پارت دویست و شصت و هفتم :

تصمیم سختی بود، اما انسانی‌ترین کار از نظرم در آن لحظه این بود که به او یک فرصت زندگی دوباره را هدیه دهیم. جوان بود و بی‌شک آرزوهایی برای خودش داشت. این‌که چه کرده بود که این‌طور سلاخی شده، ربطی به من نداشت.
باید نجاتش می‌دادیم. اصلاً شاید قسمت این بود که من و اهورا در این سمت از جنگل کمپ دو نفره بزنیم و صدای فریادهای این مرد را بشنویم.
اهورا سمتم چرخید و گفت:
-علاوه بر ما حیوو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️