پارت صد و سی و سوم :

پلک نوشاد که پرید، صامت زودتر متوجه شد از خیرگی بدون پلک زدنش بود چراکه محو و مات حرف‌هایش حتی پلک زدن را فراموش کرد. حس کرد از رمز و رازی که در کلامش گنجاند، کلافی در سر نوشاد درهم پیچید که نگاهش را به شک و بهت پیوند زد. زیر خیرگی نگاه صامت، مردمک‌های نوشاد همپای ابروانش از شک لرزیدند و مانده در هضم منظور او، سیبک گلو از قورت دادن بزاقش لرزاند تا بتواند بگوید:

- تو چی میدونی؟ اون شØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • aram

    0

    ای عوضی صامت.توچرانمیمیری اخه من ک اینقدحرص میخورم ازدستت نفله

    ۱۲ ساعت پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    صامت جاودانه شد دیگه

    ۲ ساعت پیش
  • Zeynab

    0

    تو بدجنسی و شیطان اول بودن فرخ و صامت باهم کورس گذاشتن هیچ کدوم از بد بودن کم نمیزارن

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا هم انگار همینه..

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    چطور میشه یه رمان انقد محشر و همه چی تموم باشه؟ آف کورس که نویسندش مهدیه باشه💅✨❤ تنها رمانی که بنده درحال حاضر به صورت آنلاین دنبال میکنم و میتونم تا بی نهایت از خوبیا و قشنگیاش بگم از اونجا که همه چیش قشنگهه و این بی مشکل بودنت اذیتت نمیکنه خانم فیروزی؟ ولی پدر منو درآورده😭😂✨❤

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    داری خجالتم میدی^^🤍

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    آیا هنوز گلگونه رخ نخوانده اید؟ آیا اسمش را دیده اید و بعد به سادگی رد شده اید؟ آیا میدانستید بزرگترین پشیمانی زندگی انتظار شما را میکشد؟ اگه نمیدونستیدم من الان بهتون میگم.. که بدانید و آگاه باشید این رمان و هرکی از دست بده نصف عمرش بر فناست! یه شاهکاریه که من فقط میگم پنج ستاره کمشه😭✨

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ماچ به اینهمه انرژی و عشقت قشنگم^^

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    من درحال حاضر برگانم ریختند و فقط پارت بعدی را میخواهم🍃🍃 اوضاع رمان در عین حال که خیلی هیجان انگیزه و لامصب هر پارت یه اتفاق تازه و برگ ریزون داره خیلیم ترسناک داره میشه😭😂💔 قشنگ همه چی پیچیده تو هم، قشنگ یه سرازیری و با سرر داریم میریم پایین که من امید دارم بهت مهدیه ایشالا ختم به خیره🤝

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی دلم میخواد بگم بهم اعتماد کن ولی گاهی اوقات خودمم از کارام سوپرایز میشم😂

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    1

    فرخ همشونو بیچاره کرد.. بدبختی اینه وسط این ماجرا و بلبشو نه فقط خودش کیسانم همراهش میسوزه چون همش دارن گناه پدر و پای پسر مینویسن؛ الان صامتم که حرف تو کلش نمیره بفهمه خودشم تو ماجرای از دست دادن نازنین مقصره، فقط میخواد انتقام بگیره هرطور که شده یا نازنین و بدست بیاره که به فرض محال اگه بدستشم

    ۲ روز پیش
  • معصومه

    0

    بیاره، فکر میکنه این نازنین براش نازنین قبل میشه؟ دختری که همون شب اومدنش با سایدا کتک خوردنشو نشست به تماشا و نمیذاشت کسی جلو بره تا کیسان خووب از خجالتش دربیاد؟ صامت.. از یه خواب و رویای چهارده ساله بیدار شو، این کابوسیه که خودت ساختی.

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تهش رو خیلی قشنگ گفتی.. صامت خودشو به خواب زده، اگه خواب بود تا الان بیدار میشد ولی حرف اینه که خودش نمیخواد بیدار بشه!

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    لامصب صامت همه حقیقتارو خیلی بد زد تو صورتش. همونجا که نوشاد حرف فرخ و یادش اومد که درواقع اونموقع داشت ارث خودشو بهشون با منت غالب میکرد، قشنگ معلوم بود چه بلایی داره سر اعصابش میاد با مرور همه چیزایی که از سر گذروندن.. واقعا فرخ بد بلایی سرشون آورد تمام این سالا، زندگیشون و نابود کرد مرتیکه

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تموم عمرش رو به ناحقی گذروند، خیلی حقیقت تلخیه..

