لیست کلیه پارتهای رمان گلگونهرخ : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 117
-
رمان گلگونهرخ - پارت 1
از ازلِ سرنوشت غزل سروده به تا ابد وصله خوردنِ دو تن که حیاتشان وصلهی ناجور بود؛ کدامین فرزند آدم در طول تاریخ راه گریز از سرنوشت را یافته بود که آدم و حوای امروز بیابند؟ نه... راه گریزی نبود، مرغ سرنوشت از یک پا بودن آنقدر لنگ زد تا به حکم سقوط آدمی از عرش به فرش، حوایی مشغول زیستن در جلد لیلی ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 2
دقایقی بعد؛ درحالیکه جای پیراهن عروس مثل اینکه با حوصله برای ساعتی دیگر آمادهی بیرون رفتن شود، بلوز بافت سفیدی پوشید با آستینهای کلوش و شلوار جین فاق بلندی که از بالا تنگ و به تدریج رو به پایین تا دمپا گشاد میشد، گیسوان مواجش را نیز دورش ریخت و روی میزی طبق معمول از جنس چوب گردو کنار گردنبند ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 3
جفت ابروان نازنین پریده تا پیشانی، پلکش که آرام پرید رنگی از ملایمت به نگاهش پاشید سپس آرام عقب کشید و مردمک رقصانده بر پیچش تارهای فر و رقاص قاب رخ یاسمین، رد لغزش این تار را بر رخ او گرفت و رسید به لرز چشمانش سپس مردمک لغزاند تا شکنجهی کنج لب زیر دندانش؛ همین هم شد سبب لب خندانش. - پس نگو لحظ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 4
از حیاط صدایش میزد، پس نازنین تکیه برداشته از یاسمین که هنوز خیرهاش بود و غرق غبطه خوردن به عشقی که خوب با خواهرش تا میکرد، گونهاش که با غنچهی لبان او بوسیده شد، لبخند زد و نگاه دنبال نازنین فرستاد که دویده سوی راهپله و لحظهای بعد از میدان دیدش دور شد. یاسمین ماند که پرندهی لبخند بال گشود...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 5
نوازش دست نازنین بر چین دامن خشک، لبخند که نبض باخت و از روی لبش محو شد، مردد به اینکه درست شنیده یا نه مردمک دوانده سوی چشمان فرانک، او که لبخندزنان با پلکی تیکمانند فهماند درست شنیده، خورشید شوق و ذوقی که بطنش ته دل ضعف رفتهاش بود طلوع کرده در چشمانش، کنج لبش برای لبخندی دوباره لرزید وقتی متح...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 6
دور از نازنین و جهان رویاهای او، جهانی بود بنام واقعیتی که مزهاش تلخ بود گاه با برج زهرمار هم اشتباه گرفته بود و آدمیان هم همه محکومین این اسارتگاه زهرمار! گوشهای از این جهان حقیقی، با فاصله از خانههای منطقهای که روی بلندی بنا نهاده شده بودند و به قولی شهر را زیر پا داشتند، انتهای مسیر خاکی س...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 7
و این دسته گنجشکان مهاجر سوی دیگر شهر، شاهد لحظات نازنین و فرانک شدند که به وقت عصرگاه در مسیر بازگشت به خانه شانه به شانهی یکدیگر گرم صحبت و خنده قدم میزدند. کیسهای در دست نازنین بود که از شکاف آن رنگ سرخ پیراهنی پیدا بود؛ همان پیراهن سرخ با نوارهای نقره. در میانهی صحبت و خندههایشان این ناز...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 8
از نازنین فقط نگاه و از صامت: - این دو روز انگار پتک نبودنت رو میزدم سر دلم، سوختن چشمهام بسکه به راه دوختم که از اون خونه بزنی بیرون و راه کج کنی سمتم؛ هیزم با شعلهی دلتنگی آتیش میزنی میندازی به دلم، دلت نمیسوزه واسه دلسوختگیم؟ ناز نازنین تمام نمیشد برای صامت. - رسم عاشقیه آقاصامت؛ تو بسو...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 9
خاموشی افشاگر بسان روز روشن هم رسید؛ غروب که دروازهی آسمان را بهروی شب گشود، شامگاه آمد و خوراک شام و نهایتاً خواب؛ محله خاموش شد از خواب رفتن اهالی اما نیمهشب در خانهی بختیار اهالی هنوز بیدار بودند. مادر خانه؛ کتایون، نشسته لبهی چهارچوب اتاق و بافت کرمرنگی پیچیده دور تن و با دلنگرانی مادر...
