گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت صد و هشتاد و نهم :
امیرعلی بعد از ناهار با همان بهانهای که برای من چیده بود، با مادر و پدرش که عصر به خانه آمده بود، خداحافظی کرد و رفت.
بعد از رفتنش خواستم به اتاقخوابش بروم و بخوابم که الناز خواهر کوچک امیرعلی از راه رسید. الناز دو سالی میشد که ازدواج کرده و در همان آزادشهر زندگی میکرد. ولی همینکه پا به خانه گذاشت، مادرش چنان او را در آغوش کشید و قربانصدقهاش رفت که من انگشت به دهان ماندم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