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    وای نوشاد بدجوری قفل کرد با بد حالیم گذاشت رفت.. اینکه صامت بهش گفت سکوت کنه تا خودش همه چیو پیش ببره منو میترسونه، کاش نوشاد گول بازیای صامت و نخوره و با این پلشت خوپشو نذاره رو یه کفه ترازو برای انتقام. ولی با این حالی که من ازش دیدم، وسپسه انتقام از فرخ اصلا بعید نیست.. نمیتونم بگم حق نداره ولی

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم به کجا میرسه، نوشاد واقعا میتونه شونه به شونه‌ی صامت بایسته؟ باید دید!

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    پیاز نامحترم؛ در جریانی که سایدای بیچاره کلا یه دختز 18 ساله از همه جا بی خبر بود که شد اسباب انتقام تو؟ البته لین کلام آدم نیست اشتباه از منه مسدونی که از این توقع آدم بودن دارم. این یه منطق مریض انتقامی داره که توش حد و مرزی وجود نداره، فقطم کارای بقیه رو میبینه، خودش که اصلا یکی از دو طفلان مسلمه

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعاها.. چه انتظاری از این آدم داری؟ صامته‌ها!😂

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    وای زورم گرفت اونجا که صامت گفت سه سال سوخته شدن زندگی سایدا در برابر سوخته شدن زندگی شما چیزی نیست.. مرتیکه من یه چیزی و جدی ازت میپرسم؛ تو بوی شرافت به دماغت خورده؟ یعنی اصلا میدونی شرف یعنی چی؟ به گوشِت آشنا هست؟ معلومه که نه؛ صامت از شرف یه دونه نقطه «ش»رم نداره خودش که هیچی😒😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه میدونست شرافت چیه که الان این نبود..

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    لامصب نگاه نوشاد تو این لحظه به کیسان خیلی ترسناک تر از همیشه بود.. بعد اون هیچی نگاهش به نازنینم همچین بود لامصب که آدم بخوادم نمیتونه در برابرش سکوت کنه و هیچی نگه، با نگاش داشت بازجویی میکردد😭😂 خدا رحم کنه الان میخواد از نازنین بپرسه یه راند دوم دعوام اینجا داریم، بعدش نره بشه همدست صامت؟

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دعواها تمومی ندارن فقط از شخصی به شخص دیگه منتقل میشن😂

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    پسرم کیسان😭💔 چه حس بدی یه دفعه از رفتن و برگشتنش گرفت.. قلبم براش درد گرفت مخصوصا برای اون حسش که انگار دوباره زندگی سیاه و بیست و هفت ساله شبح تاریکی داشت تکرار میشد💔 حقیقتا منم نگران شدم..یعنی میدونم این نگرانی کیسان بیخودی نیست، بچم هنوز امید داره که شکش بیخودیه میخواد مطمئن شه این درد داره💔

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انقدر براش سنگینه که امید داره اشتباه کنه..

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    اینکه کیسان چاقو برد با خودش نگران کننده ست امیدوارم فقط ختم شه به همون زهر چشم گرفتن از جابر نا فقط به حرف بیاد.. صامت همین الانشم داره آتو پشت آتو ازش جمع میکنه، که میخواست وایسه همونجا نازنین و نگاه کنه ولی نمیشد؟ به گور صادق خندیدی تو صامت😒😂 چه معنی میده بشینه زن مردم و هی بخواد دید بزنه😒😂

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همینو بگو!

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    فرخ.. با عشق.. خاکک تو سرت کثافتت، حمال بی لیاقتت، ای عوضی شیطون صفتت، تف توی قیافتت🙌 همه رو بدبخت کرده بعپ الان خیلی در آرامش از پشت پنجره داره بیرون و نگاه میکنه.. واای کیسان باید قبل رفتنش یه دور همون چاقو رو تو آستین فرخ فرو میکرد بعد میرفت سراغ جابر، ولی چاقو.. این خطریه ها🤔💔

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه کیسان بود باز نمک میریخت که چیزی نیست.. میخوایم دور هم میوه پوست بکنیم👀😂

    ۳ ساعت پیش
  • معصومه

    0

    بدبخت شدیم حالا کی میتونه نوشاد و نگه دارهه؟ وای قاطیه ها، الان تو این حال و روزش بیا و ثابت کن کیسان بیچاره همه چیو به نازنین برگردوند اصلا اصل قراری برای ازدواجشون گذاشتن با همین شرط بود.. البته حقم داره، من خودم وقتی یادم میفته بخاطر اعتیادش چه در به دریایی که نکشید واقعا دلم میسوزه لنتی💔

    ۲ روز پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    نوشادم به حدی حق داره واقعا..

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️