گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و سی و نهم :
پژواک «ماههاست نامزد یه مرد دیگم» اجازه نداد نوشاد حرفهای قبلش را هضم کند. لرزی سرد زیر پوستش پیچید و پیش از اینکه سوت مغزش تمام شود، به فرمان آخرین تپشی که قلبش از سر گذراند، نگاهش یکباره زیر افتاد. فرانک که آهسته دستش را روی دست او گذاشت، تصویر حلقهی نامزدی در دست ظریف او انگار آخرین تصویری بود که نوشاد دید. حلقهی نامزدی فرانک مثل طناب دار دور گردن نوشاد حلقه زد. ماتِ این مرگی ماÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
macani
0نوشاد من لیاقتش بیشترازین حرفااس نه؟ 🥺
۷ روز پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فکر کنم نوشاد به عنوان کسی که تا حالا بین عاشقهای رمان هیچ اشتباهی در حق معشوق نکرده، لایقترین واسه اتفاقات خوبه..
۷ روز پیشmacani
0اشتباه؟؟ کیساان اشتباه؟ وایی ینی چی آخهه خودت خودتو از نازنین دور میکنی آخه چراا
۷ روز پیشزهرا
0مهدیه جونم بگو الان من غصه کی رو بخورم غصه کدوم یکی رو نوشاد عزیزم کیسان که ویران شد نازنین که اگه بفهمه چه رازهایی ازش پنهان کرده کیسان و بنظرم دور نیست که صامت بگه به نازنین قاتل مادرش کیه کی خواهرش ویلچر نشین کرده😭😭🙏👌🌱💯
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
غصه نخور قشنگم، این غماشون هم میگذره
۱ هفته پیشمعصومه
0بذار یه معرفی کوتاه و جامع داشته باشیم؛ اگه از یه رمان دنبال پکیج کامل از ایده ی ناب، عاشقانه ی خاص، یه داستان سریالی طور با چینش اتفاقات منظم مرتب، سرگرمی، هیجان، حرف برای گفتن، جذاب، شخصیت پردازی بیست، زوج بی نظیر، قلم خفن و نویسنده ی قشنگ میگردی؛ گلگونه رخ برای توعه، اگه نخوندی هنوز دیر نشده🤝✨❤️
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
من غش کردم^^
۱ هفته پیشمعصومه
0آهای بی وف.. نه یعنی چیزه.. آهای کسی که میای از اینورا گذری،از گلگونه رخم میگذری، چرا یه روی خوش نشون نمیدی، چطور میتونی از این رمان بگذری؟😭😂✨ واقعا مگه میشه گذشت؟ گلگونه تنها رمانیه که بابت خوندنش روزی سیصدبار از چشمام تشکر میکنم🤝✨ هرکی خونده تو زیباییش غرق شده هنوز پیداش نشده مخصوصا منن😂✨
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
قشنگترینِ من^^
۱ هفته پیشمعصومه
0حالا موندم چی به سر نوشاد میاد، چه به سر نازسان میاد، حتی چی به سر صفورا میاد🍃 خیلی اوضاع خیطه واقعا از زمین و آسمون برای همشون داره میباره.. ولی مهدیه از الان بگم، دورِ بدبخت تر کردن نازسان و یه خط قرمز بکشه، اصلا آقا یه لحظه از نازسانِ من بکش بیرون والا که گناه دارن، بلا که گناه دارن😒😂😭💔
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
من کاریشون ندارم ننداز گردنم👀
۱ هفته پیشمعصومه
0شالشم برد.. یعنی از فرانک برای نوشاد فقط خاطره موند و حسی که فرانک ازش خواست اونو هم نداشته باشه. بگردم فرانک حتی ناراحت عذاب وجدانش واسه حس نوشادم بود این یعنی بهش اهمیت میده همیشه فقط نه به اون صورت که نوشاد آرزوشو داشت.. کاش میشد این دوتا بچه به هم برسن، نوشاد خوشبختش میکردی حتی خیلی😭💔
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره واقعا، فرانک بهش اهمیت میده و دوستش داره به عنوان دوست، برادر.. ولی عشق؟ نه!
