پارت هشتاد و نهم :

- چیزی نیست. آروم باش.
دست روی شانه‌ام گذاشت و دوباره درازم کرد. خدایا! این چه کابوس بدی بود؟! نگاهش کردم که چشمان خاکستری‌اش را به چشمانم دوخت. دستمالی را داخل آب فرو برد و روی پیشانی‌ام گذاشت.
- تبت چرا پایین نمیاد؟!
انگار داشت با خودش زمزمه می‌کرد. نگاهش به صورتم بود. لب‌هایم را از هم باز کردم و لب زدم:
- آب.
گویا نتوانست متوجه حرفم شود. سرش را نزدیک آورد و گوشش را کنا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • جیم

    0

    خیلی عالیه دمتون گرم💖💖💖

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥❤️‍🔥

    ۳ سال پیش
کپی شد!