گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و بیست و نهم :
تا همه در لانههای خود کز کرده بودند، دو روز مثل برق و باد گذشت؛ دو روز در سکوت، دو روز همه در خلوت، دو روز انگار زندگی متوقف شده بود، دو روزی میشد این عمارت به قبرستان شبیه شده بود. بهار معجزه بلد نبود که نثار اهل این خانه کند؛ نه نسیمش دل داغشان را خنک میکرد، نه نمنمی که شبنمهایی شناور در هوا میشد و پوستشان را نوازش میکرد آبی روی آتش دلشان بود، نه شکوفههای نوشکفتهاش توانستÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نیا
0سبک نوشتار خانم فیروزی همینه دوست عزیز، و همین قضیه قلمشون رو خاص کرده.اگر با استعاره و تشبیه کم بنویسن که میشه یه رمان شبیه بقیه انگار یه داستانی صرفا روایت میشه.بدون جذابیت.امضای کار ایشون تشبیهات و استعاره هاشونه
۳ هفته پیشامیرعلی
0ای خدا شروع شد یه درد دیگه یه بلای دیگه یه مصیبت دیگه یه عزای دیگه ،روانی شدم
۴ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هر پارت گلگونه شده آزمون تحمل😂
۳ هفته پیشآرزو
0وایی یعنی نازنین فهمید مرگ مادروقطع نخاع یاسمین کارصفوراوجابربوده..ای کاش زود ترکونده حداقل یه بارازدوش کیسان برداشته..
۴ هفته پیشmacani
0کاش این راز فاش شه هرچقد ک اتفاقای بد پشت سرهم بیفته بهتره تا بلکه تمومشن😕😕
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا ببینیم فاش میشه یا نه
۱ ماه پیشمعصومه
0مثکه جدی جدی باید تا فرداشب برای پارت بعدی صبر کنم😭😂 سختمه.. باز من رفتم تو حس باز به خودم اومدم دیدم پارت تموم شد، این حقم نیسست، واقعا از لحاظ روحی نیاز دارم هر یه ساعت یه بار پارت داشته باشیم، میدونم توقع زیادیه ولی خب.. دیوونم کردی مهدیه، دیوونه قلمتم چه میشه کررد؟😭✨
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
داری منم دیوونه میکنی با اینهمه قشنگیت دختر😭
۱ ماه پیشمعصومه
0وای ولی همه چی خیلی لنتی و جذااب بود مثل همیشه😭✨ تضاد عمارت گذشته با عمارت روح مرده ی فعلی قشنگ توصیف شده بود جوریکه کاملاا تو تصورم جا میگرفت چی به روز این عمارت و آدماش اومده✨ داری فیلم میسازی یا رمان مینویسی خانم فیروزی؟ چطور ممکنه انقدد همه چی دقیق تو ذهنم تصویرسازی شه؟ به لطف قلم محشر تو💅
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
من فعلا دارم واسه تو غش میکنم^^
۱ ماه پیشمعصومه
0طبق معمول همیشه یه پارت آتیشی داشتیم و بااز هیجانی که آخرش کات خورد و تو کف موندیمم😭 مهدیه این آخریا داری بد تا میکنی عشقم بد جا کات میدیی😭😂 من الان واقعا فقط منتظرم ببینم این ماجرای مرگ کتایون لو میره یا نه، و اگه بره چی به سر اینا میاد که هنوز نتونستن خودشونو از سر ماجرای سایدا جمع کنن🍃
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اصلا یه لذتی داره بدجا کات دادن😂
۱ ماه پیشمعصومه
0واقعا منتظرم ببینم چی میشه و با این اوضاع احوال به کجا میرسن، ولی بوهای خوبی به دماغم نمیخوره قشنگ که همه چی لو بره کامل همه میفتن به جون هم این تازه فقط یه گوشه از درگیریاشونه که محوریتش صامت و سایداست، این از نتایج سحر است هنوزز..🍃
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اگه پای همشون بیاد وسط چیز عجیبی میشه..!
۱ ماه پیشمعصومه
0باز حالا بدبخت بیچاره کیسان این وسط.. که هنوز نتونسته رو پا بایسته بعد از ماجرای سایدا و حقیقتی که صفورا درموردش گفن، الان ماجرای کتایونم لو بره واویلاعه، این بچه همینجوری شونه هاش خم بودن، دیگه نمیتونه صاف وایسه💔 هی داره بدتر و بدتر میشه.. که بفهمه مادرش قاتل مادر عشقش و باباشم قاتل پدر عشقشه!
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کیسان طفلک من..
۱ ماه پیشمعصومه
0همین خوابی که نازنین از کتایون دیدا، همین خواب خودش داره داد میزنه چخبره، با اون دریای خون و کتایونِ ساکت.. لامصب حضور کتایون این دم آخری تو پارتا خیلی حس میشه جوریکه من خودم همش توهم میزنم یه جای پارتا حضور داره و سرک کشون داره همه رو تماشا میکنه مثل همون وقتی که صفورا پشت سر کیسان دیدش😭😂😂
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وقتشه ژانر ترسناک اضافه کنم😂
۱ ماه پیشمعصومه
0چهارسال این ملخکتون جست زد الان دیگه وقت تسویه حسابه! ولی واقعا.. همه دارن وارد این دایره تاوان دادن میشن جز فرخ، من منتظرم که زودتر اینم یه بلایی سرش بیاد، یعنی حاضرم صفورا تاوان ولی فرخ به گِل بشینه یا بمیره بلکه زودتر از شر حضور نحسش خلاص بشیم که هرچی میکشیم و نمیکشیم فقط بخاطر این مرتیکس😒😂
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
شاید اونم حالا یه سهمی از این تاوان ببره کسی چه میدونه😂
۱ ماه پیشمعصومه
0این جابر انقدر استرس داشت و زرد کرده بود، اگه همونجا بلندگو برمیداشت غلطی که کرده بود و تو بلندگو داد میزد تعجب نمیکردم. تازه باز مرگ کتایون یه طرف این حال و روز یاسمینم یه طرف دیگه، یعنی لامصب آدم قلبش برای این دختر میشکنه که صفورا علاوه بر کشتن کتایون، چه بلایی سر زندگی این دختر آورد و چیکارش کرد
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حتی حال و روز یاسمین بیشتر دل آدمو میسوزونه که توی 26سالگی چه بلایی سرش آوردن..
۱ ماه پیشمعصومه
0واقعا اوضاع داره ترسناک تر میشه.. این وسط نازنین طفلکم💔 که به نظرش اومد زود برای دست کردن انگشتر کتایون درحالی نازنین مادر خواهر و برادرش بود و هست و خواهد بود، هیشکی به جز دختر نمیتونست یاد کتایون و زنده نگه داره، البته فرخ با این یاد دهنمونو سرویس هنوزم که هنوزه از رو نمیره مرتیکه یالقوز
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا هیچکس بجز نازنین نمیتوست کتایون رو دوباره زنده کنه در عین اینکه جای خودشه، خانمخانِ منه^^
۱ ماه پیشasma
0اوه اوه داستان در هم و بر هم شد هنوز اون اتفاقات هضم نشدهه
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هیجانش به همین پشت هم بودنشه👀
۱ ماه پیشمامان عسل
0باز اوضاع قمر در عقرب می شود 🤗 چرا روی خوش زندگی کیسان و نازنین دیده نمیشه من که افسرده شدم 🥺
۱ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا اینجا روی خوشش بود اینهمه خوش گذروندن👀
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زیبا
0عالی میشه یه کم توضیحات جزی کم کنید