گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت هفتاد و پنجم :
نازنین دردش را پیدرپی فریاد زد، کیسان مسکوت و چشم بسته گوش سپرد؛ و دور از این بیپناهِ پناهگاه یافته، چه بیپناهی به چنگالِ درد افتاده بود و خبر نداشت، این بیمارِ دل خوش کرده به درد به هوای درمان که بود جز سایدا بختیار؟
ظهر که آمد، بارانی که بر اهواز هم باریده بود، رفتنی شد؛ سایدا با خورشیدی از راه رسید که هرچه از لای شکاف ابرها به زمین تابید، این دختر دل از سیاهچاله نکند که نکÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا همینه!
۵ ماه پیشPilu
0واییی دختره ی کم عقللللل باز نازنین انقدر غرور داشت که خودشو کوچیک نکنه ولی سایده از بس از خانوادش محبت ندید دنبال محبت تو غریبه ها میگرده و اینجوری خودشو اویزون ی پسر که ۱۰۰ ها لول از خودش پایین تره میکنهههه
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
سایدا با حماقتش برای لرزیدن تن تموم خاندانشون تو گور کافیه!
۶ ماه پیشزهرا
0وابنجاست که میگن عشق ادم عاقل و کور میکنه به هر کاری مجبور میکنه و چقدر این جمله دردناک وقتی سایدا بخودش بیاد ببینه توعمه بوده برای انتقام از خاندان بختیار😭💔
۶ ماه پیشبهناز
0ی سوال پیش اومده برام سایدا نمی دونست صامت نازنین رو میخاد؟ صامت چجوری سایدا رو پیدا کرده و با هم آشنا شدن ؟پارتی جا افتاده و مت نخونده باشم؟
۶ ماه پیشساناز
0حتما جا انداختی 😅
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نه عزیزم سایدا نمیدونست، بعدم رفت دانشگاه کاملا از ماجراها بیخبر مونده؛ پارت ۳۵ آشنا شدن.
۶ ماه پیشeensal
0نمیشه بگم سایدا احمقه چون تقصیری نداره مقصر خانوادشه اما واقعا یکم باید خود آدم عقل داشته باشه
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حداقل وقتی آفرین انقدر باهاش حرف زد میتونست یکم منطقی فکر کنه، منتها سایدا داره از بیعقلیش لذت میبره..
۶ ماه پیشبرکه
0کاسه کاسه تف بر ت صامت
۶ ماه پیشsana
1یعنی اون قدری که سر این پارت حرص خوردم تو دوران زندگی خودم نخوره بودم
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا حرص خوردنا مونده هنوز🫣
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0با اینکه پارت حرص دراری بود،ولی طبق معمول قلم و ادبیات بسیار فوق العاده ای داشت،خدا قوت مهدیه💘
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مرسی قشنگم🤍
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0باشه بگیم سایدا ساده ست،ولی واقعا چرا باید یه مرد غریبه رو که یه بار دیدش راه بده توی خونه ش؟هووف..واقعا نمیترسه از هیچییی
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
سادگیش باعث حماقتش شده..
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0حس کیسان بعد از اینکه فهمید صامت عشق سابق زنش،و معشوقه ی خواهرشه🤣😔
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نابود میشه😂
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0صامت چرا یه جوریه،خیلی رفتاراش متناقضن،یعنی تا میای دلت براش بسوزه خودش نظرتو عوض میکنه
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
چون واقعا اون علاقه رو به نازنین داشت منتها راهش خطا و رسمش نامردیه؛ ممکنه به لحاظ احساسیش دلت براش بسوزه ولی وقتی میلش به خطا و نامردی رو نشون میده باز منفور میشه.
۶ ماه پیشمینا
0ای سایدا ساده لوح خبر نداری تو دام چه گرگی افتادی من موندم این بختیاریا با این ثروتشون چرا دخترشون رو بی صاحاب فرستادن شهرستان
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بخاطر قانون تحصیل خانواده، هیچکس تا حالا از زیرش در نرفته؛ بدبختانه شرایط فعلی زندگیشونم باعث شده حواسشون بهش نباشه
۶ ماه پیشزیبا
0حال این روزای سایدا مقصرش فرخ و صفوراس .دقیقا جا پای مادرش گذاشت اصلا دوست ندارم روزای پشیمونیش و بخونم هرچند تا تجربه ش نکنه متوجه اشتباهش نمیشه کاش کیسان حواسش به خواهرشم میشد😔😔
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
با این عطشی که سایدا داره، انگار راه نجاتش رو به کل داره میبنده..
۶ ماه پیشآرزو
0اینکه خودش باپای خودش رفت توچاه...صامت چراهمچین کردنمیدونه بازی بادم شیرمیکنه...خواهشاپارت بعدیکم عاشقانه ازنازنین وکیسان باشه🥰🥰🥰
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
امروز از نازنین و کیسان میگم^^
۶ ماه پیشامیرعلی
2ای بابا میخواستم از نازنین و کیسان بخونم ، همش شد سایدا و صامت🫤🥴 ولی خب دلم یکم برای صامت سوخت مخصوصاً اونجا که تو توهمش نازنین رو دیدو بهش گفت چشم فندقی، سایدام که ان شاالله بشه تشت رسوایی صفورا ، چراکه نه
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
نازنین و کیسانم دارم براتون😁
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zeynab
0صفورا گفت کیسان باید میمرد اما سایدا واسه هر روز مردن زنده شدن خودش کافیه😣😣