لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 321 تا 340
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 321
اهورا که تمام مدت در سکوت به صحبتهایمان گوش میداد، بازدمش را عمیق بیرون داد و دست به سینه شد: -که اینطور...! چهرهی متبسمش را به من دوخت و با جدیت گفت: -گیلدا جان؛ دشمنِ زیاد داشتن الزاماً به معنی موفق بودن نیست. یه وقتایی کسایی که دشمنت میشن غبطهی موفقیتت رو نمیخورن، غبطهی اون حقی رو م...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 322
-اینجوری هم که شما میگید نیست اهورا خان. -خُب شما بفرما اصلِ قضیه چیه؟ غیر اینه که واسه سفت شدنِ جاپات پیش صابشرکت حتی خواستگاری دخترشم رفتی اونام جواب مثبتشون رو اعلام کردن؟ حیران صدایم بالا رفت: -جدی؟ بیچاره حسابی آچمز شده بود. نگاهِ سرگردانش بینِ من و اهورا میچرخید و نمیدانست چه جواب...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 323
با دیدنِ آگهی چشمهایم چهارتا شد. عکس نداشت اما در قسمتِ شناسه مدلِ ماشین را بالا زده بود. در قسمت توضیحات هم نوشته بود: -موتوری سالم. ماشین چپی. نیاز به صافکاری و نقاشی. از شدتِ هیجان چیزی نمانده بود چشمهایم از کاسه سرم بیرون بزند. با این پول میتوانستم این ماشین را بخرم و اهورا هم خرجِ صافکا...
بروزرسانی در : ۶۵۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 324
-اهورا و درد! میفهمی چی میگم یا کلاً زدی تو فاز خریت؟ پر غیظ صدایم را بالا بردم: -الان من باید جوابگوی زبونریختنای بنیامینخان باشم؟ به من چه اون چی گفته؟ منِ بدبخت دو ساعته دارم تو دیوار آگهیهای خودرو رو بالا و پایین میکنم. این آگهی رو که پیدا کردم، ذوق زده شدم و طبعِ شعر و شاعری آقا به ر...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 325
با طعنه گفتم: -عه لختکن با خودش نیاورده! اهورا کمربندش را باز کرد و دستگیرهی در را کشید: -اگه این لجاجت تو یکی تهش سر ما رو به باد نداد! پشتچشمی نازک کردم و همزمان با او از ماشین پیاده شدم. بنیامین نیز پیاده شد و مجاور من سمت دیگرم ایستاد. با خنده گفتم: -اون بدبخت هر فکری هم درمورد من دا...
بروزرسانی در : ۶۵۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 326
-حقیقتش میترسم بخرم چهارصدوپنج نباشه! از رخش که هیچی پیدا نیست شاید همونجور که تو گفتی جای چهارصد و پنج یه چیز دیگه بره تو پاچهم! با چهرهی متبسم درحالیکه مشخص بود خندهاش گرفته اما تلاش دارد جدیتش را حفظ کند و به من بفهماند که چقدر از دستم شکار است، پرسید: -لنگِ مدلشی؟ اینکه صددرصد چهارص...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 327
اهورا عصبی زیرلبی غرید: -بعد بگو لختکنشون رو نیاوردن! بفرما، وقتی اینجا قشنگ لختت کردن، میفهمی کت تن کیه! اخمی کردم: -مرسی از حرفای غیرتانهت! فشار دیگری به قغسهی سینهام آورد و من را پشت سر خودش نگه داشت و همزمان غر زد: -بمون عقب نری لا دست و پا! فقط وقتی تو دردسر میافته یادش میآد م...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 328
وحشتم کردم، از اینکه آسیب ببیند. هنوز قوی نبود. تازه چند روز بود که تبدیل شده بود و بدنش تاب و توانِ تحملِ این ضربات را نداشت. با هراس سمت آنها هجوم بردم و جیغ زدم: -ولش کنید، عوضیها ولش کنید. از پشت سر چنگ انداختم و موهای فرفری مردی که خم شده بود تا مشتش را در صورتِ بنیامین بکوبد، پر قدرت ...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 329
بنیامین بود. لبخند روی لبم سبک شد و جایش وحشت سرتا پای هیکلم را دربر گرفت. چرا حواسم به بنیامین نبود؟ او به اندازهی من و اهورا خوددار نبود. قطعاً وقتی بوی خون را حس کرده، نتوانسته تحمل کند و با یک حرکت مردی که با او درگیر بود را کنار زده و به این سو هجوم آورده. مرد از شدت درد تعادلش را از دست د...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 330
تازه آنجا بود که فهمیدم من را دست انداخته. از شدت خشم کبود شدم، پر غیظ لگدی به شکمش زدم و فریادم در بیابان طنین انداخت: -مروهشور ریختتو ببرن، منِ خرو بگو که دارم بالا سر تو زار میزنم. از شدت درد بیشتر در خودش جمع شد و داد زد: -نکن پدرسگ گلوله تو شیکم مه! خندهام گرفته بود؛ نه به اینکه هم...
