پارت دویست و سی و چهارم :

علی گفت:
- ممکنه الان اذیت بشی ولی نتیجه‌ش خوبه. بذار بشنوی یه عوضی چطوری می‌خواد کارهاش رو توجیه کنه.
ایرج جلو رفت و با خشونت بازوی شمس را کشید و او را به سمت پله‌ها برد، من و علی هم دنبالشان رفتیم. ایرج کلید برق را زد و چراغ کم‌نوری روشن شد. تا آن زمان وارد زیرزمین خانه نشده بودم. همه جا پر از گردوخاک و تارعنکبوت بود. زیرزمین تقریباً خالی بود. ورودی‌اش راهرویی داشت که دوطرفش سکو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    چرا هی وقفه میفته بین عشق این دوتا..پس نتیجه میگیریم خدا هم راضی نیست..والسلام

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    1

    هیچی نکنه باز دل تابان رو به دست بیاره تابان اگر نرم بشی خودت میدونی🤨

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    همه چیز ممکنه😁🥰

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    علی خیلی خوبه، اما تابان و شمس از بچگی عاشق هم بودن، عشق عمیق و پاک، چه حیف که بخاد بخاطر بی وفایی یک نفر بی سرانجام بشه... عشقی که تبدیل به نفرت بشه قلب و هزاربار ترک میده🥺

    ۲ سال پیش
  • سحر

    2

    خب خداروشکر شمس ناک اوت شد علی به جاش میشه شوهر تابان ایشالا😁😁😁

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    🤎❤️💜💚💙🩵🧡💛

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    دوست داشتن های الکی🤦 ♀️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️