پارت هفتاد و سوم :

روزها خلاصه شدند، شب‌ها لحافِ خواب بر چشمان نازنین کشیدند تا بخوابد برای خلاصه کردن روزی دیگر.

هرروز که بیدار می‌شد زندگی و زمانش را صرف یاسمین می‌کرد و هرشب سر ساعتِ چهار صفر تا یکِ بامداد پای تلفن با کیسان مشغول صحبت می‌شد. خبر نداشت که یاسمین پس از اینکه شبی بی‌خوابی کشید، صدای زمزمه‌وارش را شنید و از آن به بعد، هرشب پای صحبت نازنین و کیسان نشست. می‌توانست از کسالتِ لحن خوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    1

    چوب خدا صدا ندارد یه روز صفورا این صحنه رو تو واقعیت اما برای دختر خودس می ببینه دلم سوخت واسه کیسان این مادر چوب حراج به آبروش زده

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا بد کرد صفورا..

    ۴ ماه پیش
  • الی

    0

    خیلی سخته ببینی نتونی چیزی بگی بیچاره یاسمین😭

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    0

    چقدر وقیحی توصفورا

    ۶ ماه پیش
  • maca..

    0

    بزار شاهزاده با اسبش برسه دهن همتونو ج. میده بشین و ببین صفورای گربه صفت😒😒

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    1

    زبونم ازین همه بیشعوری وبی رحمی و...صفوراقاصره نمیدونم واقعاچی بارش کنم که هم خداروخوش بیادتم بنده خدارو

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مهدیه نمیدونی چقدر حرص خوردم این پارت😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    جبران میکنم دلتون شاد شه😭😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    نمیدونم دلم برای نازنین بسوزه که اش نخورده و دهان سوخته شد یا یاسمین که همه چیو میدونه ولی هیچ کاری نمیتونه بکنه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خیلی سخته واقعیتارو بدونی ولی قدرت بیانشون رو نداشته باشی..

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    میدونی هر چی حس دلسوزی برای صفورا داشتم پرید و میگم هربلایی سرش اومد حقش بوده؟

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    انقدر که کارش وحشتناک بودا

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    الان فقط یاسمین خبر داره چی شده🥲

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واقعا سکته م داد این پارت...صفورا واقعا ادمه؟

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    خدای من باورم نمیشه

    ۶ ماه پیش
  • فن همه

    0

    راسته میگن عقل مردم به چشمشونه!! الان اینایی که اینجا وایسادن یه کم مغزشونو به کار نمیندازن که نازنین مثلا دیشب سقط کرده جنین انداخته دور پس این خون وسط جوب آب حیاط چی میگه؟؟؟؟؟؟🤬🤬🤬🤬🤬

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میگن انداخته تو چاه، واسه همین آب خونیه

    ۶ ماه پیش
  • .....

    0

    صفورا ایشالا داغت به دل فرخ و کیسان و سایدا بشینه حلواتو رعنا درست کنه عوضی

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کاش رو حلواش پودر نارگیل بریزن من دوست دارم

    ۶ ماه پیش
  • هناسه

    2

    یا شاید ام این ضرب المثل کافر همه را به کیش تود پندارد.شاید خودت همچین کاری کردی که انقدر رانت به مردم تهمت میزنی اونم تهمت و دروغی به این بزرگی. شاید این داستان باشه اما متاسفانه تو جامعه ی ما همچین آدم های فراوان وجود داره

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا هم سابقش سیاهه صفورا

    ۶ ماه پیش
  • هیتر نازنین

    4

    دلمم فقط و فقط برای کیسان و یاسمن میسوزه بقیه همشون تا اینجا برام اهمیتی ندارن حتی خود نازنین چون به نظرم لیاقت کیسان رو نداره یاسمن خیلی بهتره ای کاش نازنین با همون صامت ازدواج می کرد نه کیسان دلمم نمیخواد کیسان انقدر ساده باشه و در برابر نازنین همش کوتاه بیاد فقط چون میخواد ازش عشق ببینه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آخ آخ نازنین هیتر پیدا کرد🫣😂

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️