بروزرسانی در : ۶۵۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 331
آن دو بهخاطر من به این روز افتاده بودند و من حتی یک خراشِ معمولی هم برنداشتم. تنها چیزی که وسط درگیری نصیبم شد، بوسهای بود که به اجبار فرق سرم چسبید. درحالیکه حریص نفسهای پیاپی میکشید، غرولند کرد: -اگه جای شما دوتا این قلبا رو به دوتا گاو پیوند زده بودم، تا الان یاد گرفته بودن چجوری با غری...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 332
لب برچیدم و با ناراحتی گفتم: -باشه، من اشتباه کردم. فرصت واسه سرکوفت زدن زیاده. الان زنگ بزن به یکی از رفیقات بگو بیان دنبالمون. خونریزی داری ممکنه بلایی سرت بیاد. ریشخندی زد: -تو لازم نکرده نگران من باشی. درضمن اونا که لختمون کردن، دار و ندارمون رو بردن. همونجور که کیف تو رو قاپیدن، گوشی م...
بروزرسانی در : ۶۵۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 333
سری جنباندم و حق به جانب گفتم: -نه. باهام نمیاومدی، منم نمیاومدم دیگه. پوزخندی عصبی زد. شک نداشتم الان سمتم یورش میآورد. حسابی کفرش را درآورده بودم: -اون آرتمیسی که من میشناسم، من نمیاومدم تک و تنها پامیشد میاومد سر قرار! طبق معمول مجبور شدم تن به خواستهی خانوم بدم که یه گندی بالا نیار...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 334
لبخند روی لبش کمرنگ شد. با تردید دست دراز کرد و سر انگشت اشارهاش روی لبم نشست. از گرمای برخورد انگشتش با لبم، سرم را عقب کشیدم و لبهایم را از حالت غنچه درآوردم. اخمی کردم و پرسیدم: -چیکار میکنی؟ دستش همانجا در یک سانتی صورتم مشت شد. خیره به چشمهایم بدون آنکه پلکی بزند، جواب داد: -دیگه ل...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 335
چه میکرد وقتی جسدِ جوانِ بیست سالهاش را در آغوشش گذاشتند و گفتند برود دفنش کند؟ چه چیزی را در آن لحظات تجربه کرده بود؟ صدای پایی که نزدیک اتاق میشد، رشتهی افکارم را پاره کرد و مانعِ آن شد که به دیگر اعضای فامیل فکر کنم. با یادآوری موقعیت و تنِ عریانم، بیمعطلی سمت در هجوم بردم و همینکه دست...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 336
-نه؛ تو مرحلهی دگردیسی رو با این بدن به سرانجام رسوندی. صدبار دیگه هم این قلب رو دربیاریم و بذاریم سر جاش، باز همین آرتمیس متولد میشه و نیازی به تغییرات ظاهری و باطنی نیست چون تو وجود تو تکمیل شده. اگه میگم باس عینِ سایه دنبالت باشم، واسه خاطر اینه که به آرتمیس اعتباری نیست. یهو یه جا میزنه ع...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 337
او که تردید را در چهرهام دیده بود، با لحنی جدی گفت: -هر فکری که تو ذهنته بریز بیرون؛ گیلدا در واقع تو تو سنِ دوازده سالگی مردی. منتها مراسم تشیع جنازهت هشت سال بعد اتفاق افتاده. همه چیزو هنوز شروع نشده با احساساتت خراب نکن. تو باید از خانوادهت جدا شی وگرنه برای اونا خطر محسوب میشی. کسایی مث...
بروزرسانی در : ۶۴۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 338
نگاهی به صفحهی گرد و بزرگِ ساعت مچیاش انداخت و ادامه داد: -هشت شبه. ترجیحم اینه آخر شب بزنیم بیرون. متأسفانه من هنوز تحت تعقیبم و بدتر از همه، فکر میکنن من قاتلِ تو هستم! پس نباید بیگدار به آب بزنیم. سینهام را از هوا پر کردم و سری جنباندم. بیچاره اهورا که هنوز دردسر در تعقیبش بود. من را از...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 339
اشارهاش به روزی بود که ماشینش را دزدیدند و او و بنیامین را آش و لاش کردند. لبخند روی لبم سبک شد و نجوا کردم: -داری ته دلم رو خالی میکنی. جدی شد: -نه، دارم بهت هشدار میدم. پا کج بذاری، نه تنها خودت، بلکه من و سپهرم نابود میکنی. پس احساساتت رو بذار کنار و منطقی نگاه کن؛ ماه ته خطیم، همهی پل...
بروزرسانی در : ۶۴۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 340
شیشه را پایین کشیدم و عطر خوشِ جنگلهای گیلان را در ریههایم جا دادم. هوای سپیده دم شرجی اما خنک بود. یک حس و حال خوبی را به آدم القا میکرد وقتی رطوبش پوست صورت را نوازش میداد. پلک بستم و دستم را از شیشه بیرون بردم. سرد نبود، اما لرز به جانم نشست. دم عمیقی کشیدم و هیجانزده گفتم: -چی میشه ه...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
