ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت نود و ششم :
- کجا میری؟
ابتدا ماشین را خاموش کرد و بعد با لبخند نگاهم کرد.
- میوه و سبزی بخرم تا بهانهای برای بیرون رفتن داشته باشی باز مامانم گیر نده بهت.
سپس از ماشین خارج گشت. به خدا سوگند که او امروز قلب مرا نشانه گرفته بود که اینگونه بیتابانه خود را به قفسه سینهام میکوبید.
الیاس میوه و سبزی را خرید و سبزی ها را درون روزنامه گذاشت. مرد سریع آنها را برایش با طنابی بست.
به محض
لطفا صبر کنید...
