ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت هشتاد و نهم :
- چیزی نیست. آروم باش.
دست روی شانهام گذاشت و دوباره درازم کرد. خدایا! این چه کابوس بدی بود؟! نگاهش کردم که چشمان خاکستریاش را به چشمانم دوخت. دستمالی را داخل آب فرو برد و روی پیشانیام گذاشت.
- تبت چرا پایین نمیاد؟!
انگار داشت با خودش زمزمه میکرد. نگاهش به صورتم بود. لبهایم را از هم باز کردم و لب زدم:
- آب.
گویا نتوانست متوجه حرفم شود. سرش را نزدیک آورد و گوشش را کنا

لطفا صبر کنید...

جیم
0خیلی عالیه دمتون گرم💖💖💖