پارت صد و بیست و پنجم :

قصه مگر چقدر پیچ و خم داشت؟ دختری دلداده به ممنوعه‌ای که از ممنوعیتش برای خود خبر نداشت، چشم از عشق بست و دورش مثل پروانه چرخید، این عشق شمع شد و بالش را سوزاند، خنجر از دستی که برای دستِ تنهایش طلبید از پشت به جانش نشست؛ و آدمک‌های این دنیای تاریک چه بی‌رحمانه گناه را به پای خود این دختر می‌نوشتند! مثل اینکه دنیا شده بود گلوگاه گرگ‌های درنده، گله‌ای از ترس گرگ‌ها معصومی از خودشان را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    دم غیرت کیسان گرم خوب فرخ رو شست و رو بند پهن کرد من اگه کیسان بودم برادرکشی فرخ هم جار میزدم

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرخ حقشم هست که کیسان رازش رو جار بزنه..

    ۳ هفته پیش
  • macani

    0

    فرخ فریماه و صامت و انگار از ی لجن زار درآوردن، مهدیه خدایی فقط بگو بدونم اوضاع اوکی میشه یا ن؟؟ 😑😑🖤

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بذار بگم نمیدونم تا غیرقابل پیشبینی باقی بمونه👀

    ۱ ماه پیش
  • آرزو

    0

    بازخوبه اگه دوپارت ازآسمان سنگ اومدبراشریف ازآسمان زیبارسید

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگ بود😂

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    0

    مهدیه قلمت طلایه توک پابه یه چشم بگوبیاداین فرخم لهش کنه بازرفته بالامنبرچرت میگه بازخوبه کیسان هس وگرنه تاالان سایداروخاک کرده بود یکی یه آب قندبه نازنین بده بابازن پاشوتوقبل این که خانم خان باشی یه زن آزادبودی پاشوحساب سایداروازاینابگیرپاشوپشت به پشت کیسان حالی ازینابگیرکه بفهمن زن وحرمت زن یعنی چ

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یکی باید خود صامت رو جمع کنه، اگه بیاد احتمالا چهارتا لگدم بخوره تازه😂

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    چقدر آدمایی مثل فرخ کثافتن حالم ازش به هم خورد مردک اشغال دم کیسان گرم آفرین پسر گل کاشتی و همچنین دم نویسنده گلمون گرم که اینقدر زیبا و پر هیجان و باشوق دست به قلم می بره تا ما از خواندنش به وجد بیام عالی شما بینظیرین👌🌱🙏❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی، مرسی از لطفت^^

    ۲ ماه پیش
  • سرو

    0

    اون از فریماه این هم از فرخ خاک توسر جفتشون ولی باریکلا به فرانک که فریماه رو شست وکیسان که فرخ رو قشنگ گذاشت تو ماشین لباسشویی رو تایم ۲ساعته و آخر سرهم با پا آبش رو چلوند و خشکش کرد کیف کردم

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پسرم فرخ رو نابود کرد..

    ۲ ماه پیش
  • Zeynab

    0

    حق با کیسانه یه آدمایی دم از آبرو و غیرت دارن که خودشون ذره ای ازش ندارن

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    متاسفانه، کم نیستن فرخ‌ها

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    میدونی البته یه مشکل خیلی کوچولویی داره که باعث میشه من بهش یه نقدی داشته باشم؛ اونم اینکه..

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    مشکلش اینه که هیچ مشکلی ندارهه😭✨همه چیزش فوق العاده ست،از ایده،قلم، شخصیت پردازی، داستان،نماد،صحنه پردازی،و همه چی!یعنی من صبح تا شبم بیام اینجا تعریف کنم کم گفتم، از اونجا که بهترین و در عین حال تنها رمانیه که من اینجا دنبال میکنم اونم با همچین ذوقی که تا رسیدن به پارت بعدی رو پا بند نیستمم😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید بگم قربون ذوقت برم من قشنگترین^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    این رمان ولی درس زندگی میده واقعا؛ خیلی حرفه بدونِ شعار و شوآف این همه حرف برای گفتن داشته باشه و در کنارش تازه هم هیجان داشته باشه، هم لحظات خوش، هم عاشقانه، هم تراژدی، هم همه چی؛ یه معجونِ همه چی تمومه که از همه اینا به اندازه توشه، قشنگ مشخصه پشت هر خطش فکر شده! چه میکنی تو خانم فیروزی🔥✨💅

