پارت صد و سی و هشتم :

گره‌ی کلاف این قصه برای فرخ باز شد؛ اما بافتنِ افکارش را تا رسیدن به نتیجه‌ای که برایش ناخوشایند بود، ادامه نداد. چه دور بود از او صامت که زیر آسمان گرفته‌ی عصر که سایه‌ی سنگینِ غمش آماده‌ی پذیرایی از غروب بود، نشسته روی پله‌ی مقابل ورودی خانه و پاشنه‌ی پوتین‌های سیاهش را چسبانده به لبه‌ی پله‌ی زیرین، آرنج‌هایش را کاشته روی پاهای پوشیده با شلوار سیاهش، قدری رو به جلو خم شده بود ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    آخ از دل نوشادم الهی فرخ و صامت صفورا برات تیکه تیکه بشن که تو رو اینجوری تا امید نبینم دلم کباب شد مهدیه جونی یه کاری برای نوشادم بکن گناه داره بچم🙏😘🌱👌😔

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینم کاری از دستم برمیاد براش یا نه..

    ۱ هفته پیش
  • معصومه

    0

    من میرم تو زیبایی قلم و پارت غرق شم شما ادامه بدین🤝✨ حالا کی میخواد تا پنجشنبه صبر کنه؟ بدعادتم کردی مهدیه، دیگه قبلا میگفتم دو روزه چیزی نیست دووم میارم الان اینجوریم منی که نمیتونم دووم بیارم این دو روز باید چیکار کنمم😭✨♥ احساس میکنم صبر کردن برای پارت بعدی گلگونه تبدیل به آزمون الهیم شده😭😂✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آزمون الهی رو خوب اومدی😂🤍

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    دیدین چیشد ولی؟ قلم خانوم فیروزی رو صفحه حرکت کرد و همچین اکلیل اکلیل عشق پاشید رو این پارت جوریکه من میتونم برگردم از اول شیشصدبار دیگه دیالوگای نوشاد و مونولوگای عشقش و از اول بخونمم😭✨ نمیدونم این کلمات و از کجا میاری و چطوری اینطوری به هم میپیچی مهدیه که در نهایت سادگی با قلب بازی میکنن فقط

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    فقط میدونم قلمتو دارم نمیتونمم😭✨ اینکه همه چی انقد محشر و همه چی تمومه شوخیم نیست ازت بپرسم آر یو کیدینگ می از اونجا که جدیِ جدیهه😭✨ میکروفون میگیرم جلوت و میپرسم، این همع خفن بودن چه حسی داره خانم فیروزی؟ هر پارت ترکوندن چی؟ با گلگونه شاهکار نوشتن چی؟ و این چرخه هی سر هر رمانت تکرار میشه😭✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    من نمیتونم حرفی بزنم تا زمانیکه بهوش بیام^^

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    یعنی فرخ اومد نشتی آبروشو بگیره، حالا باید وایسه به تماشا که چجوری صامت میخواد ریشه شو دراره و از اون طرفم تو خواب و خیال اینه که بشه خان خاندان بختیار.. توروخدا بذارم نگم زارت، ولی زارتت قلمبه فکر میکنی دکتر صامت😒😂 حالا خداکنه ته این همه فکر کردناش همینجوری بی نتیجه بمونه، بعد راز مرگ کتایون

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    واقعا نمیکشم راز مرگ فاتحم برای این دیوونه زنجیری رو بشه تا هی آتو بیفته دستش بخواد خودشو به نازنین بچسبونه، از اونجا که معلومه این سکوتشم برای اینه که موقعیتش فراهم شه بتونه از آب گِل آلود واسه خودش ماهی بگیره. جاش بود کیسان اون یکی چشمشم کور کنه دیگه حداقلش این بود میتمرگید سرجاش کاری ازش برنمیومد

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یعنی صامت یجوری خودشو خراب کرده که اگه نباشه یا ساکت یه گوشه بشینه باز بهش بدبین میشی😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    این صامت باز رفته تو فکر میخواد بشینه گره های ذهنشو وا کنه برای من تا بیشتر و بیشتر بگیره رو زندگی بختیارا و نازسان. یکی نیست بگه مردک دلقک تو اگه الان زنده ای بخاطر کنار کشیدن کیسان نیست بخاطر بی غیرتی فرخه که از زنده بودن متجاوز دخترش نفس راحت میکشه. لنگه همن این دوتا، حقشه صامت ریشه شو بزنه

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    البته اگه بره سراغ ریشه‌ی خود فرخ..

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    واقعا بینشون فقط فرانک دخترم آدم حسابیه که حتی از بودن با صامت تو یه خونه دیگه حالش به هم میخوره و نمیتونه ریختشو تحمل کنه، فریماه که به هیچ جاش نیست اون کتکاییم که خورد نوش جونش فدای سر سایدا که حقش بود فریماه تا این هیولایی که گنده کرده رو ببینه، البته این که آدم بشو نیست ولی خب😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میبینه‌ها ولی خب چه فایده؟

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    واقعا دارم فریماه و نمیتونم.. یعنی هرکی بود تا الان صد دفعه که کمه، هزار دفعه این صامت و از فرزندی ردش میکرد باز این هنوز یه جوری نگهش داشته که.. تازه صداشم میزنه جلو فرانک و بگیره! زن آشغال جاش تو آشغالیه، خودت و پسرت چرا هنوز تو این خونه موندین برام سواله چون دیگه زیاد موندین بو گرفتین😒😂

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه بگم توی این خانواده احتمالا صامت حتی میتونه فریماه رو از مادری رد کنه نه برعکس عجیب و بعید نیست!