بروزرسانی در : ۱۹۷ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 10
صبح را در عمارت باشکوه بختیار به زندگی آری گفتن، لذتی داشت که بانوی این عمارت به شمارهی هزارانهزار این حادثه، تجربهاش کرد. بانوی عمارت بختیار؛ صفورا که نشسته بود بر یکی از چهار صندلی بالکن شاهنشین عمارت، پشت نردههای سپید دورتادور بالکن که حلقههایش را گلدانهای سفالی پر کرده و فضا را زینت بخ...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 11
آواز محبوس در قلب سینهسرخ گر به آسمان میرسید، افشاگر اسرار ملاقات صفورا و مرد جوان میشد؛ این ملاقاتی که دقایقی از آغازش گذشته اما همچنان اسیر مقدمهی سکوت بود. دیوار به دیوار اتاق سایدا، اتاق مشترک فرخ و صفورا قرار داشت که فضایش نه دلبازتر از اتاق دخترشان اما نورگیرتر بود بابت پنجرهای به پهنا...
بروزرسانی در : ۱۹۱ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 12
از سنگی که صفورا قصد داشت در راه فرخ بیندازد، بیخبر از همگان خود فرخ بود؛ او که نشسته در شورلت سیاهی که راننده روبهروی مسیر قوسدار مقابل خانهی کتایون متوقف و خاموش کرده بود، نگاهش را دوخته به در بستهی خانه و در چه فکر بود؟ راز! راننده خاموش نگاهی از آینهی وسط انداخته به او سپس مردمک سوق داد...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 13
فرخ، کتایون را دید و بهانهی رفتنش از همین قدرت سقوط کردهاش جور شد که آلوده به ضعف دیگر حتی فکر صامت هم از سرش پرید و فقط رفت؛ اما کتایون که متوجه او نشده بود، نگاه فرستاده پی ورانداز او که بر بلوز سیاهش پیراهنی همرنگش را پوشیده که چروک آستینهای تا خوردهاش همدست با سیاهی خاک خوردهی پاچههای ش...
بروزرسانی در : ۱۹۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 14
از پشت پردهی تار نم، کتایون را دید که مردمک زیر انداخته تا چهرهی پنهان نوشاد در آغوش خواهر دوقلویش، محکم اندک بزاقش را قورت داد بلکه سد بغض را با موجی وحشی بشکند و دستی که کفش ذقذق میکرد کنار تنش مشت، آتشی از ته دلش گر گرفت تا مغز استخوانش را سوزاند و لالهی محبت از ترکهای دشت خونین قلبش جوش...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 15
کنج لب کتایون رفته زیر تیغ دندان، چشمغرهای نثار نازنین کرد و با ابرو علامتی داد تا متوجه شود در حضور یاسمین کلام خطایی بر زبان رانده؛ اما همینکه او پی برده به منظور علامت ابروی مادرش مردد نگاه سوی یاسمین کشید، او مردمک زیر انداخت و رو که گرفت، لباس دیگری برداشت و چون غرق فکر و ذوق کور بابت آنچ...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 16
خم افتاده به ابروی صامت، کمحوصلهتر از آنکه این صحبت را ادامه دهد انگار که تنها مایل بود حرف میانشان روایت عشق و عاشقی باشد و بس، کلافه رو گرفت. - من نه سواد و علم تو رو دارم، نه اگه خیالت رو راحت میکنه شعور این سرچشمهای که میگی؛ اسمش رو هرچیزی که میذاری بذار، نمیخوام مادر و خواهرم کار کنن، از...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 17
صبح که ابری با حال و هوای خاکستری در انتهای قدمهایی سنگین در کوچهپسکوچههای شب با سوغات طلوعی بینور از راه رسید، کتایون و یاسمین راهی اهواز شدند. حوالی هشت صبح بود که همهی اعضای خانواده بیدار در سکوتی که بابت جو سنگین میان کتایون و نوشاد حاکمیت را صاحب شده بود، وعدهی صبحانه را گذراندند سپس ...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 18
به عمارت فرخ که رسید، مهلت نداد شریف عجولانه اتوموبیل را خاموش کند و خود را به در برساند برای گشودنش، از فضای خفهی اتوموبیل دل کند و زیر آسمان دودی با ابرهایی سنگین که حس و حال آب و هوای مرموز گرگ و میشِ یک رویا را زنده داشت، با کیفی که بین دستانش چرم سیاهش را چنگ زده بود روی سنگفرش گامهایی آرا...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 19
چه خواب عمیقی گذراند؛ چنان در ژرفای تاریکِ عمقِ چاهِ رویای خاموشی اسیر گشت که حتی ظهرهنگام وقت ناهار هم بیدار نشد با وجود صدا زدن ملایم سایدا که با خستگی او را پس زد. اما بند دل این خواب عمیق چه آسان بریده شد با قیچی ابرهای نیلگون که وحشیانه بر زمین اشک باریدند چنانکه گویی نفرین اشکهایشان قرار ...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان گلگونهرخ - پارت 20
روزگار سیاه یعنی روزگار بی مادر! خانهای که تا دیروز کسی حاضر نبود وجبی از خاکش را به بهشت بفروشد، امروز شده بود دارالمجانینِ مردگانی مجنون در زندان زندگی که روحشان را با تن مادرشان به خاک سپرده بودند. یک روز گذشت، دو روز گذشت، سه روز... تقویم با مادر دفن شده بود زیر خروارها خاک، کسی چه میدانست ...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
