پارت صد :

- سلام، دلم برات تنگ شده بود.
خندیدم و آرام گونه اش را بوسیدم. خواستم دوباره در آغوشش بگیرم که لب زد:
- مراقب باش خاله!
متعجب نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه با دیدن لبخند و اشاره چشمانش، چشمانم از گنگی در آمد و آرام روی گونه ام زدم.
- حا... حامله ای؟
لبخندش پررنگ تر شد و سرش را چند بار بالا و پایین کرد. جیغی کشیدم و این بار آرام تر در آغوشش گرفتم.
- خدای من، راست میگی؟ الهی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاناخانوم

    1

    احسنت باآدمایی مثل شاهرخ که گناه کسی دیگه رابه پای زنش نمی نویسه تازه پشتشم هست،کیمیان اینجورآدمااونم تواون دوره ،خوبه که سوگندخوشبخته،چراخواهش من نظرمامینویسم دیگه😉،تااینجاخوب و قشنگ رمانتون بانو🌹

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    دقیقا🥲🫠 مگرنه سوگند واقعا گناه داشت شما عشقی عشققققق❤️‍🔥🫶

    ۳ سال پیش
کپی شد!