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    مرگ کتایون رسما شبیخون بود به زندگیشون؛ همه چی ترکید انگار با رفتنش، ولی کاش بود و ترک کردن نوشاد و میدید.. همچین که انگار بچه رو کوبیدن از نو ساختنش که حتی بوی دود و دم و سیگار از تنش پریده و جاش و عطر میخک و چرم گرفته، حتی فرانکم از دیدن این نسخش تعجب کرد، خودشم فکر نمیکرد عشقش انقدر قوی باشه

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    که نوشاد بخاطرش و با انگیزه اون انقدر تغییر کنه. آقایون گلگونه ام تو عشق واقعا سری تو سرا دارنا؛ من خودم ازم بپرسن تایپت چیه شخصا میگم برادران گلگونه به جز صامت و فرخ🙄😂🎀 اصلا شما نوشاد و کیسان منو کادوپیچ کنین بدین من برم پی زندگیم دیگه باقی برای خودتون، مخصوصاا کیسان که این بچه سفارش ویژس💅✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دوتا دوتا هم سفارش داریا، نوشاد و کیسان😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    اونجا که فرانک یاسمین و دید حتی منم دلم برای بچم آتیش گرفت💔 واقعا یاسمین خیلی طفلکی بود که این بلا سرش اومد.. بچم هم معصوم ترین شخصیت گلگونه ست هم مهربون ترین و فداکارترین واقعا؛ حقش خوشبختی بود، گاهی وقتا واقعا بخاطرش همچین میشم که.. یاسمین و کیسانم به هم میومدنا، حیف الان نازسان فنِ شدیدم😔😂✌

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    یاسمین خیلی گناه داشت، تا همیشه براش ناراحتم..

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    حس و حسرت فرانک برای اینکه ای کاش تو همون خوشبختی ساده شون باقی میموندن و همه چی یه دفعه اینطوری کن فیکون نمیشد💔 البته با اون قسمتی که نازنین و صامت ازدواج میکردن و چهارسال از ازدواجشون میگذشت مخالف صد در صدیم😒😂 ولی به جز قسمت نازسانش با باقی خوشبختی ساده شون اوکی بودم مخصوصاا درمورد یاسمین بچم

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نه دیگه باز اگه نازسان به هم میرسیدن که همین میشد😂

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    جوریکه نوشاد شال فرانک و دور دستش پیچیده بوود😭 بچم چجوری وقتی دید فرانک اومده دلش هُری ریخت همچین که من قشنگ حس کردم انگار یه دور از نو عاشق فرانک شد😭 چقدر اون جمله های وقت دیدن فرانک و تو مونولوگا دوست داشتم واای چند دفعه از اول خوندمشون انقدر که قشنگ بودن✨ بازی با کلمات این پارت؟ هزار از صد😭✨

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    غشم برات قشنگترین^^

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    ولی با این احوالات بازم نوشاد خیلی دلمو سوزوند.. چقدر قشنگ از عشقش گفت و اینکه هر لحظه همیشه چشمش به فرانک بوده انقد که رسما حفظش کرده. حتی برام جالب بود اون اولین باریم که بعد از سه سال اومد و دیدش دقیقا سر همون عادت مجله خریدن و بیرون رفتنش بود.. خوشم میاد نویسنده حواسش به همه چی هست این گاده😎🔥

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عشقِ من به جزئیات همیشه پیداست^^

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    کارش ولی برام قشنگ بود.. اینکه نتونست تا ماجرارو به نوشاد بگه بذاره بره رو دوست داشتم✨ نوشاد برای فرانک بی اهمیت نیست اتفاقا انقد اهمیت داره که نتونه یه کاره با همین امید ولش کنه بره یا حتی از ترک کردن و خوب شدنش خوشحال بشه، فقط متاسفانه این اون اهمیتی که نوشاد میخواد نیست، اون بچه عاشقانه میخواست

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا؛ توجه و محبت رو داره فرانک، ولی جنسش فرق داره وگرنه بالاخره از بچگی باهاش بزرگ شده

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    نه واقعا ولی نمیشه به فرانک خرده گرفت. همونطور که خودشم گفت عشق برای آهنگرزاده ها یه امتیاز مردونه ست اینطوریه که آیا مرد بخواد آیا نه و اگه مرد بخواد دیگه تمومه. نقش زن تو زندگیشون محدود به همون نقشای خانوادگیه نه بیشتر و مثلا فرانک مثل نازنین با ذهنیت آزادتری بزرگ نشده که مثلل فراترش و بخواد

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره؛ عشقِ نوشاد هم یه حسی مثل احساساتِ آزادانه و انتخابیِ نازنینه، در برابر فرانک که اجازه‌ی همچین انتخاب‌هایی رو نداشته.

    ۲ هفته پیش
  • معصومه

    0

    شتت بد شد که.. نوشاد طفلکم💔 با چه عشق و امیدی باز از حسش به فرانک گفت و چجوری ناامید شد.. فرانک جان از ته دلم میگم بی لیاقتی که دست رد به *** این پسرِ آقا شده ی من میزنی، از ته عقلمم میگم که خب عشق زوری نمیشه دیگه، فرانک نوشاد و از بچگی به چشم عشق ندیده، بیشتر براش همون همبازی و دوسته..

    ۲ هفته پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرانک از همه لحاظ از نوشاد خیلی دور بود، واسه همین عشقِ نوشاد هیچوقت نزدیکشون نمیکرد..

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️