پارت هفتاد و هشتم :

قلب سایدا برای ثانیه‌هایی نزد، شمارش از دستش در رفت که چند ثانیه؛ اما اولین تپش دوباره‌ی قلبش همزمان شد با قدم‌هایی که کیسان سویش بازگشت. سایه‌ی عصر رنگ‌پریدگی‌اش را پوشاند اما زلزله‌ای که ته دلش ریشه کرد چنان نگاهش را از شوک و هراس لرزاند که کیسان قامت بسته مقابلش، مردمک تا نگاهی که سایدا لرزان بالا کشید، لغزاند و با آرامش خود موجی وحشی به آشوبِ دل او زد.

- دلیلی واسه ترسیدن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای من از تک به تک توصیفاتی که به کار میبردی به وجد میامو عاشقشون میشم^^😭✨

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    منم از تک تک پیامای تو^^

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    چقدر اینکه یه نفر انقدر منطقی باشه قشنگه مثل کیسان..و صد البته مثل مهدیه💋😭

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تهش قلبم رو نشونه گرفتیا😭

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    ولی من از این پارت خیلی لذت بردم،هم مکالمه ی قشنگی داشت و هم توصیفات بسیار زیبایی...مهدیه باور کن هنوزم مثل اولا پشمام میریزه یاد این میوفتم چندسالته😂😭چون حتی اوناییم که چندین سال تجربه دارن که البته روی چشم ما جا دارن باز هم به پای تو نمیرسن.

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا من پیر بشم تو از سن من تعجب میکنی قشنگم😂

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    "متاسفانه تا وقتی هنوز انقدر بزرگ نشدی که خودت نتونی تشخیص بدی چه خطراتی ممکنه تهدیدت کنه همیشه یه بزرگتر پیدا میشه برات تعیین تکلیف کنه" درس زندگی میدیا مهدیه:)))

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فقط امیدوارم بعضی جملات به درد بخوره:))

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وقتی میگن بچه ها رو نه باید محدود کرد خیلی و نه خیلی ازاد همین میشه...سایدا از سر محافظه کاری های بیش از حد پدر و مادرش اینجور خام شده..

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    صحبت های راجب ازادی و فرار به شدت برام جالب بود:))

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    0

    ای باباچراهرچی عمل میشه فوراازاون ورعکس العملشم میاد؟!الان صامت سایداروگیرانداخته سریع ازینورنوشادفرانک روگرفت. ..این وسط فقط دلم خوشه به عاشقانه هاوعقل کیسان ونازنین...چقدبه کیسان گفتم دخالت نکن همینومیخواست که سایداجوابش رواینجوری بده...این سایدام که عقل نداره اومده یه عامل دیگه واسه حرص خوردن بش

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    1

    صامت وصفوراوفرخ کم بودن سایداهم اضافه شد این جافقط فرانک ونوشادوکم دارم

    ۶ ماه پیش
  • نجوا

    0

    قربونت عزیزم قلمت مانا چقدر خوب شخصیت های رمان توصیف کردی خیلی عاللیییی😚

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگِ منی، ممنونم🤍

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوبه دیگه فرصت سر خاروندن نیست همش یه اتفاقی میفته😂

    ۶ ماه پیش
  • sana

    0

    تا حالا گفتم عاشق خونسردی کیسانم؟ یه جوری منطقی رفتار میکنه که دلم یکی از این کیسانا میخواد:)))))))

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیه که دلش نخواد؟^^

    ۶ ماه پیش
  • sana

    1

    انقدر از این ساده لوحی سایدا حرصم میگیره که اگه الان جلوم باشه حاضرم تک به تک موهاشو بکنم

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوبه که پیشت نیست پس😂

    ۶ ماه پیش
  • رزا

    1

    وای چه جای حساسی تموم کردی دردونه

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    عوضش اومدم با چه پارتیم اومدم^^

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    جوری که با حرفایی که سایدا گفت هم بازم در آخر پیشونیش رو بوسید و رفت>>>

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیسان اگه یه عضو بدن بود حتما قلب میشد^^

    ۶ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    سایپا داداش به این خوبی رو ول کردی بخاطر صامت داری آینده تو تباه میکنی بقول معروف چشم و گوش عاشق کور و کر هستش یه واقعیت تمام معناست ..خسته نباشید نویسنده عزیز

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا چشم و گوش سایدا کور و کر شده..

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    فک نکنم بکنه ولی ای کاش ک میکرد

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    0

    فک نکنم این کار بکنه ولی انشالله ک بشه.

    ۶ ماه پیش
  • افسون

    0

    در حماقت خیلی زیاد میشینه رو دل و ازیاد نمیره امیدوارم واقعا که تهش قلب سایپا نفس کشیدن یادش نره شاید محبتش برای خودش لااقل درمان بشه و ای کاش کیسان محتاط تر و مشکوک ت می بود تبر ریشه رو میزنه و درخت ناله میکنه اما دوباره سرپا نمیشه وای چه بی رحمی بزرگی 🤒مطمئن نیستم نوشاد باشه انا امیدوارم 🤔

    ۶ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره کاش کیسان بیشتر شک میکرد، همینجا ماجرای سایدا تموم میشد..

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️