حتی خودشم تا حالا از خودش ندیده بود.. کیسان دیگه اون آدم سابق نمیشه، بدترین اتفاق ممکن و تجربه کرده، بچم💔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا ضربه‌ی وحشتناکی به کیسان بود..

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️