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درحالیکه غش کردم دارم عرق خجالت رو از روی پیشونیم پاک میکنم^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    واقعا جا داشت اینجا در وصف صامت به اون شعر زیبا اشاره کنم مهدیه..که از برون بر ظاهرش نقش و نگار، وز درون خودت میدونی از چی کشانِ روزگار اینجا خوبیت نداره دهن من وا شه یه چیزایی و به صامت بگم که نباید بگم تو روحیه گلگونه خونا اثر میذاره،حیف از عفت کلامم اصلا که بخاطر یه کروکودیل رودخانه نیل چیز شه💅

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای.. آرامش خودتو حفظ کن😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    رسیدم به ته پارت و دیدم تموم شد دلم ریخت😭من نمیخواستم هنوز تموم شهه،بدجور حس گرفته بودم با خود پارت و محتوا و قلم و همه چی؛ یه دفعه وقتی تهشو دیدم برق از سرم پرید دلم میخواست جیغ بزنم😭کی میتونه تا پنجشنبه بعد صبر کنه؟یعنی این پارتا انقدر تو اوجه که من میگم کاش پارتگذاری هر یه ساعت یه بار بودد😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من دارم برات غش میکنم دختر^^

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    شخصا هیچ پیش بینی ای برای آینده ندارم، ولی تا دلتون بخواد فحش دارم و آه و نفرین برای صامت و فرخ🤝 صامت هرکی جای تو بود تا الان در نهایت خودکفایی یه قبر واسه خودش میکند و به صورت خودجوش میرفت توش میکپید، تو با چه روی سنگ پایی هنوز راست راست میگردی و نمیدونم؛ البته آهنگره دیگه چیکار میشه کرد، پیازه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامته دیگه، اگه قرار بود انقدر شعور داشته باشه که خودش بمیره ما خیلی وقته از دستش راحت شده بودیم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    سایدا طفلکیِ من💔 چی به سرش اومده.. صبحونه که هیچی، سایدا فقط غصه میخوره، روح این بچه دیگه بهش برنمیگرده بعد تحمل سه سال درد و *** و حالام بارداری اجباری، این سایدا دیگه اون دختر 17 18 ساله با کلی آرزو نمیشه.. واقعا میتونم به حال این بچه بشینم زار زار گریه کنم، هربار بهش میرسیم بغضم میگیره💔

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تلخیش اینه که سایدا تا هجده سالگی بچه موند، سه سال با درد بزرگ شد؛ برگشتن روحش بهش هیچ آسون نیست..

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    اون شرمندگی کیسان حتی نسبت به صفورا💔 واقعا باز صفورا نسبت به فرخ وضعیتش امیدوارکننده تره حداقل صفورا آدم شده یکم ولی فرخ چی؟ این مردک عوضی تا پای مرگم رفت و برگشت ولی نشد یه جو از اون عقلِ رفته اش بعد از بیست و هفت ساال برگرده😐😂 فرخ.. تورو همینجوریشم خدا زده دیگه نفرین از من برنمیاد واقعا😐😂

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    البته این امیدم به دیوونگی صفوراست، فرخ که.. اصلا نمیشه درموردش چیزی گفت

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    صفورای بخت برگشت جدی جدی زده به سرش؛ با این حال هنوز یه ته موندگی از مادر بودن تو وجودش هست که پای در اتاق سایدا بست نشسته و گفت سینی صبحونه رو برای سایدا بذارن بلکه کم بیاره و بخوره. دلم برای اینم میسوزه، فرخ رسما روانیش کرد، دیگه هیچی از ابهت و قدرت اون زن گذشته نذاشته، اینم افتخار خودشه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صفورا خودشم بد کرد ولی خب.. توی زندگی با فرخ حتی روانشم از دست داد!

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️