پارت سی و هفتم :

- چشمم روشن... ربابه!
ربابه تا اسمش را از زبان زن‌عمو شنید، نفس زنان دست از شکنجه‌اش کشید و خیره به او شد. گویا از چشمانش چیزی را فهمید که سری تکان داد و چشمی گفت.
سپس به سمت انباری پشتی رفت و اینبار با ترکه‌ای فلزی برگشت. متعجب به یزیدان مقابلم چشم دوخته بودم که ربابه دستش را بالا برد و ترکه را روی کمرش فرود آورد. صدای شکستن ستون فقراتش را به وضوح احساس کرده و ناله ‌هایش در سرم طنی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!