گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و بیست و هشتم :
خواب میدید، خواب میدید، حتماً داشت خواب میدید! این واکنش سریع مغز متلاشی کیسان بود تا برای هضم آنچه شنید، زمان بخرد. قلبش مثل میخ به سینهاش کوفته شد، دیگر نزد، قسم خورد که قلبش دیگر نتپید. از نوزاد تازه بدنیا آمده که قدرت نفس گرفتن داشت هم پوچتر شد وقتی حتی یادش رفت چطور باید هوا را تا سینه هدایت کند. مثل اینکه کسی تبر بدست شد، از داخل جمجمه به جایجای سرش کوفت. بوی خون دهلیز بینی
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
asma
0امید وارم زود تر از این حجم غصه در بیای کیسان
۳ روز پیشعاطی
0من حس میکنم صفورا و فرخ میتونن همدیگرو نابود کنند و خنجر نازنین صامت رو.. و فرماندهی نازنین و بخشش کیسان بخاطر راز مگو..
۳ روز پیشمعصومه
0واقعا نیاز دارم دوباره برگردم پارت و از اول بخونم😭✨ پیشنهادمم به هرکسی هنوز گلگونه نخونده فقط اینه که تا دیر نشده دور برگردون بزنه که داره یکی از شاهکارایی که میتونه بخونه رو از دست میده و خبر نداره✨💅 من که اینجا فقط گلگونه و رمانای مهدیه رو دنبال میکنم میدونم از دست دادن رماناش گل به خودیِ محضه✨
۳ روز پیشمعصومه
0چقدر این پارت قشنگ بود✨ چقدر حرف برای گفتن داشت و چقدر جزئیاتش دلنشین بود جوریکه آدم از سر تا تهشو واضح و مثل صحنه یه قیلم قشنگ میتونست تصور کنه😭✨ من انقدر غرق شدم تو خوندن که باز طبق معمول نفهمیدم کِی پارت تموم شد و عزا گرفتم که باز رفتم تا پنجشنبه😭✨ مهدیه میدونم که میدونی ولی میگم که بهترینی😭✨
۳ روز پیشمعصومه
1اون تصویر آخر نازسان بدجوری از قلبم زد که موازی شد با اولین روز زندگیشون ولی اون روز کجا و این روز کجا💔 بگردم نازنین که بد عادت بود به بغل کیسان برای خوابیدنش و آخرم دووم نیاورد صندلی گذاشت کنارش و سرشو گذاشت رو شونشو کیسانم سرشو به سر نازنین تکیه داد و قشنگترین تصویر این پارت و باهم ساختن😭✨
۳ روز پیشمعصومه
0قلبم برای سایدا که همه عمرش و تو زندون و اسارت گذرونده فقط هربار به یه شکل متفاوت💔 اونجور که طبق حرف صفورا در برابر گشنگی طاقت نیاورد و آخر سر یه تیکه نون و یه ذره آب خورد بگردم.. این دختر برای تحمل کردن سه سال *** و بارداری اجباری هنوز خیلی بچه ست💔 قشنگ خواهر و برادر این پارت بچه شده بودن💔
۳ روز پیشمعصومه
0اونجا که فرخ شک کرد یه لحظه که کسی اونجاست.. یعنی تا شریف بره بیرون و ببینه جا تره صفورا نیست من قشنگ سکته زدم🍃 حقیقتش دلم برای صفورا سوخته این دیگه بلا بدتر از اینم سرش بیاد زنده موندن نموندنش معلوم نیست، بعد لامصب یه جوری همه چی پیچیده تو هم که من هیچ پیش بینی ای ندارم برای آینده و باقی رازا🍃
۳ روز پیشمعصومه
0برگ ریزون ترین قسمت پارت؟ همینجا که فرخ بعد چندسال سراغ اون جابر و گرفته که مسئول کشتن کتایون و تصادف اون و یاسمینه🍃🍃 یا لکثر امامزاده های درحال گودبرداری.. صفورا همینجوریش دیوونه شده، این فرخم با اون عشق مریضش به کتایون معلوم نیس بفهمه صفورا کشتتش چه بلای دیگه ای سرش بیاره لنتیی🍃🍃
۳ روز پیشمعصومه
0وای ولی این نسخه صامت چفدر ترسناکه با این خنده های وحشتناکش قشنگ یه سور به کانجورینگ زده😐😂💔 این باز یه فکرای کثیفی داره.. یعنی تا اون یکی چشمشم از حدقه درنیاد و کور نشه که سرجاش نمیشینه، بعد تازه کینه ای ترم میشه.. صامت این دفعه دیگه کیسان دست و پا برات نمیذاره که اصلا بتونی برگردی بشین سرجات
۳ روز پیشمعصومه
0بدبخت فرانک.. معلومه که این داداش روانی شده ات دلسوزی نداره دخترم، این یه مار خوش خط و خالیه که ببین چه بلایی سر خودت و فریماه آورده بعد فریماه هنوز داره بخاطرش میزنه تو سرش؛ این زن چرا نمیمیره؟ واقعا من بعید میدونم این آدم شده باشه یا اون کتکا عقلشو آورده باشن سرجاش، این کودن تر از این حرفاست
۳ روز پیشمعصومه
0مودم به اشکای صامت؛ هی اشک تمساح میریزی که چی بشه، شب و روزات باید باهم یکی بشه، آلبوم عکسامون و قیچی میکنم همه عکسامون باید تکی بشه، میگی نیستم قلبت خورده ترک، خب به درکک، خب به درکک😒😂 چه رویی داره این پیاز متحرک! سر کور شدن چشمشم کینه کرده؟ حقت بود مرتیکه نکنه انتظار داشتی کیسان ماچتم کنه؟😒😂
۳ روز پیشمعصومه
0و خب.. واقعا روا نبود بعد اون حجم از زیبایی نازسان باز من و شوت کنی تو زمین یه کروکودیل رودخانه نیل خانم فیروزی😒😂 چشمش کور شد؟ خداروشکرر که کور شد، دست و پنجه پسرم طلا.. صامت تو الان باید به جا حس انتقام بیای دستای کیسانم ماچ کنی، کم چیزی نیست که با دستای این مرد کور شدی، افتخارتم باشه💅
۳ روز پیشمعصومه
0زیبایی نازسان این پارت باورنکردنی بود؛ انگار قند و عسل گذاشتن کنار هم برای یه لحظه ام که شده کل فضای زهرمار اون عمارت شیرین شد😭✨ واقعا از لحاظ روحی نیاز دارم این دوتا بچه رو بغل بگیرم و بچلونمشون انقدر قشنگن😭✨ عشقشون انقدر پاک و خالصه از قلبم میزنه، غرق عاشقانه هاشون که میشم دیگه زمان و یادم میره✨
۳ روز پیشمعصومه
0قلبم اونجایی رفت که کیسان پیشونیشو به شونه نازنین تکیه داد و بالاخره شکست..مرد سی و نه ساله؟کیسان همون کیسان دوازده ساله ست که الان فقط یه نازنین میتونه آرومش کنه🥺✨و واقعا هم آرومش کرد، هم با حرف زدناش هم با بغلش،دخترِ قشنگم معجزه ی کیسانه که انقدر رو حالش تاثیر داره و منم پشت گوشی غشم براشون🥺✨
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0وای خدایاا چقدر نفسگیر بود این پارت با اینکه اتفاق خاصی نیفتاد🤦 ♀️😭