ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد :
- سلام، دلم برات تنگ شده بود.
خندیدم و آرام گونه اش را بوسیدم. خواستم دوباره در آغوشش بگیرم که لب زد:
- مراقب باش خاله!
متعجب نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه با دیدن لبخند و اشاره چشمانش، چشمانم از گنگی در آمد و آرام روی گونه ام زدم.
- حا... حامله ای؟
لبخندش پررنگ تر شد و سرش را چند بار بالا و پایین کرد. جیغی کشیدم و این بار آرام تر در آغوشش گرفتم.
- خدای من، راست میگی؟ الهی

لطفا صبر کنید...

هاناخانوم
1احسنت باآدمایی مثل شاهرخ که گناه کسی دیگه رابه پای زنش نمی نویسه تازه پشتشم هست،کیمیان اینجورآدمااونم تواون دوره ،خوبه که سوگندخوشبخته،چراخواهش من نظرمامینویسم دیگه😉،تااینجاخوب و قشنگ رمانتون بانو🌹