۱ هفته پیشمعصومه
0ولی خب عشقم زوری نیست، فرانکم آدم زندگی با عشق ث احساس نیست، هرچند خودشم میدونه ممکنه زندگی با منطق حسرت یه زندگی با عشقی مثل عشق نوشاد که انقد همه چیشو از بَره یه روزی به دلش بذاره، ولی بازم به هرحال مسئله اینه که حتی با منطقم کاوه رو انتخاب نکنه، باز با دلشم انتخابش نوشاد نیست💔 این خیلی تلخه..
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فرانک به عنوان کسی که این احساسات براش ممنوع بوده و شیوهای که تربیت شده، دچار یه نوع خاصی سردرگمیه؛ نه میتونه این عشق رو بپذیره، نه مطمئن باشه با منطق حسرتِ عشق رو نمیکشه..
۱ هفته پیشمعصومه
0این وسط با غم حال نوشاد چیکار کنم همین که خبر نامزدی فرانک و شنید؟ وای بچه همونطور که وایساده بود مُرد انگار💔 به قول فرانک این بچه احساساتی ترین پسر دنیاست، قلب آدم میشکنه وقتی فکر میکنه با چه انگیزه و شور و شوقی بخاطر فرانک خودشو از نو کوبید و ساخت و الان دیگه هیچی ازش نمونده، اون همه عشق چیشد😭💔
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
دیگه.. عشق همیشه روی خوبش رو نشون نمیده...!
۱ هفته پیشمعصومه
0واقعا این حال و روز نازسان با مرور خوشیای گذشته شون خیلی تلخ تر از چیزی میشه که تو نگاه اول به نظر میاد💔 انقدر به خنده و شوخیا و بامزه بازیاشون عادت کردم دلم میگیره انقد غمگین میبینمشون.. نازسانِ منو برگردونیدد😭💔✨ چی به سر بچه هام آوردی مهدیه؟ جاشه بگم چطور دلت اومدد؟ نابودشون کردی😭💔
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
من تقصیری ندارم، این بلاها گردن همه اهالی گلگونهست👀
۱ هفته پیشمعصومه
0مظلومیت نازنین بچم💔 که همه این مدت چشم انتظار و نگران کیسان منتظر به راه رفتنش خیره بود که ازش برگرده و وقتیم رسید اونجور رفت سراغش و کسی که دید انگار کیسان نبود چون این کیسانی که برگشت اونی نبود که رفت💔 که واقعا هم نبود.. انگار یه بدل شکسته از کیسان برگشته، هیچی باقی نیست ازش،میتونم براش زار بزنم
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا کیسانی که رفت، اینی نبود که برگشت..
۱ هفته پیشمعصومه
0هرچند دیگه دیره!خودشو فرخ نه فقط بیست و هفت سالِ گذشته از الان به بعد تا یه عمر زندگیِ کیسان و به گند کشیدن که دیگه فقط قاتل نشده بود و اونم شد.اصلا همین که به چشمای نازنین نگاه میکرد و خودشو و موقع قتل جابر میدید نشون میده چقدر حالش از این ماجرا خرابه.تاوان صفورا رو بیشتر از خودش کیسان پس داد
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
کیسان واقعا برای اینکه بچهی فرخ و صفورا باشه زیادی معصوم بود!
۱ هفته پیشمعصومه
0یعنی صفورا اومد برای حفظ جایگاه خودش یاسمین و از میون برداره، حالا هم خون کتایون گردنشه هم تقصیر فلج شدن و اون حال و روز یاسمین بیچاره تو جوونی، حتی تقصیر دیوونگی خودش؛ که دیگه کو اون صفورای عقرب صفت گذشته که اومد با یاسمین حرف میزد و از رو ویلچر انداختش پایین؟ انگار تازه تو دیوونگیشه که عاقل شده
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا هیچی از صفورای قدیم نمونده..
۱ هفته پیشمعصومه
0قلبم اونجایی درد گرفت که کیسان نمیتونست به چشمای نازنین نگاه کنه و اونجا که گفت قبل از ناامید کردنت منظورش ناامید کردنش از خودش بود😭💔 این بچه دیگه انگار به ته خودش رسیده انقدر که داغون شده تمام این مدت.. از ماجرای سایدا شروع شد هی هرچی فهمید بدتر از قبلی بود، چجوری میخواد کمر راست کنه واقعا؟💔
۱ هفته پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا ببینیم به کجا کشیده میشه..
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نسترن
0واای چراا دروغ 😑